1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

یه قصه:(

شروع موضوع توسط ײַҊIⱤѦⱢײַ ‏Oct 15, 2014 در انجمن روابط دختر و پسر

  1. [​IMG]

    پسرکی بود عا شق دخترکی

    روزها گذشت و دخترک نیز عاشق شد

    هر دو عاشق دلتنگ بدون هم زندگی برا شون معنی نداشت

    گاهی اوقات که با هم میرفتن بیرون اونقدر مست هم میشدن که فراموش میکردن

    مردم دارن نگاه هشون میکنن .اونا همیشه وقتی همدیگه رو میدیدن عشق بازی را

    شروع میکردن اونقدر لذت میبردن

    که اگه یه روز از هم دور بودن از دلتنگی دق میکردن.

    روز ها میگذشت و اونا هم با روزگار عشقشون را نسبت به هم بیشتر بیشتر میکردن

    تا گذشت و روزی دخترک حالش بد شد و از حال رفت

    پسرک هول شده بود نگران نمیدونست چی کار کنه

    سریع اونو به بیمارستان رسوند .

    دکتر وقتی اونو ماینه کرد رو به پسرک کرد و گفت با اون چه نسبتی داری؟

    پسرک سرش را بالا گرفت

    و گفت اون لیلی منه عشق منه من مجنونه اونم من عشق اونم . . .

    دکتر از صداقت پسرک خوشش آمد و به او

    گفت حالش خوبه فقط باید یک آزمایش بدهد .

    دخترک پس از به هوش آمدن وقتی پسرک را دید دردش را فراموش کرد.

    اون رفت و آزمایش داد .

    روزه بعد پسرک با جوابه آزمایش پیشه دکتر رفت .

    وقتی دکتر جواب آزمایش را دید دهنش قفل شده بود.

    رفت کنار پسرک و با کلی مقدمه چینی به پسرک گفت: . . .

    ناگهان دنیا برای پسرک سیاه شد.

    از حال رفت دیگه دوست نداشت چشماش را باز کنه

    تا نیمه های شب در خیابان ها قدم میزد قدم هایی پر از نا امیدی

    حتی دیگر جواب تلفن های دخترک را هم نمی تونست بده .

    روزه بعد با دخترک قرار داشت با نا امیدی رفت.

    برای این که دخترک ناراحت نشود به عشق بازی هایش ادامه داد و هیچ نگفت.

    ولی دخترک از جواب آزمایش سراغ میگرفت و پسرک هر روز بهانه ای میاورد.

    هر روز افسرده و افسرده تر میشد تا اینکه دیگر دخترک تاب نیاورد و از او

    خواهش کرد که بگوید .

    اونقدر اصرار کرد که پسرک به او گفت :

    اگر میخوای بدونی فردا بیا خونه مون تا بهت بگم.

    دخترک تعجب کرد آخه تا حالا پسرک از او نخواسته بود که به خونشون برود.

    برای آرامش پسرک قبول کرد.

    روز بعد دخترک آمد.

    ابتدا کمی صحبت کردن و بعد از دقایقی پسرک روبه دختر کرد و به او گفت:

    میخواهم امروز با هم س ک س داشته باشیم.

    ناگهان دخترک به خود آمد و گفت چی؟!

    پسرک گفت : س ک س

    دخترک بر خود افسوس میخورد که چرا به او اعتماد کرده و عاشق شده

    بلند شد و راه افتاد که برود

    ناگهان پسرک جلوی اون ایستاد و بهش گفت: باید امروز با هم س ک س داشته باشیم.

    دخترک سیلی محکمی به پسرک زد و به اون گفت خفه شو

    پسرک دستای اونو گرفت و با خواهش از او خواست

    دخترک با گریه میگفت میدونی الان اولین باری که به من دست زد ی

    تو پاک بودی اما چرا حالا ...

    پسرک نذاشت چیزه دیگه ای بگه

    پسرک اونو گرفت و به سمت اتاق خوابش برد.

    دخترک جیق میکشید.

    پسرک لباسهای اون را به زور در آورد و بعد از خودش را.

    دخترک جیغ میکشید التماس میکرد گریه اما . . .

    پسرک به دخترک تجاوز کرد و دخترک هیچ کاری نمی تونست بکند و

    فقط گریه میکرد به حال خودش که چرا. . .

    بعد از تمام شدن کارش کنار دخترک دراز کشید و اشکاش را پاک میکرد

    و آروم موهاش را نوازش میکرد.

    دخترک دیگر حتی توان نداشت دست پسرک را کنار بزند.

    فقط میگفت: خیلی پستی کثافت و به حرفاش ادامه میداد

    پسرک بعد از سکوتی طولانی به حرف اومد و با لبخندی معصومانه گفت:

    حالا دیگه منم ایدز دارم !!!!!!!!!!!!!!

    ناگهان دخترک ساکت شد هیچ نگفت و فقط به چشمانه پسرک خیره شده بود.

    با بغض سنگینی به پسرک گفت یعنی من . . .

    بغض شکست و اشک هایش جاری شد

    با خود میگفت : او چقدر عاشقم بود؟!

    پسرک اورا در آغوش کشید

    پسرک هم دیگر نمیتوانست او را ساکت کند

    چون چشم های خودشم هم خیسه خیس بود.
     
    ثمـــــــــینم ツ، بوق و setareh از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. خخخخخخخخخخ
     
    ثمـــــــــینم ツ و ײַҊIⱤѦⱢײַ از این پست تشکر کرده اند.
  3. خخخخخخخخخخخ؟؟؟؟؟؟؟!خنده دار بود؟پس من چرا اشکم دراومد؟
     
    بوق از این پست تشکر کرده است.
  4. آخه خالی بندی بود
    خخخخ باور نکن اینارو آبجی
     
    analy و ײַҊIⱤѦⱢײַ از این پست تشکر کرده اند.
  5. باور که مه ولی برحال...خب...مگه رمانا باور پذیرند؟ولی برای اونا هم اشک آدم درمیاد..نمیدونم
     
    بوق از این پست تشکر کرده است.
  6. عزیزم
    مرسی از ارسال داستان قشنگت
    لایک
     
  7. خواهش میکنم!
     
    بوق از این پست تشکر کرده است.
  8. analy

    analy Night Evil

    241
    4,787
    10,043
    بر گرفته از کتاب ماهی ها رژیم میگیرند...
    فصل 3
    chapter 2 ...
     
    ثمـــــــــینم ツ و ײַҊIⱤѦⱢײַ از این پست تشکر کرده اند.
  9. ثمـــــــــینم ツ

    ثمـــــــــینم ツ ♪·¯·♫¸¸ ˏsˊ㋡ˋaˊˋmˏˎiˏˎnˊ ㋡ ¸♪·¯·♫

    475
    13,801
    34,706
    مرررســــی آجیه خوجگلم خعلــــی قشنگ بود . . .
     
    ײַҊIⱤѦⱢײַ از این پست تشکر کرده است.