یه داستان عشقی واسه دختر پسرای شیطون

شروع موضوع توسط سرزمین ارزو ‏Nov 2, 2012 در انجمن داستان و رمان

  1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

  1. سرزمین ارزو

    ‏Aug 24, 2012
    1,482
    2,501
    540
    زن
    وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .
    به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
    آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.​
    میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
    تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .
    روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
    من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .
    یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
    میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
    نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”
    سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
    ” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….
    ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”
     
    !!HISS!!، آیلار-77، sajjad و 11 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. elaheh

    ‏Sep 17, 2012
    2,452
    5,870
    373
    زن


    پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک


    درمورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر


    صحبت کردن با اون... بعد از یک ماه پسرک مرد... وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر


    گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک دید که تمامی سی دی ها


    باز نشده... دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد... میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های


    عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد:cry:
     
    setareh و A2-Mr.NOBody از این پست تشکر کرده اند.
  3. MHK1372

    MHK1372 I,R.I.B

    ‏Jul 6, 2012
    4,286
    5,938
    998
    مرد
    آخی ...
    خیلی جالب بود...و بسیار کاربردی...
    نتیجه می گیریم نگذاریم هیچ حرفی تو دلمون بمونه....با این حال احساس می کنم خیلی به من نزدیک بود....
    چون من خودم یه دختری را که بهم می گفت داداشی دوست داشتم و حتم دارم اونم منا دوست داشت اما بعد از یه مدتی فهمیدم هیچ اشتراکی بینمون نیست و اون کسی دیگه ای را دوست داره!!
    خیلی سخت بود فراموشش کنم!
     
    setareh از این پست تشکر کرده است.
  4. Dark Shadow

    Dark Shadow Whisper

    ‏Aug 15, 2012
    792
    1,349
    316
    زن
    خیلی قشنگ بوووووود.......مرسی:inlove::inlove:
     
    setareh از این پست تشکر کرده است.
  5. Shiva

    ‏Sep 1, 2012
    5,465
    12,211
    1,514
    زن
    thumbsup
     
    setareh از این پست تشکر کرده است.
  6. sajjad.y

    sajjad.y منم برگشتم بعد مدتها

    ‏Sep 18, 2012
    2,010
    5,897
    797
    مرد
    عاشقانه بود مرسیی
     
    setareh از این پست تشکر کرده است.
  7. barfi

    barfi Romantic relationship with exam Entrance :|♡
    همراه انجمن

    ‏Aug 25, 2012
    21,813
    57,892
    50,112
    زن
    لایک...!:6:
     
    setareh از این پست تشکر کرده است.
  8. nama

    ‏Aug 27, 2012
    1,808
    2,587
    416
    مرد
    ...

    سپاس...
     
    setareh از این پست تشکر کرده است.
  9. mesi

    ‏Sep 15, 2012
    684
    1,481
    356
    مرد
    خیلی قشنگ بود
    خدایی غمه قشنگی بود
    دوسش دارم این غمو
     
    mania22 و setareh از این پست تشکر کرده اند.
  10. sasajoon

    ‏Sep 28, 2012
    42
    48
    140
    زن
    درسته قشنگه! امادرقالب داستان قشنگه امىدوارم هرکى عاشقه وعشقش دوطرفس به معشوقش برسه.آااااامىن
     
    setareh از این پست تشکر کرده است.