1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

گل بی گلدون

شروع موضوع توسط رها نفس ‏Jan 15, 2012 در انجمن داستان و رمان

  1. تو کلاس مشغول تدریس بودم
    سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز.........
    که دیدم حال علیرضا بهم خورد
    یکی از شاگردای زرنگمه
    باهوش و خوشگل با چشای آبی
    خیلی دوسش دارم
    آخه معلما به بچه های زرنگشون بیشتر اهمیت میدن
    رفتم طرفش
    علیرضا حالت خوبه؟؟
    چی شده؟
    صبحانه خوردی؟؟؟؟
    آره آقا معلم
    نمیدونم.لرز دارم.تنم درد میکنه...
    یهو حالش بد شد و بالا اورد
    با کمک بچه ها رسوندیمش دفتر
    مدریر کمی آب قند بهش داد
    ولی حالش بهتر نشد
    ناظم ماشینشو روشن کرد و بردش درمونگاه
    دکتر نتونسته بود تشخیص بده چیه
    نه علائم سرما خوردگی بود...نه ضعف...
    یه آزمایش براش نوشته بود
    وقتی ناظم جواب آزمایشش رو اورد هنگ کردیم
    خشکمون زده بود
    بدنم یخ کرد...دستام شروع به لرزیدن کرد...
    جواب آزمایش اینو نشون میداد که
    علیرضا معتاده
    یه بچه ی 13 ساله...
    حال هممون گرفته شد
    به روی علیرضا نیوردیم
    زنگ زدیم خونش..
    مامانش گوشی رو برداشت..
    بله
    منزل عباسی
    بله بفرمائید
    علیرضا حالش خوب نیست..اگه میشه یکی رو بفرستید دنبالش..
    باشه الان میایم
    وقتی باباش اومد و موضوع رو بهش گفتیم قبول نکرد
    نه اشتباه شده
    چرا تهمت میزنید
    اگه یه بار دیگه این حرفا رو بشنوم ازتون شکایت میکنم
    علیرضا رو برداشت و برد
    .
    .
    فردای اون روز علیرضا رو صداش زدم
    ازش پرسیدم
    هیچی نگفت
    سرشو انداخت پائین
    شاید خجالت میکشید
    یه بار دیگه پرسیدم.
    شروع کرد به گریه کردن
    دلداریش دادم
    علیرضا نترس.نمیزارم بهت آسیبی برسه
    مثل یه راز بینمون باقیه
    نمیزارم بچه ها چیزی بفهمن
    دلم براش میسوخت
    میدونستم اونجور بچه ای نیست دنبال دوست و رفیق ناباب باشه
    اقا معلم بابام معتاده.مامانمم معتاده
    هر روز میشینن پای منقل
    همش منو میفرستن دنبال مواد
    چند وقته به منم میدن تا بکشم
    نمیدونستم چیه
    اگه میدونستم هیچ وقت قبول نمیکردم
    میشینم پای منقل و به منم میدن
    اول مصرفم کم بود
    ولی الان پا به پاشون میکشم
    الان مثل قبل نیستم
    اگه کمی دیر بشه حالم خراب میشه
    مصرفم بالا زده
    دست خودم نیست
    میدونم بده...اشتباهه...
    ولی نمیتونم جلوی خودمو بگیرم
    دلم سوخت
    حالم خراب شد
    یعنی پدر و مادر اینقدر پست؟؟؟؟؟؟؟
    اینقدر بی فکر؟؟؟؟؟؟؟؟
    مگه تو این موجوادت مهر پدر و مادری نیست؟
    چرا آینده ی بچه شونو خراب میکنن
    چرا فکر فرداشو نمیکنن؟؟...
    هیچی بهش نگفتم و فرستادمش کلاس
    موضوعو با مدیر در جریان گذاشتم
    مدیر خواست اخراجش کنه
    اینجور بچه ها بچه های دیگه رو هم خراب میکنن
    بهتر اخراجش کنیم تا بدتر نشده
    مانعش شدم
    باید کاری کرد
    ما به عنوان معلماش مسئولیم
    مدیر رو راضی کردم تا با کلانتری و بازپروی تماس بگیره
    تماس گرفت
    اومدن بردنش باز پروری
    یه ماهی اونجا بود
    بهش سر میزدم و میگفتم فقط بخاطر خودته
    تحمل کن...سعی کن بتونی ترکش کنی
    هنوز بچه ای.خیلی کارا داری
    تو باید درستو بخونی ...دانشگاه بری...
    وقتی برگشت مدرسه درساشو شروع کرد
    کمکش میکردیم به بچه های دیگه برسه.
    سرپرستی علیرضا رو سپرده بودن به عمه ش...
    یه روز مامانش اومد و سرو صدا کرد
    میخواست به زور ببرتش
    ولی قبول نکردیم
    الان علیرضا مثل بچه های عادی درسشو میخونه
    نمیدونیم باز به اون خونه برمیگرده یا نه؟؟
    بچه ست و پدر و مادرشو دوست داره
    ممکنه باز سراغشون بره و روز از نو...
    حیف این گل ها که بی گلدونن......
    یکی حسرتشو میکشه یکی پرپرش میکنه..
    پدر و مادر بودن لیاقت میخواد که متاسفانه نداشتن..
    .
     
    setareh، SHAPARAK، zekri و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. love4u

    love4u

    6
    18
    166
    :cry:
     
    zekri و ahriman از این پست تشکر کرده اند.
  3. zekri

    zekri

    218
    521
    237
    213e2e5e24f19efad825d9f9a2fcd055.
     
    Admin از این پست تشکر کرده است.