1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

گمشده در کوهستان؛ دوستانم را خوردم تا زنده بمانم

شروع موضوع توسط Admin ‏Feb 10, 2017 در انجمن سایر رشته ها

  1. Admin

    Admin ديوانگى ها از آمدنِ تو شروع شد ... عضو کادر مدیریت مدیر کل سایت

    12,784
    25,994
    69,274
    سریال گمشده (Lost) را به یاد دارید؟ فیلمی درباره هواپیمایی که در جزیره ای دور افتاده سقوط می کند. داستان ما، داستان واقعی همان فیلم است.

    جزیره را، کوه های آند در نظر بگیرید و به جای شخصیت های داستان، بازیکنان تیم راگبی‌ای از اروگوئه را بگذارید. آن ها در دو راهی سختی قرار می گیرند؛ مرگ سخت و مشقت بار یا خوردن بدن دوستانشان.

    بازیکنان این تیم راگبی، همراه با خانواده و برخی از دوستانشان، در روز 13 اکتبر 1972، سوار بر پرواز شماره ۵۷۱ نیروی هوایی اروگوئه شدند تا به شیلی سفر کنند و با تیمی از این کشور به رقابت بپردازند. داستان آن ها در منطقه ای که امروزه به عنوان دره اشک ها می شناسیم رخ داد؛ داستانی عجیب و ناراحت کننده، داستانی که مادر کتاب ها و فیلم های پرفروشی بوده است.

    روبرتو کانسا، در زمان سقوط هواپیما، دانشجوی پزشکی 19 ساله ای بوده است و حالا، به عنوان یکی از برترین متخصصان قلب اروگوئه شناخته می شود؛ اما درس هایی که در کوهستان آموخت را هرگز فراموش نخواهد کرد. کتاب او با نام "من باید زنده می ماندم: چگونه سقوط هواپیما در آند، الهام بخش من برای نجات زندگی ها شد" داستانش را به عنوان مرد جوانی شرح می دهد که کارهای عجیبی را برای زنده ماندن کرده است.

    در بخش اول این یادداشت، قصد داریم نگاهی بیاندازیم به مصاحبه مفصل دکتر کانسا با nationalgeographic، او از داستان شگفت آورش می گوید.

    19 ساله بودی و با تیم راگبی ات، در آند سقوط کردید. ما را به آن لحظه ببر.

    لحظه ای ناگهانی بود. هواپیمایی را برای سفرمان به شیلی اجاره کرده بودیم. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد؛ خلبان گفت: "کمربندهای ایمنی تان را محکم ببندید، داریم وارد یک تلاطم می شویم." ما از هیچ چیز خبر نداشتیم، در هواپیما می چرخیدیم و ماچو بازی می کردیم؛ حتی با هم شعر می خواندیم. ناگهان یکی از بچه ها از پنجره بیرون را نگاه کرد و گفت: "هواپیما خیلی به کوه ها نزدیک نیست؟"

    خلبان اشتباه بزرگی کرد، او به سمت شمال چرخید و شروع به فرود آمدن کرد، در حالی که هنوز در ارتفاعات آند بودیم. ناگهان شروع به صعود کردیم، هواپیما تقریبا عمودی شده بود، نهایتا هواپیما استال کرد. به بخشی از کوه ها برخورد کردیم، با نیروی عظیمی به جلو پرتاب شدم و ضربه خیلی محکمی به سرم خورد. فکر کردم که مرده ام، صندلی ام را چنگ زدم و شروع به خواندن دعا کردم. یکی فریاد می زد: "خدایا! کمک کن! کمکم کن!" بدترین کابوسی بود که می توانید تصور کنید. دیگری فریاد می زد: "کور شده ام!" وقتی سرش را برگرداند، دیدم که مغزش به بیرون ریخته و تکه ای آهن به شکمش فرو رفته است.




