1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

یاسی......

شروع موضوع توسط رها نفس ‏Jan 17, 2012 در انجمن داستان و رمان

  1. صد بار بهش گفتم نکن
    برات زوده...خوب نیست....
    آرایش کار بچه ها ی دوازده سیزده ساله نیست
    ولی مگه به خرجش میره
    تا سرمو برمیگردنم میرفت سر لوازم آرایشیم
    و با قیافه ای تابلو از خونه میزد بیرون
    جایزه..تنبیه..تشویق ...دعوا هیچ کدوم کارساز نبود
    این رفتار یاسی خیلی عذابم میداد
    نمیدونستم چطور باهاش برخورد کنم
    عاجر شده بودم و بی چاره
    باباشم که بی خیال هفت دولت
    اصلا اهمیت نمیداد
    ولش کن ...حوصله داری....
    چه بخوای چه نخوای دوسه سال دیگه هر کاری دلش بخواد میکنه و به حرفت گوش نمیده
    فقط با حرفات و گیردادن های بیخودیت رابطه تو خراب میکنی
    ولی نمیتونستم بشینم و ببینم یاسی خودشو مثل زنا آرایش میکنه و بیرون میره
    یه شب عروسی دعوت داشتم
    هر کاری کردم یاسی نیومد
    میخواستم ببرمش خونه ی مامانم و بمونه اونجا.ولی قبول نکرد..
    مامان مگه من بچه م ..خودم می مونم ..نگران نباش.
    اگه نگرانم شدی میتونی هر نیم ساعت زنگم بزنی
    باشه عزیزم...مواظب خودت باش..کاری داشتی بهمون زنگ بزن
    حدود چند ساعتی مراسم طول کشید
    وقتی برگشتیم یاسی خواب بود
    صبح فردا هم زودتر از ما بیدار شده بود و رفته بود مدرسه
    حدود دوساعت بعد رفتنش از مدرسه ش زنگ زدن
    اگه میشه یه سر به مدرسه یاسی بیاید
    ناظمش بود...نگران شدم
    با عجله لباس پوشیدم و رفتم
    اونقدر با عجله لباس پوشیدم و حاضر شدم
    که اصلا به سر وضعم دقت نداشتم
    وقتی توی ماشین زنی رو دیدم آرایش کامل داشت و مرتب
    از وضع و ارایشم خجالت کشیدم..
    وقتی رسیدم مدرسه تازه فهمیدم یاسی خانوم تو مدت تنهائیش چه دست گلی به اب داده
    موهاشو رنگ کرده بود.اونم چه رنگی....
    سرش شده بود مثل هویج و اثر هنر دیشبش رو به دوستاش نشون میداد
    که ناظمشون دیده بود
    کلی با مدیر و مشاورشون حرف زدم
    گفتن که نباید تو این سنش مقابلش جبهه بگیرم
    و اعتمادشو سلب کنم
    هر راهی به نظرشون اومد برم شرح دادن
    تشکر کردم و موقع برگشتن ناظم صدام زد
    و یواشکی بهم گفت
    فقط لطف کنید دفعه ی بعد که اینجا میاید اینقدر آرایش نداشته باشید
    بچه ها از ما بزرگترها الگو میگیرن...نه از حرفهامون...
    تعجب کردم آخه من با عجله راه افتاده بودم و اصلا وقت آرایش کردن نداشتم
    حتی به اون زن تو ماشینم غبطه خورده بودم
    چه میشه کرد....
    عادت داشتم هر روز که از خواب پا میشم
    بعد شستن صورتم چهره ی تازه ای برای خودم نفاشی کنم
    شاید ناظم راست میگفت
    بچه ها از رفتارمون الگو میگیرن نه از حرفامون....
    .
    .
    .
    اینا حرفای یه مادر بود
    خالی از لطف ندیدم براتون بنویسم
    شاید اینا باعث شه اشتباهات هم رو تکرار نکنیم
    دوستتون دارم
    رهاااا

     
    ahriman و Admin از این پست تشکر کرده اند.