1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

.............

شروع موضوع توسط Faryade yas ‏Feb 12, 2015 در انجمن مطالب جالب

  1. Faryade yas

    Faryade yas •••●سکوت ، فریاد من است ●•••

    3,184
    9,895
    39,948

    3b96076c51ba77852d0a3d64213e0eed.
    هیچ کودکی نگران وعده ی بعدی غذایش نیست ،

    زیرا به مهربانی مادرش ایمان دارد.

    ای کاش من هم مثل او به خدایم ایمان داشتم .
     
    Ghalbe yakhi، کیانا . . . و P@rnian از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. Faryade yas

    Faryade yas •••●سکوت ، فریاد من است ●•••

    3,184
    9,895
    39,948
    شرم میکنم!

    که وزن سیری ام را با ترازوی

    کودک گرسنه کنار پیاده رو بکشم

    b8a29be6c4d73bb5d3db1912bc13f47b.
     
    Ghalbe yakhi، کیانا . . . و P@rnian از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. Faryade yas

    Faryade yas •••●سکوت ، فریاد من است ●•••

    3,184
    9,895
    39,948

    04de972f0020448fdc6d24e4a66fb624._.
    چه تلخ است با بغض بنویسی !



    با خنده بخوانند ...
     
    Ghalbe yakhi، کیانا . . . و P@rnian از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. Faryade yas

    Faryade yas •••●سکوت ، فریاد من است ●•••

    3,184
    9,895
    39,948

    با پایان غرور، مردانگی آغاز می شود.


    بی صبری در راه موفقیت، مانع بزرگی است.
    ثروت را برای زندگی بخواهید، نه زندگی را برای ثروت.

    اگر می خواهی هستی را بشناسی خود را بشناش.

    مغرور بودن به دانش خود، بدترین نوع جهالت است.

    بیشتر کسانی موفق شده اند که کمتر تعریف شنیده اند.

    هر کس مرتکب اشتباهی نشده، اکتشافی هم نکرده است.
     
    Ghalbe yakhi، کیانا . . . و P@rnian از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. Faryade yas

    Faryade yas •••●سکوت ، فریاد من است ●•••

    3,184
    9,895
    39,948
    دانلود.
    داشت دفترمشقش را جمع می کرد.چشمش افتاد به روزنامه ای که مادر روی آن برای

    همسایه ها سبزی پاک کرده بود.تیترش یک "سه" بود با بینهایت "صفر"جلوش.

    عدد"سه"ناگهان او را از جا پراند.

    - بابا، پس فردا با بچه های مدرسه می برنمون اردو. سه هزار تومن می دی؟

    بابا سرش را بلندنکرد.باصدایی آرام گفت:فردا یه کم بیشتر مسافر می برم، سه هزار تومن

    هم به تو میدم.

    با وعده شیرین بابا خوابید.

    صبح زود، رفت کنارپنجره. پرده را کنار زد. باران ریزوتندی می بارید.قطره های باران برای

    رسیدن به زمین مسابقه گذاشته بودند. بند دلش پاره شد:آخه توی این بارون که مسافر

    سوار موتور بابام نمی شه.

    اشک توی چشمهایش حلقه زد. از پشت پنجره آمد کنار. یک قطره اشک از روی صورتش

    چکید روی یکی از بینهایت "صفر"هایی که جلوی عدد "سه" رژه می رفتند
     
    Ghalbe yakhi، کیانا . . . و P@rnian از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. Faryade yas

    Faryade yas •••●سکوت ، فریاد من است ●•••

    3,184
    9,895
    39,948
    daste-gol2.
    زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن

    هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها

    همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب

    خروپف می کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می کند و شبی همه سر و صدای

    خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط می کند. پیرمرد صبح از خواب بیدار می شود و شادمان از

    اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش می رود و او را صدا

    می کند، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است!

    از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او می شد.
     
    Ghalbe yakhi، کیانا . . . و P@rnian از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. Faryade yas

    Faryade yas •••●سکوت ، فریاد من است ●•••

    3,184
    9,895
    39,948


    d3809cce9163f4b5d17d69fd0c910b9c.

    هرگز به آدم ها نخند !!