    کتاب ها و فیلم های زیادی درباره این ماجرا وجود داشتند. چرا کتابی دیگر در این باره نوشتی؟

    همه 16 نفر بازمانده را تشویق کردم که داستان شخصی شان را بنویسند زیرا 16 داستان متفاوت در این باره وجود دارد. باور دارم که نیرویی شیطانی، ما را به قلب کوه ها فرستاد؛ ما دانشجو بودیم و البته به خدا ایمان داشتیم. چه کسانی زنده ماند؟ باهوش ترین ها یا قدرتمندترین ها زنده نماندند، کسانی زنده ماندند که بیشتر از بقیه از زندگی لذت می بردند، آن ها دلیلی برای مبارزه داشتند.

    به نظرت چرا از این حادثه جان سالم به در بردی؟

    زیرا خوش شانس بودم و همیشه گام به گام حرکت می کردم. گوشه ای نمی نشستم تا به کوه بنگرم، همیشه در حال انجام کاری بودم، خیلی فعال هستم؛ البته صدمه ای جدی نیز ندیده بودم. وقتی بهمن بر سرمان فرود آمد، تقریبا تسلیم شده بودم اما یکی از بچه ها گفت: "روبرتو، چقدر خوش شانس هستی که می توانی به جای همه ما راه بروی." حرف او مثل تزریق شجاعت در قلبم بود. پاهای او از کار افتاده بودند اما من می توانستم راه بروم. باید به جای فکر کردن درباره خودم، به گروه می اندیشیدم.

    راه های هوشمندانه ای را برای زنده ماندن تجربه کردی، درباره آن ها برایمان حرف بزن.

    به پتو نیاز داشتیم، پارچه های صندلی ها را پوشیدیم که از پشم بودند. همه چمدان ها را پشت بدنه (قسمت کنده شده بنده) قرار دادیم تا هوای سرد به داخل هواپیما وارد نشود. با استفاده از صفحه پلاستیکی داخل اتاقک خلبان، برای خودمان عینک دودی درست کردیم. از قسمت پایین صندلی ها به عنوان کفش های برفی استفاده و استخوان مرده ها را تبدیل به بانوج می کردیم.

    هر کس وظیفه ای داشت، چون من دانشجوی پزشکی بودم، وظیفه ام درمان مجروحان بود. باید شمار کشتگان را نیز نگه می داشتم. برف را ذوب می کردیم تا آب داشته باشیم. در کفش های راگبیمان گوشت می گذاشتیم و سفر می کردیم. در توپ های راگبی ادرار می کردیم زیرا اگر می خواستیم این کار را بیرون انجام دهیم، ادرارمان یخ می زد. وقتی در حال مرگ هستید، خیلی باهوش می شوید. زنده ماندیم زیرا یک تیم بودیم و توانستیم از کوه ها بیرون بیاییم.

    ca7d35333a22e5a97904d034cd7651d6.

    شما آدم خواری را تجربه کردید کردید. حستان چه بود؟

    آدم خواری مال موقعی است که کسی را بکشید و بخورید اما کار ما بیشتر آنتروپوفاژی بود. این بحث را 40 سال است که انجام می دهم. برایم مهم نیست، باید بدن مرده ها را می خوردیم و راه دیگری نداشتیم. گوشتشان پروتئین و چربی داشت، ما به این مواد نیاز داشتم، گوشتشان مثل گوشت گاو بود. چون تجربه کارهای پزشکی داشتم، بریدن اولین گوشت، برایم راحت تر بود. باور کردن این موضوع از لحاظ فکری تنها یک مرحله از ماجرا را حل می کرد، مرحله بعدی انجام دادنش بود. بسیار سخت است، دهنت باز نمی شود زیرا حس بدبختی داری.

    اوایل فکر می کردم که این کارمان توهین به کرامت اجساد است اما بعدا اندیشیدم که اگر خودم بمیرم، از اینکه جسدم توانسته است دیگران را زنده نگه دارد مفتخر خواهم بود. به نظرم خوردن آن ها، تنها از لحاظ فیزیکی باعث وارد شدن وجودشان به من نمی شد، روح آن ها به بدن من می آمد. با هم پیمان بستیم که اگر بمیریم، دیگران می توانند بدنمان را بخورند. دیگران همیشه می گویند که ما زنده ماندیم چون بدن دوستانمان را خوردیم اما این سخت ترین بخش کار نبود. یک شب بعد از بهمن، می ترسیدیم که نکند زیر برف ها دفن شویم، غلبه بر این ترس، سخت تر از خوردن گوشت انسان ها است.

