1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

❤(◕‿◕) مـــــن زنـــــــــــم!؟ (◕‿◕)❤

شروع موضوع توسط MahD!ye ‏Jun 15, 2013 در انجمن درد دل

  1. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.

    فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : « چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟ »

    خداوند پاسخ داد : « دستور کار او را دیده ای ؟ »

    او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.

    باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.



    باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند..



    باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.



    بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.



    و شش جفت دست داشته باشد.



    فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد.



    گفت : « شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟ »



    خداوند پاسخ داد : « فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند.



    تازه به این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها. »


    خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.



    یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید،



    از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.



    یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!



    و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،



    بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد.



    فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.



    « این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید » .



    خداوند فرمود : نمی شود !!



    چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.



    از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند



    و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.



    فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.



    « اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی » .



    « بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند



    و زحمت بکشد . »



    فرشته پرسید : « فکر هم می تواند بکند ؟ »



    خداوند پاسخ داد : « نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد . »



    آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.



    « ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید. »



    خداوند مخالفت کرد : « آن که نشتی نیست، اشک است. »



    فرشته پرسید : « اشک دیگر چیست ؟ »



    خداوند گفت : « اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش. »



    فرشته متاثر شد



    شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا" حیرت انگیزند.



    زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کند.



    همواره بچه ها را به دندان می کشند.



    سختی ها را بهتر تحمل می کنند.



    بار زندگی را به دوش می کشند،



    ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.



    وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.



    وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.



    وقتی خوشحالند گریه می کنند.



    و وقتی عصبانی اند می خندند.



    برای آنچه باور دارند می جنگند.



    در مقابل بی عدالتی می ایستند.



    وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، « نه » نمی پذیرند.



    بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.



    برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.



    بدون قید و شرط دوست می دارند.



    وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.



    در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.



    در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،



    با این حال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.



    آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند و برای شما ایمیل می فرستند



    که نشان تان بدهند چه قدر برای شان مهم هستید.



    قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد.



    زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند.



    می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد.



    کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،



    آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند.



    زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند.



    و خدا بزرگ بود و او بود که دانای اسرار است.
     
    بوق، leili و Nayereh از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    من زنم ،زنی که از صدای خوش باران دستخوش احساس شده و با دیدن مرگ قناری سایه غم بر دلم می نشیند. من زنم ، زنی که در اتاق تاریک خانه خود در وحشت و اظطراب ، انتظار ورود مردی رامی کشد. انتظار آمدن مردی که خواهان هم آغوشی با او را دارد ، مردی که به جای عطر نفس هایش بوی متعفن شرابش را تحمل می کنم و طعم بوسه هایی که از به یادآوریش دچار عذاب می شوم.مردی که روزی با او عهد بستم همیشه و در همه حال در کنارش باشم ؛ غافل ازخط سرنوشت که از آن روز مرا هم بستر جام شراب کرد...
     
    بوق، barfi 2، leili و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    آی مردان به ظاهر مرد!
    آیا شما را توان مقابله با مردانگی زنانه ام هست؟
    آیا فریاد خاموش مردانه ام را در سینه زنانه ام شنیده ای؟
    من یک زنم
    نماد تمام ظلمها و صبرها فریادها و سکوتها
    آیا استقامت زنانه ام زانوان مردانه ات را به زمین نکوبیده است؟
    آه از این داغ سینه سوز که تمام مردانگیت در ظاهر ظریف زنانه ام می شکند
    آه که اگر سکوتم را بشکنم فریادم صور اسرافیلی است که جهان را کن فیکون خواهد کرد
    آری من یک زنم
    پس در آغوش امنم آرام بگیر و همه مردانگیت را در قوای زنانه ام به امانت بگذار...
     
    barfi 2، leili و Nayereh از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    می گویند: «نترس !»

    اما من میگویم بترس!

    ...........
    ...

    بترس از مردهایی که همه جای خانه شان دستمال کاغذی پیدا می شود.

    بترس از مردهایی که آدامس کبالت توی داشبرد ماشینشان، توی کشوی میزشان،یا طبقه سوم کتابخانه شان پیدا می شود.

    بترس از مردهایی که فرق Always و Alldays را می دانند.

    بترس از مرد هایی که برای هر مناسبتی یک حوله‌ی نو از توی کمدشان بیرون می‌آورند.

    بترس از مردهایی که طعم سرکه بالزامیک را زود تر از تو در سالاد مخصوص رستوران مجتمع تشخیص می دهند.

    بترس از مردهایی که روبری تو نشسسته اند، پشت میزشان، یکهو بلند می‌شوند، می‌آیند و از بالای سرت، دارت ها را از روی صفحه بر می‌دارند، برمی‌گردند پشت میزشان و یکی یکی دارت ها پرت می‌کنند. با آرامش. به طرف صفحه ای که بالای سر تو آویزان است. و البته همیشه به هدف می‌زنند.

    بترس از مردهایی که می‌دانند کِی بگویند: « جان... جانم...»

    بترس از مردهایی که می‌دانند گاهی باید برایت «علی کوچولو»ی فروغ را بخوانند و گاهی «یه شب مهتاب» شاملو را.

    بترس از مردهایی که حواسشان جمع است،خیلی جمع است، آن‌قدر که وقتی در یک روزِ خاص، با یک پلاستیک پسته می‌آیند دیدن ات، سرخ می‌شوی. از شرم و از لذت.

    بترس از مردهایی که کنارشان فکر می‌کنی زیباترینی، بهترینی. که وقتی هستند، فکر می‌کنی زندگی شاید چیز دل‌نشینی باشد.

