1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

►◄مــــیــــــگــــــرن►◄

شروع موضوع توسط MahD!ye ‏Mar 8, 2013 در انجمن داستان و رمان

  1. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    سلام
    یه سری نوشته از یه نویسنده گمنام هست که به نظر خودم قشنگه!!
    میذارم شاید شمام خوشتون اومد:wink:
     
    behnam7503، Sonya و zhigol از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    نقل قول :
    " برق رفت. اتاق تاریک به قدری ساکت بود که وقتی پاهایم را روی هم می گذاشتم صدای پارچه ی لباسم را هم می شنیدم. با نور صفحه ی موبایلم کورمال کورمال سررسیدم را پیدا کردم و نمیدانم کجای این خانه ی تاریک به زمین نشستم و شروع کردم به نوشتن. حس یک نفر را داشتم که روی یک صندلی چوبی قدیمی که با پارچه های کهنه روکش شده در یک اتاق سرد و تاریک و نمناک نشسته در حالی که کوچکترین صدایی چندین بار انعکاس می کند و در همین حال از یک جایی هر چند لحظه، یک قطره آب به یک ظرف آب فرو می افتد و صدای آن مرتب انعکاس می کند و نمی گذارد که فکرم جمع شود و درست بنویسم. همچنین حس می کنم که در این اتاق یک تک پیراهن پوشیده ام و هوای سرد اتاق بدنم را مور مور می کند و این سرما به من یک حس نا امنی می دهد. در این نا امنی و افکار پاره شده به هیچ چیز راحتتر از عشق نمی شود فکر کرد. حتی عشق را می شود مترادف با همه ی اینها دانست. تلفیقی از یک فکر نا مرتب، ناامنی کاذب، انعکاس صداهایی که در حالت معمولی دلچسب ولی در تنهایی دلهره آور هستند. حتی صدای هق هق هم انعکاس دارد. من بیچاره در تاریکی هم مصلحت اندیشی میکنم و حرف نمی زنم. تاریکی جایی است که می شود عشق را برهنه در آغوش گرفت و من با مصلحت اندیشی ام برهنگی اش را از دست داده ام. یک لحظه همه جا روشن شد، برق آمد. دلم ریخت، همه چیز از بین رفت. همه ی آغوشهای گرم زندگی ام را به همین راحتی از دست داده ام. مثل برق...
    "
     
    behnam7503 از این پست تشکر کرده است.
  3. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    نقل قول :
    " پنج سال بعد از اینکه از شوهرم جدا شدم دوباره ازوداج کردم در حالی که هنوز بیست و سه سالم تمام نشده بود. این ازدواج هم در یک بی تعادلی محض اتفاق افتاد. شوهرم سه سال از خودم کوچکتر بود و همین یعنی بی تعادلی. ازدواج دوم من محصول دعای مادرم پیش امام رضا بود. مادرم با یک تیر دو تا نشان زده بود. هم من را از روی دست خودش برای بار دوم برداشت و هم راه را برای ازدواج خواهر کوچکترم باز کرد. و در نهایت من با پ
    سر بچه ای بازیگوش و بیست ساله و برای بار دوم ازدواج کردم در حالی که مادرم صد بار به من گوشزد کرده بود که موقع بله گفتن دهانم را زیاد باز نکنم که دندانی را که شوهر اولم با مشت شکسته بود را کسی نبیند. اما مشکل من این نبود. آن چیزی که موقع بله گفتن من را شکنجه می کرد این بود که من در حالی ازدواج می کردم که یک پسر هم داشتم که حداقل دوسال بود که کوچکترین خبری از او نداشتم و پا گذاشتن در یک زندگی جدید به این معنی بود که باید دور پسرم را برای همیشه خط بکشم. مردم به این اتفاقات زندگی من می خندند اما شک ندارم که روزی پسرم تنها کسی خواهد بود که پای این سرنوشت اشک خواهد ریخت و این سرنوشت را مایه ی شرمساری خود خواهد دانست. من ن چیزی از عروسی دوم خودم به زبان بیاورم چون چیزی جز تحقیر شدن برایم نداشت. شب حجله برایم بیشتر به یک کلاس آموزشی شبیه بود که باید به یک الف بچه یاد میدادم که چطور با من هر کاری که دلش می خواد بکند و البته او هم به شدت در یادگیری مستعد بود. کسی چه می داند که بر من چه می گذرد زمانی که اینها را می نویسم. در همان حال این جوانک بیست ساله به من متلک گفت که:" خوب بلدی ها" و من مادر مرده نتوانستم حتی یک کلمه به زیان بیاورم چون برای دومین بار بود که پا به حجله می گذاشتم و برای مردهای ما هیچ چیز به اندازه ی این بکارت لعنت شده معنی و مفهوم غیرت و قدرت را تداعی نمی کند. و من هفت سال قبل این قدرت و غیرت را ریخته بودم روی یک دستمال سفید و به شوهرم داده بودم تا به مادرش نشان بدهد تا خیال همه از پاک بودنم راحت شود. هنوز هم وقتی که با شوهرم دعوایم می شود به من سرکوفت می زند که:" ما که حسرت دیدن دستمال سفید خونی به دلمون موند" و هیچ وقت نفهمید که من در مقابل اجازه ندادم که هیچ حسرت دیگری به دل وامانده اش بماند. همیشه همینطور است: محبت را باید در کسانی جستجو کرد که از دیدن آن محروم بوده اند. به هر حال نباید انکار کنم که آنشب برای دقایقی به چیزی فکر نکردم حتی به پسرم که الان کجاست و آیا شام خورده یا نه. الان که به عکسهای آنشب نگاه میکنم یک زن سالخورده با موهای بلند و مشکی، لبهای قرمز و پوست سفید را میبینم که سالخوردگی اش را خودم میبینم و بقیه اش را دیگران...
    "
     