    در حالی که دیگر دوستانت تسلیم شده بودند، تو و دو تا از دوستانت تصمیم گرفتید که بروید و کمک بیابید.

    سه نفری شروع به جست و جو کردیم؛ ناندو پارادو، آنتونیو تن تن ویزینتن و من. در حالی که به دنبال کمک می گشتیم، خیلی زود فهمیدیم از این راه به هدفمان نمی رسیم، تن تن را فرستادیم که به بچه ها بگوید ما به جنوب می رویم، این گونه می توانستیم بیشتر حرکت کنیم؛ زیرا جیره غذایی بیشتری داشتیم. 15 هزار پا بالاتر از سطح دریا بودیم و دما ده درجه زیر صفر بود.

    دو لحظه اساسی را در آن دوران تجربه کردم؛ اولی وقتی بود که ماه را بالای سرم می دیدم، خیلی نزدیک بود، فکر کردم می توانم لمسش کنم؛ مادربزرگم را در آن ماه دیدم. در روز ششم، بارش برف تمام شد و همه آب و چمن ها را دیدم، مانند یک هتل پنج ستاره بود، هر چقدر دلمان می خواست می توانستیم آب بنوشیم. یک مارمولک به من خیره شده بود، انگار داشت می گفت: "اینجا چه کار می کنی؟ چرا نمرده ای؟"

    هنوز با بازماندگان در ارتباط هستی. در مهمانی ها و جشن هایتان چه حسی دارید؟

    اولین کاری که بعد از رسیدن به اروگوئه کردم، دیدن والدین قربانیان بود. حس می کردم وظیفه دارم که به آن ها بگویم چه شد. برای آن ها مهم نبود که بدن فرزندانشان را خوردیم، برای آن ها زندگی، مهم بود. نامه های دوستانمان را به مادرانشان دادیم و به آن ها گفتیم که حمایت دوستانمان برایم چقدر مهم بود.

    هر سال در روز 22 دسامبر، دور هم جمع می شویم و هر ساله بازی راگبی‌ای برای زنده نگه داشتن یاد قربانیان در کشور شیلی برگزار می شود. فرزندانم می خواهند با خواهرزاده و برادرزاده های قربانیان به مدرسه بروند و همین کارها حال مرا خیلی بهتر کرد؛ خیلی بهتر از مراجعه به روانپزشک بود. افتخار می کنیم که خودمان درمان یافتیم؛ یادتان باشد ما کسی را نکشتیم، تنها زنده ماندیم.

    b8676925f962af516dcf6dc11aa2f42d.

    مهم ترین درسی که از این کوهستان گرفتی چه بود؟

    اگر جایی برای خواب، آبی برای نوشیدن و کمی غذا داری، خیلی خوش شانس هستی. پیشنهاد می کنم منتظر سقوط هواپیما نباشید و زودتر این درس ها را بیاموزید؛ در زندگی شادتر باشید.
    لحظاتی در زندگی هستند که باید بایستید و روند اتفاقات را بنگرید اما در برخی لحظات هم باید فعال باشید، بیرون بروید و هلیکوپتر نجات را پیدا کنید، هلیکوپتر شما را پیدا نخواهد کرد. فکر نکنید که از دیگران برترید زیرا همین موضوع، آغاز راه نابودی است. هر روز، کار مثبتی انجام دهید، وقتی سرتان را روی بالش می گذارید، از خودتان بپرسید آیا من آدم خوبی هستم؟ روز بعد انسان بهتری باشید. هر روز در آینده بنگرید و از خدا تشکر کنید که زنده اید.



    پرواز 571 نیروی هوایی اروگوئه، با 45 نفر سرنشین که شامل تیم آماتور راگبی، دوستان و خانواده شان می شدند، اروگوئه را به قصد شیلی ترک کرد.

