1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

۞ تلخ و شیرین: خاطرات برو بچ هفتادیا ۞

شروع موضوع توسط rasoolr ‏Feb 24, 2013 در انجمن درد دل

  1. omid 70

    omid 70 تنهایی خیلی سخته خدا...

    485
    2,143
    400
    یکی از دوستان میگفت که :
    یه روز استادمون برگه های میان ترم تصحیح شده رو آورده بود تا به بچه هابده، بعد از توزیع اوراق به بچه ها، استاد میگه : این کیه اسمشو بالا برگش ننوشته؟! خیر سرش 16 هم شده
    هیشکی جواب نمیده! 2 دقه بعد میگه دست خطشم شبیه خودمه؟!!! اِ این که کلید سؤالاست که!!!!"
    استاد برگه ی کلید سؤالات رو هم تصحیح کرده بود به خودش 16 داده بود![​IMG]

     
    mojt@ba، Goln@r و MAOVA از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. Goln@r

    Goln@r هیچ....

    2,983
    5,827
    12,663
    من تغییر رشته دادم از تجربی به ریاضی، قراره آمار رو بخونم تو تابستون. مامانم هم یه معلم برام گرفته که یه آقای جوون 30-35 ساله است و خیلی میدونه، فقط خیلی لاغر و ضعیفه بیچاره! من هم قوی هستم و توپر... (خیلی بیشتر توضیح بدم میشه تپل!)، خیلی تو ژست و پرسیژه و من باید جلوش روسری سرم کنم و مانتو و داستان (خب معلومه!) البته من هم جلوش خیلی سنگین متین میشینم درس گوش میدم؛ حالا خاطره:
    یه بار این بد بخت رو صندلی راحت و چرخداره نشسته بود، من رو صندلی ثابته، چون جای پام ناراجت بود گذاشته بودم رو پایه ی اون صندلی، بیچاره هم نفهمیده بود، می خواست به میز نزدیک بشه هی خودش رو می کشید... هی خودش رو می کشید! نه میز تکون می خورد (آخه روش تکیه داده بودم و میز تحریرم خیلی خیلی بزرگ و سنگینه!) نه صندلی اش! (خب محکم با پام نگه داشته بودم... این هم هی تلاش می کرد... یه دفعه فهمیدم و پام رو برداشتم... عین این کارتون ها با سینه رفت تو میز... من: :17:
    اون::145:

    من گربه هم تو خونه دارم... یه بار گربم اومده بود تو اتاق، بچم یه کم بزرگه و نره و سیاهه (چه شود!) به این آقایی گفتم: گربم پشتتونه، این بد بخت فکر کرد یه پیشی ناز و کوچولو رو قراره ببینه و گفت: عیبی نداره.... آقا، این مخمل فرصت غنیمت کرد پرید تو قفسه اش که کنار سر این بیچاره بود، بچم هر دفعه می پره قفسه جا به جا میشه... این معلم ما هم دیدش و از ترس با صندلی اش یه متر پرید عقب و یه داد زد... من رو میگی.. اصلا ادب و احترام رو بیخیال شدم... از حرکت این تا دو ساعت می خندیدم... اون هم کلاس رو تعطیل کرد چون من خندم بند نمی اومد!
     
    mojt@ba و omid 70 از این پست تشکر کرده اند.
  3. MAOVA

    MAOVA ♥ Tina LoVe ♥

    754
    2,005
    2,116
    ...!:16:
     
    mojt@ba از این پست تشکر کرده است.
  4. MAOVA

    MAOVA ♥ Tina LoVe ♥

    754
    2,005
    2,116
    یه دفعه خانوادگی رفته بودیم یاسوج...

    توی یکی از اردوگاه های اونجا جا گرفته بودیم که شب هم اونجا بخوابیم...

    ظهر بود رفته بودیم کوه...

    یه ساختمون قدیمی اونجا بود که میگفتن شب ها توش جن داره...

    مااهمیت ندادیم گفتیم حالا که شب نیست...

    زیرانداز رو انداختیم و نشستیم...

    عصر که شد بلند شدیم و برگشتیم تو اردوگاه...

    ساعت نزدیک دوازده بود که میخواستم بخوابم جا پیدا نشد رفتم تو ماشین صندلی خوابیدم...

    چاره ی دیگه ای هم نداشتم...

    مثل اینکه همون موقع بود که فهمیدن زیرانداز رو و اون ساختمونه جا گذاشتن...داداشم داوطلب شد که بره زیرانداز رو ورداره و بیاره...

    یکی از پسرخاله هام هم مجبور کرد که باهاش بیاد...

    از شانس خوب من از بین این همه ماشین اومدن تو همون ماشینی که من توش خواب بودم...

    از اون بدتر منو هم ندیدن...!

    ماشین هم انقدر آروم حرکت میکرد که بیدار نشدم...

    نزدیک های ساختمون سرعت ماشین رو زیاد کرد و یه دفعه ای ترمز زد که جا پریدم...

    از اینکه دیدم کجاییم وحشت کردم...

    داداشم رفته بود داخل ساختمون و داشت با زیراندازه برمیگشت...

    گفتم اینجا چیکار میکنید؟؟؟؟ از اون بدتر من اینجا چیکار می کنم؟؟؟

    داداشم گفت تو اینجا خواب بودی؟؟؟؟ زیرانداز رو جا گذاشته بودیم اومدیم برش داریم...

    گفتم خب پس بیا بریم...

    داداشم آروم اومد تو ماشین...

    پسرخالم نشسته بود روی کاپوت ماشین و شهر رو نگاه میکرد... از اون بالا تمام شهر پیدا بود... پسرخالم هم وحشت کرده بود و چرت و پرت میگفت...

