1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

یه قصه واقعی

شروع موضوع توسط nafa30 ‏Jun 20, 2013 در انجمن داستان و رمان

  1. nafa30

    nafa30 boys are toys"some boys are less than toys"

    3,174
    6,460
    532
    میخام براتون یه قصه واقعی بگم:
    یکی بود یکی نبود!غیر از خدا هیچکس نبود!!!!!.....تو یکی از شهر های استان فارس(داراب) یه دختر 15 ساله به اسم سمیرا زندگی میکرد
    300 کیلومتر دور از اون تو یه شهر دیگه(مرودشت) یه پسر 18ساله به اسم مهران بود
    .
    .
    یه روز گرم تابستونی بود که سمیرا ودوستاش با هم زیر درخت بلند وسط حیاطشون نشسته بودند و گل میگفتند وگل میشنیدند!
    از بینا بین حرفاشون ،بحث کشیده شد به یکی از پسرای اقوام دور سحر اینا(دوست سمیرا)!!!!!.....ای 5 -6 تا دختر بیکار هم تصمیم گرفتن سر به سر ای یارو بذارن!و امتحانش کنند!شمارشو داشتن!اما هیشکی حاضر نبود که پا پیش بذاره وبخاد با این پسره بحرفه و....
    حالا این پسره کی بود؟همون مهران که اون بالا گفتم.
    سحر میگفت :پسر خیلی جلفیه و.....معلومه که اهل دختر بازیه!
    .
    .
    .
    خلاصه قرعه کشی کردند و قرعه به اسم سمیرا در اومد!اولش سمیرا زیر بار نمیرفت!فک میکرد نیتونه از پسش بر بیاد!تا حالا از این کارا که نکرده بود!
    .
    .
    اقا بزور دوستاش پا گذاشت ووسط و....(مهران به شدت پا داد)
    اون روز گذشت و این دخترا تصمیم گرفتن کارو همین جا تموم کنند1دیگه صدا پسره رو ضبط کرده بودند وازش اتو داشتند!همین کافی بود!همشون بهم قول دادند که به کسی این جریانو نگن ودیگه هم سراغ این مهران نرن!
    .
    .
    2 روز گذشت ولی مهران دست از سر سمیرا بر نداشت!...نرم نرمک سر حرف بینشون باز شد و.....
    اما سمیرا نگذاشت هیچکس بفهمه که هنوز با مهرانه!
    ته دلش یه جورایی ازش خوشش اومده بود!
    مهرانم همیجور!
    طی گذشت 2 ماه اون علاقه کمرنگ تبدیل به یه وابستگی شد!کم وبیش درباره هم میدونستند!و تو این رابطه مهران چیزی درباره خودش به دروغ نگفت و صحت حرفاش از طریق سحر برای سمیرا کاملا مشخص بود!!!....
    ببا گذشت ماه ها این وابستگی تبدیل به یه عشق شد!عشقی که روز به روز بیشتر میشد!
    هرچند اونا خیلی از هم دور بودند ونیتونستند همو ببیند!و امیدی هم به این نداشتند که بخان یه روز بهم برسند!
    مهران همه چیز درباره گذشتش به سمیرا گفت هر کار خوب وبدی که کرده بود!اعتراف کرد چه گذشته ای داشته!
    ولی این باعث نشد که سمیرا ازش سرد شه!اخه اونو خوب میشناخت1 میدونست که از گذشتش پشیمونه و ذاتا پسری نیست که اهل خیانت و... باشه!
    و بار ها هم اونو امتحان کرده بود و فهمیده بود که واقعا مهران دوسش داره و جاشو با کسی عوض نمیکنه!
    .
    .
    .
    بگذریم از اتفاقاتی که تو این مدت براشون افتاد ولی 4 سال گذشت!
    حالا مهران22 سالش بود و سمیرا 19 ساله!
    درس مهران تموم شد و کار وزندگی راه انداخت و سمیرا هم رفت دانشگاه!
    تو این 4 سال فقط یه بار همدیگه رو دیدند!
    .
    .
    .
    دیگه این جا بود که مهران تصمیمشو گرفته بود که تحت هیچ شرایطی نذاره سمیرا مال کسی دیگه شه!و حتما باهم ازدواج کنند!
    اخه خیلی سمیرا رو دوست داشت!میدونست نمیتونه هیچوقت فراموشش کنه و هیچ دختری رو نمیتونه اندازه اون دوست داشته باشه!
    بعد این که خونه وماشین وزندگی راه انداخت وبرا ازدواج اماده شد!با مخالفت شدید خونوادش رو به رو شد!
    هر دوتا خونواده به شدت مخالف این وصلت بودند!
    ولی مگه این دو تا کوتاه اومدند؟
    از اون طرف مهران قهر کرد واز خونه زد بیرون وبه خونوادش هشدار داد که فقط سمیرا رو میخاد !یا اون یا هیچکس! و اگه براش پا پیش نذارن یه بلایی سر خودش میاره!
    از اون طرف هم سمیرا هر خاستگاری میومد قبول نمیکرد!و حتی یه بار به زور تا پای سفره عقد رفت ولی جهمون جا جواب نه داد و مراسمو بهم زد!
    خونواده ها به این نتیجه رسیدند از پس این دوتا بر نمیان!
    این بود که راضی شدند که این دوتا رو بهم برسونن!حالا اون دختر 15 ساله 22 سالشه واون پسر 18 ساله 25 سالشه!
    7 سال از اون اشنایی گذشت و شب خاستگاری دومین باری بود که همو از نزدیک میدند!
    حالا 3 تیر!ینی هفته اینده که تولد امام زمان هم هست!عروسیشونه!...بالاخره بعد از کلی سختی به هم رسیدند!
    براشون ارزویی خوشبختی میکنم!!!!!
    قصه ما به سر نرسید ولی مهران به سمیرا رسید:20:24:



    بله دیگه عشق واقعی همیجوره!ارزش انتظارو داره!البته تاکید میکنم:عشق واقعی
     
    sky girl، sara، narges.m و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. عشق کلمه ی پاکیه
     
    Nayereh از این پست تشکر کرده است.
  3. nafa30

    nafa30 boys are toys"some boys are less than toys"

    3,174
    6,460
    532
    قبولت دارم بشدت!
    ..
    .
    .
    وای خدا امضاشو!خخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
     
    milad1212m از این پست تشکر کرده است.
  4. afsoon

    afsoon

    1,412
    3,448
    425
    خوش بخت بشن :roflmao
    ولی من شخصا به عشق اعتقاد ندارم:thumbsdown:
     
  5. nafa30

    nafa30 boys are toys"some boys are less than toys"

    3,174
    6,460
    532
  6. nafa30

    nafa30 boys are toys"some boys are less than toys"

    3,174
    6,460
    532
    خب کار اشتباهی میکنی!.....منم اولش ای حرفا میزدم!خخخخخخ!الان اوضام فرق کرده
     
  7. •KOSAR•

    •KOSAR• Lady Of Autumn

    2,451
    13,438
    5,966
    اگه این دوروبرا عشق ودیدین سلام منم برسونین.............مسخره اس....کدوم عشق؟؟؟؟؟؟
     
  8. nafa30

    nafa30 boys are toys"some boys are less than toys"

    3,174
    6,460
    532
  9. nafa30

    nafa30 boys are toys"some boys are less than toys"

    3,174
    6,460
    532
    اره کم پیدا میشه واقعا!ولی این نیست که اصلا پیدا نشه
     
  10. afsoon

    afsoon

    1,412
    3,448
    425
    به هر حال هر کس نظری داره