    روز 13 اکتبر سال 1972، فاجعه آند رخ داد؛ نامی که به سلسله اتفاقات تلخی گفته می شود که پس از بلند شدن این هواپیما از روی زمین به وقوع پیوستند. بیشتر سرنشینان، بلافاصله بعد از سقوط هواپیما، کشته شدند و بخش زیاد دیگری، تسلیم سرما، زخم ها و گرسنگی شدند. حدود هشت نفر نیز بعد از سقوط بهمن جان خود را از دست دادند تا در نهایت 16 نفر از سرنشینان پرواز 571 زنده ماندند و در 23 دسامبر 1972 نجات یافتند (2ماه و ده روز بعد از حادثه)

    11dcc94283fe063b26e904f70649268b.

    بازماندگان، غذای کمی داشتند و خبری از منبع حرارت نبود و در ارتفاع 3600 متری قرار گرفته بودند. بعد از مدتی، ماموران ارتش و امداد، از نجات آن ها ناامید شدند و از پویش دست کشیدند، در حالی که خبر نداشتند افرادی هنوز زنده مانده اند. چگونه؟ با آدم خواری! بالاخره ناندو پارادو و روبرتو کانسا، بعد از ده روز پیاده روی بی وقفه، موفق شدند که فردی را به نام سرخیو کاتالان بیابند؛ باربری بومی که به بازماندگان غذا داد و به مسئولین گفت که هنوز افرادی زنده مانده اند و به کمک نیاز دارند.

    سقوط
    هواپیما از مونته ویدئو بلند شد تا به سانتیاگو برود. به دلیل آب و هوای نامناسب، مجبور به توقف در راه خود شد و نتوانست مسیر مستقیمی را از مبدا به مقصد طی کند. خلبان که دید زیادی نداشت، اشتباهی عجیب را مرتکب شد و اندیشید که به سانتیاگو رسیده اند و در نتیجه در آستانه برخورد با کوه ها قرار گرفتند. خلبان دوباره اشتباه کرد و هواپیما را به صورت عمودی قرار داد تا در نهایت استال و سقوط کردند. بعد از برخورد با کوه، سوراخ عظیمی در بدنه ایجاد شد. نهایتا هواپیما در این نقطه سقوط کرد.

    8bcf965fe2e894013b1a3ea631ed414c.

    روزهای آغازین
    12 نفر از سرنشینان پرواز، بلافاصله بعد از سقوط، کشته شدند. تا صبح فردا، شمار قربانیان به 17 نفر رسید. بازماندگان، شرایط خیلی سختی پیش روی خود داشتند و بیشترشان، تسلیم این دشواری ها شدند. بسیاری از آن ها زخم ها و مصدومیت هایی شدید داشتند؛ از پای شکسته گرفته تا زخم های عمیق. بازماندگان لوازم کافی نداشتند، لوازمی که می توانست آن ها را از مرگ نجات دهند؛ مثل عینک دودی یا لباس های گرم و تجهیزات پزشکی.

    جستجو

    گروه های تجسس از سه کشور برای پیدا کردن لاشه هواپیما بسیج شدند. بزرگترین مشکل سر راه گروه های تجسس، رنگ سفید هواپیما بود. موضوعی که باعث می شد جستجوگران نتوانند با استفاده از هواپیما یا هلیکوپتر، بازماندگان را بیابند؛ زیرا هواپیما همرنگ برف ها بود.

    بازماندگان تلاش کردند با چوب یا حتی با رژ لب، بر روی سقف هواپیما، پیغام SOS را بنویسند. متاسفانه آن ها به اندازه کافی رژ لب نداشتند و نتوانستند علامت بزرگی بر روی بدنه بکشند. رادیویی ترانزیستوری در هواپیما پیدا کردند و خبر ملغی شدن ادامه جستجوها را با همین رادیو شنیدند. پیرس پائول، در کتاب "داستان بازماندگان آند" درباره این لحظه می نویسد:

    دور روی هارلی (یکی از بازماندگان) جمع شده بودیم تا اخبار را بشنویم. همه داشتیم گریه می کردیم؛ به جز پارادو، که در سکوت به کوه ها نگریسته بود. گوستاوو نیکولیخ از هواپیما بیرون آمد و قیافه بچه ها را دید، فهمید که باید آن ها را خبردار کند. بانگ کشید: "هی پسرها! خبر خوبی برایتان دارم! در رادیو شنیدیم که گروه تجسس کارش را متوقف کرده است." همه ساکت شدند. ناامیدی ما را احاطه کرده بود؛ بچه ها گریه می کردند. "این دیگر چه خبر خوبی بود؟" نیکولیخ پاسخ داد: "زیرا اینگونه خودمان می توانیم از اینجا بیرون برویم!" شجاعت این پسر جلوی ناامیدی جمع را می گرفت.

