1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

یه قصه....

شروع موضوع توسط aysha98 ‏Apr 27, 2013 در انجمن داستان و رمان

  1. zhigol

    zhigol PERPOLISI

    3,628
    10,648
    756
    الان یعنی مرد؟؟؟؟؟
     
    magid202020، ★ سونامی ★ و aysha98 از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372

    وقتی چشماشو باز کرد دید لب اب تو ساحل مچاله شده دیگه حتی دریام اونو پس میزنه

    بلند میشه خودشو می تکونه بوی ماهی خفش میکنه برمیگرده سمت ویلا توی راه هر کی

    از کنارش رد میشه از زنش گرفته تامرد از کوچیک تا بزرگ همه بهش متلک میندازن ولی

    خبر ندارن اون دیشب میخواسته خودشو بکشه خبر ندارن اون چقدر تنهاست،فکر میکنن

    اون یه دختر خراب و تن فروشه ولی خبر ندارن اون یکی از پولدارترین دخترای شهره که تا

    الان کسی سعادت لمس کردنشو نداشته دوباره رفت تو فکر دیشب ولی سریع افکارشو پس

    زد.میره خونه لباساشو درمیاره همشو میندازه اشغالی مطمئنه که سرمای بدی میخوره.

    میره حموم با خودش فکر میکنه شاید یه دوش اب گرم ارومش کنه وان و پر کردو شامپوی

    توت فرنگی رو ریخت توش تا این بوی گند ماهی از بین بره.توی حموم به افکار مسمومو

    هرزه ی دیگران فکر میکرد که چقدر راحت بدون اینکه در موردش چیزی بدونن نظر میدن.

    از حموم میاد بیرون لباساشو تنش میکنه و کلاه حوله ایشو میذاره سرش.از پله هامیاد پایین

    _عذارا خانوم عذراخانوم نیستین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟کجایی؟؟

    عذارا خانوم سریع از اشپزخونه اومد بیرونو....

    _جانم خانوم جان؟وای مردم دیشب حالت خیلی بد بود سکته کردم کجا رفتی نمیگی من دق میکنم

    با اون حالت میری بیرون تا اومدم یکم ارومت کنم دیدم رفتی.الان خوبی دختر جان؟؟؟

    _خدانکنه عذارا خانوم سایت صدو بیست سال روی سرم.دیشب حالم خوب نبود نتونستم بمونم خونه

    ولی الان خداروشکر بهترم.ببخشید نگرانتون کردم.اینارو ولش کن غذا چی داریم مردم از گشنگی یه

    چیزی بده بخورم.

    _خداروشک.چشم.بیا اشپزخونه میزو چیدم واست قرمه درست کردم که خیلی دوست داری.

    اروم پشت عذارا خانوم وارد اشپزخونه میشه.تا جایی که یادشه عذارا خانوم باهش بوده درست مثل یه

    مادر یه زن فوق العاده که همیشه نگران دخترک قصه ماست.......
     
    Mehdi 3، ★ سونامی ★، narges.m و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    بابا یه نظری چیزی
     
    magid202020، omid 70 و ★ سونامی ★ از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. اااااااااااا چه جااالب شده ...اخه کی ادامشو میزاری ؟؟؟ جااان خودم افرین خیلی داری جااالب ادامش میدی....thumbsupthumbsup:22::22:
     
    magid202020، ★ سونامی ★ و aysha98 از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    میشینه پشت میز.عذاراخانوم بشقاب شو پر میکنه و میشینه پشت میز.عذرا خانوم نگران دختر روبروشه

    که از اون موقعی که به دنیا اومده بزرگش کرده.با خنده هاش خندیده با گریه هاش گریه کرده اون یه دختر فوق العادست

    خانوم،باوقار،درس خونده،شوخ،خوشگل.خوشگلیه اون به حدیه که میتونه هرکسیو محسور کنه تویه اون چشمای

    هفت رنگش یه چیزایی هست که هیچ کس نمیتونه درک کنه اون یه دختره مرموزه با اینکه عذرا خانوم بزرگش کرده ولی هنوزم

    نمیتونه از افکارش سردر بیاره نه تنها اون هیچکس نمیتونه ....اون یه دختره سرسخته که تا اونجایی که عذرا خانوم یادشه جلوی

    هیچ مشکلی سر خم نکرده.

    _عذراخانوم کجایین؟؟؟

    عذراخانوم به خودش میادو از نگاه کردن به دختر روبروش دست میکشه و میزو جمع میکنه.وایمیسته پشت عذراخانوم

    مثل ماهی های دور از اب هی لباشو بازو بسته میکنه از حرفی که میخواد بزنه میترسه،میترسه زن مهربونی که پشتش وایساده

    ازش دلگیر بشه ولی سذاخر دلشو مینه به دریا حرف شو میزنه...

    _عذاراخانوم؟؟؟

    _جانم مادر؟؟؟

    _نمیخواین یه سر برین پیش خواهرتون؟؟یادتونه چندروز پیش زنگ زده بود چقدر ناراحت بود از اینکه بهش سرنمیزنین

    _پیش خواهرم؟؟چرا اتفاقا دلم خیلی براش تنگ شده تاچندروز دیگه یه سرر میرم پیشش.