    اما نیست.....
     
    barfi 2، leili و Nayereh از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    زنی را می شناسم من
    که شوق بال و پر دارد
    ولی از بس که پر شور است
    دو صد بیم از سفر دارد

    زنی را می شناسم من
    که در یک گوشه ی خانه
    میان شستن و پختن
    درون آشپزخانه

    سرود عشق می خواند
    نگاهش ساده و تنهاست
    صدایش خسته و محزون
    امیدش در ته فرداست

    زنی را می شناسم من
    که می گوید پشیمان است
    چرا دل را به او بسته
    کجا او لایق آنست

    زنی هم زیر لب گوید
    گریزانم از این خانه
    ولی از خود چنین پرسد
    چه کس موهای طفلم را
    پس از من می زند شانه؟

    زنی آبستن درد است
    زنی نوزاد غم دارد
    زنی می گرید و گوید
    به سینه شیر کم دارد

    زنی را با تار تنهایی
    لباس تور می بافد
    زنی در کنج تاریکی
    نماز نور می خواند

    زنی خو کرده با زنجیر
    زنی مانوس با زندان
    تمام سهم او اینست
    نگاه سرد زندانبان

    زنی را می شناسم من
    که می میرد ز یک تحقیر
    ولی آواز می خواند
    که این است بازی تقدیر

    زنی با فقر می سازد
    زنی با اشک می خوابد
    زنی با حسرت و حیرت
    گناهش را نمی داند


    زنی واریس پایش را
    زنی درد نهانش را
    ز مردم می کند مخفی
    که یک باره نگویندش
    چه بد بختی چه بد بختی

    زنی را می شناسم من
    که شعرش بوی غم دارد
    ولی می خندد و گوید
    که دنیا پیچ و خم دارد

    زنی را می شناسم من
    که هر شب کودکانش را
    به شعر و قصه می خواند
    اگر چه درد جانکاهی
    درون سینه اش دارد

    زنی می ترسد از رفتن
    که او شمعی ست در خانه
    اگر بیرون رود از در
    چه تاریک است این خانه

    زنی شرمنده از کودک
    کنار سفره ی خالی
    که ای طفلم بخواب امشب
    بخواب آری
    و من تکرار خواهم کرد
    سرود لایی لالایی

    زنی را می شناسم من
    که رنگ دامنش زرد است
    شب و روزش شده گریه
    که او نازای پردرد است

    زنی را می شناسم من
    که نای رفتنش رفته
    قدم هایش همه خسته
    دلش در زیر پاهایش
    زند فریاد که بسه

    زنی را می شناسم من
    که با شیطان نفس خود
    هزاران بار جنگیده
    و چون فاتح شده آخر
    به بدنامی بد کاران
    تمسخر وار خندیده

    زنی آواز می خواند
    زنی خاموش می ماند
    زنی حتی شبانگاهان
    میان کوچه می ماند

    زنی در کار چون مرد است
    به دستش تاول درد است
    ز بس که رنج و غم دارد
    فراموشش شده دیگر
    جنینی در شکم دارد

    زنی در بستر مرگ است
    زنی نزدیکی مرگ است

    سراغش را که می گیرد
    نمی دانم؟
    شبی در بستری کوچک
    زنی آهسته می میرد

    زنی هم انتقامش را
    ز مردی هرزه می گیرد
    ...
    زنی را می شناسم من
     
    leili از این پست تشکر کرده است.
  6. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    زنی را دیدم: زاده شد تا دختر کســــــــــی باشد. بالید تا خواهر کســــــــــی باشد. ازدواج کرد تا زن کســــــــــی باشد. ... زاد تا مــــــــــادر کســــــــــی باشد. برای همه "کســـــــــی" بود و برای خود "هیچ کس
     
    leili از این پست تشکر کرده است.
  7. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    من زنم....من همان منم
    ولی کاش گاهی مرد بودم
    میشد تنهاییم را به خیابان ببرم
    میشد شادی ام را به کوچه بریزم
    با صدای بلند از ته دلم بخندم
    و هیج ماشینی برای سوار کردنم ترمز نکند
     
    leili از این پست تشکر کرده است.
  8. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    من زنم...
    زنی که منم...
    لطیف ترین نقش افرینش...
    چقدر دوستش دارم و چقدر خنده اور است تعریف کسانی که زن بودن را در نیافته اند...
    با کلاس رفتن نمی شود زنی کامل شد...اموختنی نیست..چهارده و چهل سالگی بر نمی دارد...
    باید بیدارش کرد...
    تجربه ی زن بودن...بزرگترین تجربه در مسیر رشد من است...
     
    leili از این پست تشکر کرده است.
  9. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    خانم عزیز!
    خودت را ،
    سهم همسرت را ،
    آخرتت را ،
    مفروش به ارزانی!
    ...
    این نگاه های شیطانی به نگاه پروردگارت نمی ارزد!
     
    leili از این پست تشکر کرده است.
  10. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    دلایلی که باعث میشود تو زنی را دوست داشته باشی

    چتر حمایت او را احساس می کنی............... ......... .زمانی که خواهر توست.....
    گرمای محبت او را احساس می کنی............ ...زمانی که دوست توست.....
    هیجان و عشق او را احساس می کنی............ ...زمانی که عاشق توست.......
    از خود گذشتگی او را احساس می کنی...........زمانی که همسر توست......
    پرستش وایثار او را احساس می کنی..........زمانی که مادر توست....
    دعای خیر او را احساس می کنی..........زمانی که مادر بزرگ توست
    وباز هنوز او استقامت دارد............ ......
     
    leili از این پست تشکر کرده است.