    آدم خواری
    بازماندگان خیلی زود متوجه شدند که غذای کافی برای زنده ماندن را ندارند. تنها ذخیره غذایی آن ها، کمی شکلات، اسنک و نوشیدنی بود. یک روز بعد از سقوط، آن ها غذاها را به قطعات بسیار کوچکی تقسیم کردند تا بتوانند هر چه بیشتر زنده بمانند. همچنین موفق شدند یخ ها را آب کنند و در بطری بریزند تا آب لازم برای نوشیدن را در اختیار داشته باشند. با این وجود غذای آن ها خیلی زود به اتمام رسید و در برف و یخ کوهستان هم منبع غذایی خاصی وجود نداشت.

    بالاخره اعضای گروه تصمیم خود را گرفتند و شروع به خوردن گوشت رفقای مرده شان کردند. این تصمیم راحت گرفته نشد؛ زیرا بیشتر مرحومین، همکلاسی یا دوست صمیمی بازماندگان بودند. ناندو پارادو، در کتاب "72 روز در کوه و سفر طولانی من به خانه" می نویسد:

    در ارتفاع بالا، بدن به شدت نیازمند جذب کالری است. خیلی گرسنه بودیم، هیچ امیدی برای یافتن غذا نداشتیم. کم کم گرسنگیمان شدیدتر شد و تلاش داشتیم تا هر چیزی را بخوریم. بارها هواپیما را گشتیم تا شاید لقمه غذایی بیابیم. تلاش کردیم که چرم صندلی ها را بخوریم اما مواد شیمیایی درون آن ها بیشتر برای ما ضرر داشت تا فایده. دوباره سعی کردیم تا کوسن صندلی ها را بخوریم اما آن ها غیرقابل هضم بودند؛ حتی می خواستیم لباس های تنمان را بخوریم. آنجا هیچ چیزی به جز آلومینیوم، پلاستیک، یخ و سنگ نبود.

    طبق برخی گزارشات، تنها بازمانده زن، لیلیانا، بیشتر از بقیه مخالف خوردن گوشت مرده ها بود و به دلیل اعتقادات مذهبی اش، این کار را مناسب نمی دانست. در نهایت همسر لیلیانا، او را راضی کرد تا گوشت مرده ها بخورد و زنده بماند. لیلیانا خیلی زود و بعد از بهمن، کشته شد.

    روبرتو کانسا در کتاب "باید زنده می ماندم" از این ماجرا یاد می کند:

    هیچگاه اولین باری که گوشت مرده ها را خوردیم فراموش نمی کنم؛ نه روز از سانحه می گذشت. گوشت ها را به قطعات نازکی تقسیم کردیم و روی آهن گذاشتیم. همه ما بالاخره از این گوشت خوردیم. هر کس به موقع، تصمیمش را گرفت. بلافاصله بعد از اینکه گوشت را می خوردیم، پل های پشت سرمان خراب می شد. با بی گناهی و پاکی خداحافظی کردیم.

    هدف عمده ما، زنده ماندن بود اما غذای کمی داشتیم. مدت ها بود که غذای ناکافی درون هواپیما، تمام شده بود و آنجا هم خبری از سبزیجات یا حیوانات نبود. بعد از چند روز حس کردیم که بدنمان دارد برای زنده ماندن، خودخوری می کند. اگر خیلی ضعیف می شدیم نمی توانستیم از آنجا جان سالم به در ببریم. راه حل را می دانستیم اما حتی تامل درباره آن، وحشتناک بود. بدن همتیمی ها و دوستانمان آن بیرون در برف و یخ بود؛ آن گوشت در خود میزان زیادی پروتئین داشت که می توانست برایمان حیات بخش باشد. اما باید این کار را می کردیم؟