    _خب چرا امروز نمیرین ؟؟برین 1هفته بمونید بیاید

    عذراخانوم باصدایی که توش رگه هایی از خندست میگه...

    _وروجک راستشو بگو واسه دل تنگی من میگی یا میخوای تنها باشی؟؟؟

    _اگه راستشو بخواین هردو،البته اگه خودتونم دوست دارید

    _خودمم دوست دارم عزیزم.میرم1هفته میمونم خوبه؟؟

    _الهی قربونتون برم که اینقدر خوبید.

    عذراخانوم یه خدانکنه زیر لبی میگه و از اشپزخونه خارج میشه و به طرف اتاقش میره تا حاضر شه.تاجلوی در عذاراخانومو همراهی میکنه

    تا موقعی که ماشین زرد اژانس از نگاهش ناپدید شه جلودر موند.برگشت تو خونه ورفت تو اتاقش وگیتارشو از سه پایه برداشت و

    شروع کرد به زدن ولی همش نت هارو قاطی میکرد.گیتارشو میذاره رو تختش.ارز پله هااومد پایین ورفت تو باغ قدم بزنه که شاید یکم فکرش اروم شه.

    صدای تلفن اونو دوباره میکشه تو ویلا...


    _بله؟؟

    هیچ صدایی غیر صدای اروم نفس زدن نمیاد...دوباره میگه...

    _بله؟؟الو بفرمایید

    صدای اروم زن میپیچه تو تلفن................
     
    *ĦØRÂ*، omid 70، Mehdi 3 و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. خانوم اسمائیلی داستانت داره جالب میشه....:inlove::inlove:
    فقط یه خورده بیشتر توصیف کن...:11:
     
    ★ سونامی ★ از این پست تشکر کرده است.
  7. ای داده بیداد بابا ادمو جوون به لب میکنی.. ولی خیلی داره باحال میشه جاان من ادامشو زوود بنویس که الان اون حسه کنجکاویه اومده تو حلقم ..ولی من الان دارم هی میگم عذرا خاانووم بوده که پشته تلفن بووده یا شخصه جدیدی میاد تو داستان..thumbsupthumbsup
     
    ★ سونامی ★ و aysha98 از این پست تشکر کرده اند.
  8. چشمای 7رنگ؟؟ ینی دغل باز؟
     
    ★ سونامی ★ و aysha98 از این پست تشکر کرده اند.
  9. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372

    _الو دخترم؟

    بایه صدا که توش پر از یخه میگه...

    شمایید مامان؟؟

    _اره خانومیه من خوبی عزیز مادر؟

    _خوبم.پدر چطوره؟؟

    _خوبه عزیزم دلمون خیلی برات تنگ شده پس کی میای؟؟

    _لطف دارین.نمیدونم فعلا مشخص نیست.

    _چرا اینقدر یخی؟

    _مامان خواهشا دوباره اون بحث قدیمی رو وسط نکش که اصلا حوصله ندارم.

    _باشه هرچی تو بخوای،راستی حسام اینجاست میخواد باهات حرف بزنه.

    _من نمیخوام باهاش حرف بزنم گوشی رو بهش نده حوصله ندارم میخوام برم بیرون

    _اخه...

    _اخه و اما و ولی نداره خداحافظ.

    _مواظب خودت باش خداحافظت

    تلفنو زود قطع کرد اصلا حوصله ی حسامو نداشت حوصله ی هیچ کس و نداشت حتی پدر مادرش.

    پدرمادر...چه واژه غریبی شده براش.کنترل تلویزیون وبرمیداره و دراز میکشه رو کاناپه.شبکه های ماهواره رو

    بالا پایین میکنه،تا میرسه به شبکه ی کارتون روش مکث میکنه و کنترل میذاره کنار.یادشه وقتی بچه بود

    عاشق کارتون دیدن بود....

    اروم چشماشو باز میکنه هوا تاریکه و تلویزیون هنوز داره کارتون نشون میده ساعت مچیشو نگاه میکنه

    عقربه ها6.20دقیقه رو نشون میدن تعجب میکنه چقدر خوابیده.از رو کاناپه بلند میشه کمرشو میچرخونه تا غلنجاش بشکنه.

    میره تو اشپزخونه اب از تو یخچال برمیداره و سر میکشه.اب و میذاره جوش بیاد بعد شروع میکنه به درست کردن قهوی اسپرسو

    عاشق تلخیش بود تلخی قهوه رو احساس نمیکرد چون تلخی خیلی چیزارو تو زندگیش چشیده بود.قهوه رو ریخت

    تولیوان دسته دارش و رفت تو حال،نشست رو صندلی راکیش وشروع کرد به تکون دادن صندلی.کلافه شده بود

    اصلا افکارش متمرکز نمیشد.چشماش بسته بود که صدای گیراش دخترک و پروند:پری...................
     
    Mehdi 3، ★ سونامی ★، magid202020 و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    نه عزیزم بعضیا چشماشون هم سبز میشه هم خاکستری هم عسلی هم قهوای و...بستگی به رنگ لباسشون یا چیزای دیگه داره.به این رنگ چشما تیله ای میگن
     
    Mehdi 3 و ★ سونامی ★ از این پست تشکر کرده اند.