    behnam7503 از این پست تشکر کرده است.
  4. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    قل قول :

    "
    مهمترین دلیلی که نمی شود با روانشناسها مدت زیادی را گذراند این است که آنها پس از یکی دو جلسه، طوری با آدم رفتار می کنند که انگار با یک دیوانه ی زنجیری طرف هستند. در حالی که اینطور نیست. آدم برای پیدا کردن راهی برای کنار آمدن با بدشانسی های زندگی اش به آنها مراجعه می کند و گرنه کسی برای بی فکری های خودش پیش روانشناس نمی رود. تکلیف بی فکری معلوم است، آدمِ بی فکر باید تاوان بی فکری اش را بدهد ولی تکل
    یف بدشانسی آوردن، افسردگی و فرسایش تدریجی است. ولی آنها طوری رفتار می کردند که انگار من به عمد و در اثر بی فکری زده ام همه چیز را به طرز غیرقابل برگشتی خراب کرده ام و سعی می کردند که به من دلداری بدهند. در حالی که من نیاز به دلداری نداشتم. به کسی دلداری می دهند که هنوز چیزی برای دلخوش کردن داشته باشد. و روانشناسها دقیقا همین را درک نمی کردند. یکی دو بار حاضر شدم که دارو مصرف کنم اما همین فکر که آن مردک الدنگ راجع به من می کرد باعث شد که همه چیز را رها کنم و به همان عرق خوری رو بیاورم. متنفر بودم از اینکه با من مثل یک دانای کل حرف می زد بطوری که انگار دارد با صبر و حوصله به یک کلوخ فلسفه یاد میدهد. درست همان رفتاری که با یک دیوانه ی خل وضع می کنند با من داشت و من برای خل وضعی حاضر نبودم دارو بخورم. من یک دارویی برای افکار موریانه ای خودم می خواستم. در جواب یکیشان که از من پرسید افکار موریانه ای یعنی چه گفتم:" ببینین مثلا همین دیروز یه دختر خیلی خوشکل کنار خیابون وایساده بود. رفیقم گفت بیا بوق بزنیم. من نذاشتم دلیلش هم این بود که من برای کسی که دیگران براش بوق می زنن حاضر نیستم بوق بزنم. در نتیجه من اصلا حاضر نیستم بوق بزنم. و از طرفی اون دختر اونجا وای نستاده که براش بوق بزنن. بوق زدن یعنی اینکه من لحاف کشم و اونم خرابه. ببین دکتر این فکر داره اعصاب منو میخوره" دکتر به شوخی گفت:" برو کشکتو بساب بابا. یه بوق می خواستی بزنی دیگه" من هم بلند شدم و بیست تومان گذاشتم روی میزش و گفتم:" من رفتم کشک بسابم". کشک ساییدم و موریانه هایم را تحمل کردم و عرق خوردم اما برای خل وضعی خودم دارو نمی خورم. چون هیچ ضمانتی وجود ندارد که خل وضع نبودن بهتر از الان باشد. به هر حال یک بوق هم می تواند دلیلی برای یک نوع دیوانگی باشد... "
     