    تا مدت زیادی عذاب کشیدیم. از هواپیما خارج شدم و بر روی برف ها، از خدا خواستم که کمکمان کند. فکر می کردیم که دیوانه شده ایم، این کارمان بی رحمانه بود یا عقلانی؟ راستش را بخواهید ما محدودیت های ترس را شکاندیم.

    ccd99a570df450ff0bab2d46b0ddfb2e._.
    بهمن

    هشت نفر بر اثر بهمن کشته شدند. بعد از ظهر روز بیست و نهم اکتبر، بهمنی نیرومند بدنه هواپیما را پوشاند. سرنشینان، سه روز در فضای هراس آور و محدود هواپیما سر کردند. ناندو پارادو، به وسیله دیرکی آهنی، سوراخی در برف ها ایجاد کرد تا هوای تازه به هواپیما وارد شود. روبرتو کانسا، شب بعد از بهمن را بدترین شب زندگی اش می داند:

    هیچ غذایی نداشتیم، حتی اجسادی که می خوردیمشان هم در حال تمام شدن بودند. همه منتظر بودند که کسی کاری بکند یا کسی کاری نکند و همه چیز به پایان برسد. خودم را آبدیده کردم تا کاری را که لازم است انجام دهم؛ خوردن یکی از اجساد تازه. کاری بود که در بدترین کابوس هایم تصورش را نمی کردم. بیش از پیش سیاهرو شدیم.


    تصمیمات سخت
    قبل از وقوع بهمن، برخی از بازماندگان، به این نتیجه رسیدند که تنها راه نجات از این زندان سفید، صعود از کوه ها و پیدا کردن راه خروج است. کمک خلبان قبل از سقوط، گفته بود که آن ها منطقه کوریچو را رد کرده اند، (که ادعایی کاملا غلط بود و هواپیما در شرق آند قرار داشت.) به همین دلیل گروه باور داشتند که راه زیادی تا رسیدن به شیلی ندارند. هتل متروکه ای در شرق محل سقوط هواپیما قرار داشت و بازماندگان با 29 کیلومتر راهپیمایی می توانستند به این هتل برسند تا حداقل سرپناهی مستحکم داشته باشند. طی نمودن این مسافت، حدود 1 الی 2 دو روز طول می کشد و با در نظر گرفتن شرایط جسمی بازماندگان، مدت زمان سفر، طولانی تر هم می شود. تعدادی از افراد گروه در همان آغاز کار تلاش کردند که راه خروجی بیابند اما همه دچار ارتفاع زدگی، کم آبی، برف کوری، سوهاضمه و یخ زدگی شدند؛ با آن شرایط، طی نمودن مسافتی طولانی، تقریبا غیرممکن بود.

    61af0da6e95a8d9727cfc56707d0400f.

    با این حال، گروه باید افرادی را انتخاب می کرد تا بخش زیادی از جیره غذایی و لباس های گرم را بردارند و به پویش برای آزادی بپردازند. ناندو پارادو و روبرتو کانسا، بیشتر از بقیه می خواستند عازم این سفر شوند اما گروه، به توانایی های آن ها اعتماد نداشت. در نهایت همه قبول کردند که نوما تورکاتی و آنتونیو ویزنتین، همراه با ناندو و روبرتو، عازم سفر شوند.

    با اینکه آن ها امید داشتند از طرف غرب به شیلی راه بیابند اما رشته کوه های بلندبالایی، سر راه آن ها قرار داشت و مجبور شدند مسیر حرکتشان را تغییر دهند. آن ها در ابتدا به سمت شرق حرکت کردند و امید داشتند تا به انتهای رشته های کوه های سمت غرب برسند و بتوانند به غرب بروند. بعد از چند ساعت حرکت به سمت شرق، گروه به دم کنده شده هواپیما رسید. دم و وسایل درون آن سالم بود، پارادو و کانسا می گویند که در قسمت پشتی هواپیما، شکلات، سیگار، لباس های تمیز و حتی کتاب های کامیک پیدا کردند. صبح فردا، گروه دوباره شروع به حرکت کرد اما آن ها تا سر حد یخ زدگی پیش رفتند و در نهایت تصمیم گرفتند که چند باتری را که در دم هواپیما پیدا کرده بودند بردارند و به مقر بازماندگان برگردند تا با استفاده از باتری ها، رادیویشان را روشن و پیغام کمک ارسال کنند.

