1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

یک داستان واقعییییییی:((

شروع موضوع توسط ya30 joon ‏Jan 7, 2013 در انجمن داستان و رمان

  1. مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

    اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

    یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

    خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

    به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم

    روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره

    فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...

    روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟

    اون هیچ جوابی نداد....

    حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

    احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

    دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

    سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

    اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

    از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

    تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

    اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

    وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر

    سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا

    اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .

    یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

    ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .

    بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی .

    همسایه ها گفتن كه اون مرده

    ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

    اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

    "ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

    خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

    ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم

    وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

    آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی

    به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

    بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

    برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

    با همه عشق و علاقه من به تو
     
    setareh، SHAPARAK، sara و 7 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. Raziyeh

    Raziyeh

    1,038
    2,181
    271
    مرسی عزیزم خیلی زیبا یود!!!!!!!!!
     
    setareh و ya30 joon از این پست تشکر کرده اند.
  3. :28:
    thumbsup
     
    setareh و ya30 joon از این پست تشکر کرده اند.
  4. Shiva

    Shiva

    5,462
    12,103
    1,270
    :cry::cry::cry:
     
    setareh و ya30 joon از این پست تشکر کرده اند.
  5. zhigol

    zhigol PERPOLISI

    3,628
    10,648
    756
    مرسی عزیزمممم!!ولی من قبلا اینو گذاشته بووودما!!
    :20
     
    setareh و ya30 joon از این پست تشکر کرده اند.
  6. واقعا؟؟؟ من نمیدونستم...:unsure:
     
    setareh و zhigol از این پست تشکر کرده اند.
  7. zhigol

    zhigol PERPOLISI

    3,628
    10,648
    756
    اشکال نداله جیگلم!!!!!:inlove:
     
    setareh و ya30 joon از این پست تشکر کرده اند.
  8. BlUe

    BlUe

    627
    721
    238
    خط اولشو خوندم فک کردم شاید ناراحت شم ادامه ندادم.
     
    setareh، ya30 joon و Shiva از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. BlUe

    BlUe

    627
    721
    238
    :50:
     
    setareh و ya30 joon از این پست تشکر کرده اند.
  10. وااااااا خوب بخون دیگه ...plzعزیزم !!!
     
    setareh از این پست تشکر کرده است.