    behnam7503 از این پست تشکر کرده است.
  5. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    نقل قول :
    " قیافه اش از جلوی چشمهایم کنار نمی رود. احتمالا الان پیشانی اش را روی دستش گذاشته و یک سیگار هم لای انگشتهای زنانه اش دارد می سوزد. موهای لخت و بی حالتش خود به خود روی هم می لغزند و تا جلوی چشمان درشت و روشنش می آیند. خوب که دقت کنم می توانم رنگ رژ لبش را هم روی فتیله ی سیگار ببینم. حتی میدانم چه سیگاری ممکن است بکشد. ذائقه ی سیگارش را هم می شناسم. اگر سیگار عبارت باشد از دود و خاکستر و فتیله ای به
    درد نخور، می توانم خودم را تشبیه کنم به دود که قرار است از بین لبهایش به هوا فرستاده شوم، خاکستر را به عشق تشبیه کنم که پس مانده ی یک حرارت داغ و سوزان است و اشک، فتیله ی سیگاری است که به محض تمام شدن دور انداخته می شود و فراموش می شود در حالی که در ته یک زیر سیگاری مچاله شده است. و این تشبیهات ادامه پیدا می کند و دوباره زیر سیگاری و قبر نیز به هم تشبیه می شوند. اگر دنبالش را بگیرم آخرش زندگی ام به مرگ تشبیه می شود وقتی که تو گوشه ای از این شهر، غصه می خوری، سیگار می کشی و فکر می کنی در حالی که من اینجا همه چیز را به هم تشبیه می کنم. مثل دیوانه هایی که با همه ی دیوانگی، خوب می دانند دیوانه خانه چطور جایی است. حتی دیوانه خانه شبیه است به یک زیر سیگاری ای که بعضی ها فتیله های زندگیشان را ته آن مچاله می کنند تا همه چیز را فراموش کنند. به سختی می توانم باور کنم که تا دیوانگی یا چیزی شبیه به دیوانگی راه زیادی مانده باشد...

    "
     
    behnam7503 از این پست تشکر کرده است.
  6. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    نقل قول :
    "
    یک حلبی را سوراخ سوراخ کرده و چوب جعبه های میوه را توی حلبی می سوزاند تا گرم شود. صورتش را نتراشیده و شلوار کهنه اش زانو انداخته. روی یک جعبه ی میوه کنار حلبی نشسته و دستهایش را دو طرف آتش گرفته و روی آسفالت میدان یادبود خیره شده به طوری که چشمهایش از حالت عادی گشادتر شده اند. شبها از ساعت ده به بعد که خیابانها خلوت می شوند می آید اینجا و دست فروشی می کند. لباس می فروشد. لباسها را روی لبه های اتاق
    وانت پیکان مدل پایینش پهن کرده. امشب کسی سراغی از لباسهای از مد رفته ی دست فروش بازنشسته نمی گیرد. با خودش می گوید:" هوا امشب یه خورده سرده که زنها نمی تونن شوهراشونو قانع کنن که وایسن و بیان لباس بخرن." اما با این حال برای هر ماشینی که یک نیش ترمز می زند چشم می مالد که شاید مشتری باشد. دخترهایش از این لباسها برای شب عید نمی پوشند. اصراری هم ندارند که پدرشان برای آنها لباس بخرد اما خجالت زن و بچه چیزی نیست که ارتباطی به گفتن یا نگفتن کسی داشته باشد. با خودش می گوید:" دخل امشبم پنجاه تومن بشه میرم خونه" درحالی که هنوز بیست تومان هم لباس نفروخته. چوبهایش دارند تمام می شوند. میرود توی ماشین و سیگاری دود می کند. پر از فکر و ناامیدی. کنار حلبی سیاه و سوخته بر می گردد. نگاهی به ساعتش می کند. ساعت از دوازده رد شده. جعبه ای که روی آن نشسته بود را هم می شکند و دانه دانه چوبها را توی حلبی می اندازد. همه جا سوت و کور شده. کم کم صدای کش کش رفتگرشهرداری هم به گوشش می رسد و مرد، با همان نگاه خیره و چشمان گشاد به مجسمه ی یادبود دو سرباز وسط میدان خیره شده در حالی که باد ملایمی به پرچم نخ نخ شده ای که در دست سربازهاست می وزد و او پولی کمتر از بیست تومان توی جیبش دارد...