    به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید ارباب ، نخند !

    به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری ، نخند !

    به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چند ثانیه ی کوتاه معطلت کند ، نخند !

    به دبیری که دست و عینکش گچی ست و یقه ی پیراهنش جمع شده ، نخند !

    به دستان پدرت...

    به جارو کردن مادرت...

    به راننده ی چاق اتوبوس...

    به رفتگری که در گرمای تیر ماه کلاه پشمی به سردارد...

    به راننده ی آژانسی که چرت می زند...

    به پلیسی که سر چهار راه با کلاه صورتش را باد می زند...

    به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و در کوچه ها جار می زند...

    به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد...

    به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی...

    به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان...

    به زنی که با کیفی بر دوش به دستی نان دارد و به دستی چند کیسه میوه و سبزی...

    به هول شدن همکلاسی ات پای تخته...

    به مردی که در بانک از تو می خواهد برایش برگه ای را پر کنی...

    به اشتباه لفظی بازیگر نمایشی...

    نخند ...
    نخند که دنیا ارزشش را ندارد ...


    که هرگز نمی دانی چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند:

    آدم هایی که هر کدام برای خود و خانواده ای، همه چیز و همه کسند.

    آدم هایی که برای زندگی تقلا می کنند...

    بار می برند...

    بی خوابی می کشند...

    کهنه می پوشند...

    جار می زنند...

    سرما و گرما را تحمل می کنند...

    و گاهی خجالت هم می کشند

    خیلی ساده ... نخند دوست من!!!

    هرگز به آدم ها نخندخدا به این جسارت تو نمی خندد ؛ اخم میکند.

     
    Ghalbe yakhi، کیانا . . . و P@rnian از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. Faryade yas

    Faryade yas •••●سکوت ، فریاد من است ●•••

    3,184
    9,895
    39,948
    مدتها بود که گنجشک با خدا هیچ سخنی نمی گفت......

    فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند ، و هر بار خدا به فرشتگان می گفت:

    من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود ، و یگانه قلبی که دردهایش را در خود نگه می دارد

    سرانجام گنجشک روی شاخه از درختان دنیا نشست ، فرشتگان چشم به لب هایش دوختند...

    گنجشک هیچ نگفت...

    وخدا لب به سخن گشود و گفت:

    با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست

    گنجشک گفت:لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام!

    طوفانت آن را از من گرفت!...

    تنها داراییم همان لانه محقر بود، که آن هم!....

    و سنگینی بغض راه را بر کلامش بست.... سکوتی در عرش طنین انداز شد.....

    همه فرشتگان سر بر زیر انداختند.

    خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود و تو خواب بودی. به باد گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.

    گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود

    خدا گفت: چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به

    دشمنی ام برخاستی....!!!

    اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.

    های هایِ گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد .......

    d58e36481b74ae28629a6f3270a4d214.
     
    Ghalbe yakhi، کیانا . . . و P@rnian از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. Faryade yas

    Faryade yas •••●سکوت ، فریاد من است ●•••

    3,184
    9,895
    39,948
    63a50b95805a3776fd36923a9c449519.

    معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟

    معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : ((چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟


    فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم ))
    دخترک چانه لرزانش را جمع کرد …بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :
    خانوم …مادم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن … اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد …اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه … اونوقت …
    اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم …
    اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم …
    معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا …
    و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد …
     
    Ghalbe yakhi، کیانا . . . و P@rnian از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. Faryade yas

    Faryade yas •••●سکوت ، فریاد من است ●•••

    3,184
    9,895
    39,948

    حاجی فیروز.
    کودکی به پدرش گفت: «پدر ، دیروز سر چارراه حاجی فیروز را دیدم

    بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،ولی

    پدر ، من خیلی از او خوشم آمد ، نه به خاطر

    اینکه ادا در می آورد و می رقصید ، به خاطر اینکه چشم هایش خیلی

    شبیه تو بود ...»

    از فردا،مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چارراه می دیدند ...​
     
    Ghalbe yakhi، کیانا . . . و P@rnian از این ارسال تشکر کرده اند.