    رادیو
    باتری های درون دم، بسیار سنگین بود و نمی شد آن ها را تا بدنه هواپیما حمل کرد. در نتیجه کانسا و پارادو تصمیم گرفتند به جای اینکه باتری ها را پیش رادیو ببرند، رادیو را پیش باتری ها بیاورند. متاسفانه گروه متوجه شدند که جریان رادیو متناوب و جریان باتری ها، مستقیم است و تلاش هایشان خیره بوده. در نهایت بازماندگان به این نتیجه رسیدند که تنها راه رسیدن به آزادی، صعود از کوه های غربی است.

    2dcc7114c9b8efbf9bed9750693668ea.

    کیسه خواب
    صعود از کوه های غربی، به دلیل سرمای وحشتناک بالای کوه ها، تقریبا غیرممکن بود اما در نهایت ایده استفاده از کیسه خواب، به ذهن اعضای گروه رسید. ناندو پارادو در کتاب "72 روز در کوهستان و سفر طولانی من به خانه" می نویسد:

    دومین چالش، حفاظت از خودمان در برابر سرما بود؛ به خصوص وقتی خورشید غروب می کرد. در آن زمان از سال، در تمام طول روز، هوا بسیار سرد بود اما هوای شب، می توانست ما را بکشد. می دانستیم نمی توانیم در طول راه به سرپناهی دست یابیم؛ باید راهی پیدا می کردیم که بتوانیم شب های طولانی را بدون یخ زدگی بگذرانیم. در نهایت به این نتیجه رسیدیم که باید لحاف هایی را که از دم هواپیما برداشته بودیم را به هم بدوزیم تا کیسه خواب گرمی بسازیم.

    کارلیتوس پاز، وظیفه دوخت و دوز را قبول کرد، مادرش در کودکی به او نحوه دوختن را آموخته بود. برای اینکه سرعت پیشرفت کار بیشتر شود، همه شروع به دوخت و دوز کردیم؛ کوچه اینچیارته، گوستاوو زربینو و فیتو استراوچ، بهترین دوزندگان جمع ما بودند.

    قبل از آغاز سفر دوم، نوما تورکاتی بر اثر بیماری فوت کرد و گروهی سه نفره، شروع به صعود از کوه ها کردند.

    12 دسامبر
    در روز 12 دسامبر 1972، دو ماه بعد از سقوط هواپیما، پارادو، کانسا و ویزنتین شروع به صعود از کوه های غربی کردند. کمبود اکسیژن در هوا باعث سخت شدن این راهپیمایی شده بود؛ با این حال گروه موفق شد با استفاده از کیسه های خواب، از شر سرمای کشنده در امان بماند. روبرتو کانسا، در مستند "گیر افتاده"، آن شب را بدترین شب زندگی اش خواند.

    آن ها در روز سوم به قله کوه رسیدند اما متوجه شدند که تازه یکی از کوه ها را (با ارتفاع 4650 متر) فتح کرده اند هنوز کوه های زیادی در مقابلشان قرار دارند. با وجود جیره غذایی کم، ویزنتین به لاشه هواپیما بازگشت تا این جیره، برای مدت بیشتری دوام بیاورد.

    جستجو برای کمک
    زوج خستگی ناپذیر ما، روزهای بیشتری حرکت کردند. هر قدم که بر می داشتند، بیشتر و بیشتر به انسان ها نزدیک می شدند؛ بالاخره به جایی رسیدند که خبری از برف ها نبود. در روز نهم، کانسا و پارادو، چند گاو دیدند اما کانسا در عصر همان روز، گفت که دیگر قادر به حرکت بیشتر نیست. پارادو شروع به جمع کردن هیزم کرد و در همین هنگام بود که روبرتو کانسا، مردی اسب سوار را آن سوی رود دید. گروه سعی کردند با سر و صدا توجه عابران را جلب کنند اما صدای رود، مانع انتقال بانگ آن ها می شد.