    "
     
    behnam7503 از این پست تشکر کرده است.
  7. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    نقل قول :
    "
    یک ترم گچساران بودم و بعد از آن انتقالی ام جور شد و آمدم شهر خودم. بی نظیر ترین هم خانه ای های دنیا را داشتم.ایمان، اسم یکی از هم خانه ای هایمان بود. عاشق یک دختری شده بود، اهل همان گچساران. آن دختر را بعد از اینکه همه چیز تمام شده بود دیدمش. اسطوره ای از زیبایی بود. همه آرامشهای دنیا در صورتش دست به دست هم داده بودند. چشمهای نیمه بازش از یک بی خوابی مفرط می آمد. سیاه، مثل ذغال، درشت مثل گیلاس های
    درشت فصل بهار در یک باغ خنک و بزرگ. و عنصری که ناخودآگاه به زیبایی انسانها کمک می کند: یک عاشق سینه چاک. نیازی به تعریف ماجرای عشقی شان نیست چون همه عشقها مثل هم اند. فقط همه چیز در اوج و به یک شب تمام شد و دختر، ازدواج کرد و ایمان، درست مثل اینکه وسط یک پل بزرگ بوده باشد، در انفجاری مهیب به همراه پل نابود شد. عرق خوری ها و سکوتهای مرگ زده و خیره شدنهای ایمان به به یک نقطه ی نا مفهوم شروع شد. درحالی که ایمان نمی توانست خودش را جمع وجور کند، دختر ماه عسلش را مزه مزه می کرد. ماهها بعد از اینکه ایمان، به عشق، کافر شده بود یک شب قرار شد برای دلخوشی ایمان بزنیم و برقصیم. همه با شلوارک و زیرپوش رکابی و بدنهای پشمالو، وسط هال، آخرهای شب. رضا رقص نور می کرد. با همان لامپ رشته ای زرد دویست! چراغ را خاموش و روشن می کرد ما هم تکان تکان میخوردیم. ایمان جیغ هایی از سر بی غمی می کشید، جیغ هایی که بچه ها موقع سوار شدن تاب در شهربازی می کشند. رقص و شادی که تمام شد. چشمهای ایمان هم باز نمی شد، از بس گریه کرده بود چشمهایش پف کرده بودند. از این واقعیت نمی شود فرار کرد که هیچ وقت صدای خنده، بغض را کور نمی کند. می دانستیم که معشوقه اش را فراموش نمی کند. لزوما از سر بی غمی نمی شود رقصید چرا که در گیرو دار رقص های شاد، یک نفر در دل آدم مثل بچه ها جیغ می کشد و بهانه می گیرد به نحوی که اشکها از رقص جلو می افتند. زندگی ایمان زهر مارش شده بود. یک شبه و کاملا نا گهانی... "
     