    میگفت:« اه ه ه ه ه ... میبینی کل شهر از اینجا پیداست...»

    - « حالا بیخیال... تا یه لولویی پیدا نشده بیا تا بریم...»

    - « تا حالا از این زاویه اینجا رو ندیده بودم...»
    - « بیخیال بیا تا بریم...»

    - « اه ه ه ه نگاه کن خونه ی دوستم اونجوئه!!!!»

    داداشم پس کلش رو گرفت و به زور کرد تو ماشین... بعد خیلی آروم ماشی رو راه انداخت و حرکت کردیم... یه دفعه ای سرعت ماشین رو زیاد کرد... بعد پسرخالم گفت:« اون چیه داره دنبالمون میاد...؟

    کله هامون برگشت به سمت عقب... یه نوری داشت دنبالمون می اومد...!

    داداشم پاشو فشار داد رو گاز... ماشین داشت با آخرین سرعت حرکت میکرد و می رفت روی دست اندازها و بالا و پایین میشد...از اون بدتر هرچی ما بیشتر سرعت میگرفتیم اون نوره هم با سرعت بیشتری دنبالمون می اومد...!

    با سرعتی که ما داشتیم می روندیم و جیغ و داد و فریاد می کردیم رانندگان مسابقه رالی اینجوری تند نمی رفتن...

    ماشین به طرز بدی بالا و پایین میشد و ماها هم از شدت وحشت داد و فریاد می کردیم...

    با سرعت زیادی داشتیم از کوه می اومدیم پایین و اون نوره هم دنبالمون می اومد...

    داداشم انقدر وحشت کرد که جاده ندید و رفت روی یه دست انداز...

    ماشین رفت توهوا و افتاد توی یه چاله ای که بیشتر شبیه یه برکه خشک شده بود و خاموش شد...

    نوره هم رفت!!!!!

    باورتون نمیشه از شدت ترس داشتم شلوارم رو خیس میکردم...!

    پسرخالم هم از وحشت خشکش زده بود!!!!!:35:
     
    alakimalaki، omid 70، Goln@r و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. mojt@ba

    mojt@ba داداش کریس

    3,108
    6,715
    488
    اخه دختره چاق نبود یخورده بیشتر چاق بود میخواستم باهاش دوس بشم :biggrin:
    بعدم ینی تو مخ تجربی رو نداشتی ک رفتی ریاضی ؟
    من تجربیم
     
  6. Goln@r

    Goln@r هیچ....

    2,983
    5,827
    12,663
    من الان از دست تو ناراحتم!!!!:209: تو مسخره اش کردی!!!!:263: خدایی شما پسر ها قبول ندارین دختر هایی که خوشگل نیستن و یا چاق هستن دل دارن و آدم هستن؟؟؟ شاید اونا درون خیلی پاک تر و زیبا تر از بعضی (تاکید می کنم بعضی!!!) از دختر ها خوشگل لاغر و perfect داشته باشن؟ اصلا به ذهنون هم خطور می کنه این؟
    فقط می خواستم متنبه ات کنم! قصد ناراحت کردن نداشتم و ندارم اصلا!

    بحث مخ نیست، من خودم عاشق زیست شناسی ام، اما یک سری مسائل از قبیل جو کلاسمون و دوست های گلم که همه ریاضی تشریف دارن و من رو مث یه بچه گربه بین خرخون های مدرسه رها کردن تا با اونا دست و پنجه نرم کنم!!! و اینکه وقتی رفتیم تشریح آدم ببینیم گریم گرفت، چون دلم نمی اومد که یه بد بختی اونجوری باز شده و ولو باشه... حس کردم سنگدلیه... پس تغییر رشته دادم! حالا از هفتاد دولت آزادم!
     
    amirali.74 و mojt@ba از این پست تشکر کرده اند.
  7. mojt@ba

    mojt@ba داداش کریس

    3,108
    6,715
    488
    نخیرم گفتم که قصد مسخره کردنشو نداشتم من هیشکی رو مسخره نمیکنم ...
    گفتم که قصد داشتم باهاش دوس بشم ک اونم بد زد تو برجکم بعدم خدایی دو برابر من بودا :biggrin:
    ورزشکارم بود ... هیشکی رو نمیشه از رو ظاهر شناخت مگه من گفتم ادم های چاق دل ندارن یا ادم نیستن خدایی نکرده !!!:frown:
    من همیشه ب این جمله معتقد بودم که صورت زیبا مهم نیست اونی ک مهمه سیرت پاک و زیباست !!!!

    بعدم رشته تجربی خعلی باحاله ما مغز گاو . چشم گاو اینا رو تشریح کردیم ولی خب پدر ادم در میاد ...
    بعد شما کلاس دوم تغییر رشته دادی یا کلاس سوم ؟
     
    Goln@r از این پست تشکر کرده است.
  8. Goln@r

    Goln@r هیچ....

    2,983
    5,827
    12,663
    خوبه... خوبه... بچه ی خوبی شدی...:biggrin:

    من دوم رو خوندم امسال تغییر دادم، میرم سوم ریاضی:116::116:
     
    mojt@ba از این پست تشکر کرده است.
  9. mehrnaz joon

    mehrnaz joon خداحافظی با مهربانی :|

    1,212
    2,320
    337
    بدترین خاطرم مرگه بابک بوووود​
    بهترینشم هر وقت مرضیه اوووومد تعریف میکنم:35:
     
    mojt@ba از این پست تشکر کرده است.
  10. mojt@ba

    mojt@ba داداش کریس

    3,108
    6,715
    488
    خیلی هم خوب موفق باشی :biggrin:
     
    Goln@r از این پست تشکر کرده است.