    یک باربر به نام سرخیو کاتالان، صدای گروه را شنید و این موضوع را با دوستانش در میان گذاشت. یکی از باربران گفت که چند هفته پیش پدر کارلوس پاز، در کوهستان به دنبال پسرش می گشته است. باربران باور نمی کردند که بعد از گذشت این همه مدت، کسی زنده مانده باشد. روز بعد کاتالان همراه با چند تکه نان، به رود بازگشت و دو مرد را در سمت دیگر رود دید. کاتالان برای آن ها نان پرت کرد و آن دو مرد، که پارادو و کانسا بودند، بلافاصله آن نان را خوردند. پارادو متنی را درباره سقوط هواپیما نوشت و اعلام کرد که افراد زیادی به کمک نیاز دارند، او کاغذ را به سنگی گره زد و به آن سمت رود فرستاد. کاتالان خیلی سریع مسئولین را در جریان گذاشت و به یکی از دوستانش سپرد تا دو مرد آن سوی رود را به محلی امن منتقل کند.

    صبح فردا، گروه تجسس سانتیاگو را ترک کرد و برای نجات بازماندگان عازم شد. ناندو پارادو، سوار بر هلیکوپتر شد تا خلبان را به طرف لاشه هواپیما راهنمایی کند. در روز سیزدهم اکتبر، رسانه های دنیا، خبر یافتن بازماندگان را منتشر کردند و خبرنگاران زیادی به شیلی آمدند تا پارادو و کانسا را ببینند و با آن ها مصاحبه کنند. جالب است بدانید پارادو، در طول سفر، 44 کیلوگرم وزن کم کرد!

    f3240a853af6b869ca03deba22ae5429.

    روبرتو کانسا و سرخیو کاتالان در سال 2002

    بازماندگان در دو نوبت سوار هلیکوپترهای امدادی شدند و تا پایان روز بیست و سوم دسامبر، فرد زنده ای در اطراف لاشه هواپیما نبود. اکثر بازماندگان به شدت بیمار بودند و بلافاصله به بیمارستان منتقل شدند؛ آن ها از عارضه های متعددی مانند ارتفاع زدگی، کم آبی، یخ زدگی، شکستگی استخوان، اسکوروی و یا سوتغذیه رنج می بردند.

    ebdef4e7ecb2c919155cddce51391e4f.

    بعد از حادثه
    اولین کتاب درباره این ماجرا به نام "زنده ماندن" در سال 1973 توسط کلی بلیر نوشته شد. یک سال بعد، پیرس پائول، کتاب دیگری به نام "زنده: داستان بازماندگان آند" نوشت؛ هر دو کتاب به موفقیت های بسیار زیادی دست یافتند. ناندو پارادو هم کتاب دیگری به نام "معجزه آند: 72 روز در کوهستان و سفر طولانی من به خانه" را منتشر کرد. روبرتو کانسا، در سال 2016، آخرین کتاب را در این باره و با نام "من باید زنده می ماندم: چگونه سقوط هواپیما در آند، الهام بخش من برای نجات زندگی ها شد" را نوشت.

    رنه کاردونا، در سال 1976 فیلمی با نام "زنده ماندن" پیرامون فاجعه آند ساخت. معروف ترین فیلم در این باره، فیلم "زنده"، تولید سال 1993 است؛ فیلمی ساخته فرانک مارشال که از روی کتاب پیرس پائول ساخت شده بود. فیلم ها و مستندهای متعدد دیگری در این باره ساخته شده و یا در حال ساخته شدن است.

    f716abe1c5e096d5f9070a961454bc29.

    بخشی از فیلم Alive 1993

    ناندو پارادو در حال حاضر سخنوری حرفه ای است که با شرکت HSM، همکاری می کند؛ او در سال 2010، به عنوان بهترین سخنور دنیا انتخاب شد. روبرتو کانسا هم از بهترین پزشکان کشور اروگوئه محسوب می شود و سخنران انگیزشی شرکت های بزرگی مانند کوکا کولا یا جنرال موتوز نیز هست.

    ae7a04b510ef4e62561a8c73fa1a76ca.

    خورخه زربینو، خواهرزاده یکی از بازماندگان، بازیکن تیم ملی راگبی اروگوئه است
     
    Faryade yas، barfi و Negin.rn از این ارسال تشکر کرده اند.