  8. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    نقل قول :
    "
    من اولین باری که کلاه قرمزی را در تلویزیون دیدم با او همزاد پنداری کردم. او را علیرغم تمام شلوغی ها و لودگی هایی که داشت، یک شخصیت تنها، منزوی و گوشه گیر یافتم که کسی از گذشته اش چیزی نمی داند. و این همزاد پنداری یک نوع آرامش به من می داد به دلیل اینکه میدیدم من تنها نیستم و همچنین اضطرابی به من میداد به دلیل اینکه میدیدم چطور شخصیتم مضحک و در عین حال بی کس و کار است. از آقای مجری متنفر بودم چون که تمام غم های این بیچاره را می دانست اما هیچگاه کنارش نماند و آرزوی بودن یک نفر مثل پسر خاله همیشه با من بود. من انگار که از بیرون به خودم نگاه کنم هیچگاه نتوانستم به دلقک بازی های این عروسک پارچه ای بخندم اما به خوبی ادا و اطوارهایش را تقلید می کردم به نحوی که همکلاسی هایم به اصرار از من میخواستند که ادای کلاه قرمزی را در بیاورم. یک بار داشتم ادای او را در می آوردم و بچه ها قهقهه می زدند در حالی که دلم از غصه داشت تکه تکه می شد. خنده دار به نظر می رسد که دل یک بچه ی اول راهنمایی از غصه به این حال بیفتد اما غصه ها به سن و سال کسی کاری ندارند. حتی یک بچه ی سه ساله می تواند شبها از حس بی کسی خواب به چشمش نیاید. دست آخر وسط خنده های همکلاسی هایم و دلقک بازی خودم، زدم زیر گریه. به یاد ناراحتی هایی که نمی توانستم از آنها با کسی حرف بزنم. و از آن مهلکه ای که خودم درست کرده بودم پا به فرار گذاشتم. خنده روی لبهای همه شان خشک شده بود. حاضر بودم قسم بخورم که کلاه قرمزی همه چیز را می فهمد اما نمی تواند حرف بزند. من برای تمام لحظه هایی که آقای مجری کلاه قرمزی را هل می داد که از خودش دورش کند گریه کرده ام و خدا می داند که دل این عروسک پارچه ای از غصه تکه تکه بوده است. چقدر آرزو کردم که در یکی از قسمتهای این برنامه ی جهنمی، دو تا عروسک از در وارد شوند و بگویند که ما کس و کار کلاه قرمزی هستیم و کلاه قرمزی من از تنهایی در بیاید. لعنتی، هیچ وقت این اتفاق نیفتاد و کلاه قرمزی همیشه می خندید...
     
  9. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    نقل :

    "
    هر کس برای یافتن نداشته های خودش تکاپو می کند و کم اقبال ترین آدمها کسانی هستند که از عشق محروم بوده اند چرا که عشق نایاب ترین عنصر تاریخ بوده است که هزاران بار با همخوابگی، ثروت، قدرت و هزار درد بی درمان دیگر اشتباه گرفته شده است. ما حتی نمی دانیم که عشق به چه دردمان می خورد اما ناخودآگاه و خیلی زود می فهمیم که برای حیاتمان به وجودش نیازمندیم. من نمی توانم انکار کنم که به آدمهای زیادی در زندگی ام وابسته شده ام و با یک بی انصافی، نام عشق را بر این وابستگی ها گذاشته ام. در ماجرای عشق و عاشقی هرکس، لحظاتی وجود دارد که خودش می تواند حس کند که عاشق ترین آدم دنیاست و حتی گاهی اوقات خودش را با عشقهای افسانه ای مقایسه می کند و در دلش به آنها می خندد که مثل یک چراغ پیه سوز، سرد و حقیر بوده اند. موضوع این است که عشق، درست قبل از مرگ به سراغ آدم می آید چرا که مرگ، یک نوع عشق مردگی است که ممکن است در هر سنی به سراغ یک نفر بیاید و او را تا آخر عمرش بکشد و خلاص کند. هر کس در بطن خودش می تواند حس کند که بعد از این عشق زنده خواهد ماند یا نه. اگر جواب مثبت باشد باید فکر کند که ممکن است تعریف و فرق بین عشق و سراب را خوب بلد نیست. من هر بار که به کسی وابسته شدم، برای التیام بر دردهای بی عشقی خودم نام عشق را بر آنها گذاشتم و خیلی زود فهمیدم که خودم را بیچاره کرده ام و در آخرین وابستگی، بنا به تجربه هایی که مرا سنگ روی یخ کرده بودند ساکت و بی تفاوت بودم و زمانی فهمیدم که عاشق بوده ام که روزها از مرگم گذشته بود. راست است که فقط مرگ درمان ندارد و راست است که عشق فقط یک بار اتفاق می افتد. اگر هزار سال برای هزار نفر به آب و آتش زده باشیم در نهایت فقط و فقط برای یک نفر خواهد بود که از سر دلتنگی گریه می کنیم و این همان عشق و همان ناقوسی است که به ما می گوید اگر از دستش بدهیم مرگمان فرا خواهد رسید. متاسفانه همه ی اینها حقیقت دارند...
    "
     
  10. zhigol

    zhigol PERPOLISI

    3,628
    10,648
    756
    راستش خعلی طولانیه عجقم!!!:biggrin: