1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

گلچینی از اشعلر زیبا

شروع موضوع توسط Faryade yas ‏Mar 29, 2015 در انجمن شعر و مشاعره

  1. Faryade yas

    Faryade yas •••●سکوت ، فریاد من است ●•••

    3,184
    9,895
    39,948
    بلبلی از جلوه ی گل بی قرار

    گشت طربناک بفصل بهار

    در چمن آمد غزلی نغز خواند

    رقص کنان بال و پری برفشاند

    بیخود از این سوی بدانسو پرید

    تا که بشاخ گل سرخ آرمید

    پهلوی جانان چو بیفکند رخت

    مورچه‌ای دید بپای درخت

    با همه هیچی، همه تدبیر و کار

    با همه خردی، قدمش استوار

    ز انده ایام نگردد زبون

    رایت سعیش نشود واژگون

    قصه نراند ز بتان چمن

    پا ننهد جز بره خویشتن

    مرغک دلداده بعجب و غرور

    کرد یکی لحظه تماشای مور

    خنده کنان گفت که ای بیخبر

    مور ندیدم چو تو کوته نظر

    روز نشاط است، گه کار نیست

    وقت غم و توشهٔ انبار نیست

    همرهی طالع فیروزبین

    دولت جان پرور نوروز بین

    هان مکش این زحمت و مشکن کمر

    هین بنشین، می‌شنو و می‌نگر

    نغمهٔ مرغان سحرخیز را

    معجزهٔ ابر گهرریز را

    مور بدو گفت بدینسان جواب

    غافلی، ای عاشق بیصبر و تاب

    نغمهٔ مرغ سحری هفته‌ایست

    قهقهٔ کبک دری هفته‌ایست

    روز تو یکروز بپایان رسد

    نوبت سرمای زمستان رسد

    همچو من ای دوست، سرائی بساز

    جایگه توش و نوائی بساز

    بر نشد از روزن کس، دود ما

    نیست جز از مایهٔ ما، سود ما

    ساخته‌ام بام و در و خانه‌ای

    تا نروم بر در بیگانه‌ای

    تو بسخن تکیه‌کنی، من بکار

    ما هنر اندوخته‌ایم و تو عار

    کارگر خاکم و مزدور باد

    مزد مرا هر چه فلک داد، داد

    لانه بسی تنگ و دلم تنگ نیست

    بس هنرم هست، ولی ننگ نیست

    کار خود، ای دوست نکو میکنم

    پارگی وقت رفو میکنم

    شبچره داریم شب و روز چاشت

    روزی ما کرد سپهر آنچه داشت

    سر ننهادیم ببالین کس

    بالش ما همت ما بود و بس

    رنجه کن امروز چو ما پای خویش

    گرد کن آذوقهٔ فردای خویش

    خیز و بیندای به گل، بام را

    بنگر از آغاز، سرانجام را

    لانه دل‌افروزتر است از چمن

    کار، گرانسنگتر است از سخن

    گر نروی راست در این راه راست

    چرخ بلند از تو کند بازخواست

    گر نشوی پخته در این کارها

    دهر بدوش تو نهد بارها

    گل دو سه روزیست ترا میهمان

    میبردش فتنهٔ باد خزان

    گفت ز سرما و زمستان مگو

    مسلهٔ توبه به مستان مگو

    نو گل ما را ز خزان باک نیست

    باد چرا میبردش خاک نیست

    ما ز گل اندود نکردیم بام

    دامن گل بستر ما شد مدام

    عاشق دلسوخته آگه نشد

    آگه ازین فرصت کوته نشد

    شب همه شب بر سر آنشاخه خفت

    هر سحرش چشم بدت دور گفت

    کاش بدانگونه که امید داشت

    باغ و چمن رونق جاوید داشت

    چونکه مهی چند بدینسان گذشت

    گشت خریف و گه جولان گذشت

    چهر چمن زرد شد از تند باد

    برگ ز گل، غنچه ز گلشن فتاد

    دولت گلزار بیکجا برفت

    وان گل صد برگ بیغما برفت

    در رخ دلدار جمالی نماند

    شام خوشی، روز وصالی نماند

    طرح چمن طیب و صفائی نداشت

    گلبن پژمرده بهائی نداشت

    دزد خزان آمد و کالا ربود

    راحت از آن عاشق شیدا ربود

    دید که هنگام زمستان شده

    موسم هشیاری مستان شده

    خرمنش از برق هوی سوخته

    دانه و آذوقه نیندوخته

    اندهش از دیده و دل نور برد

    دست طلب نزد همان مور برد

    گفت چنین خانه و مهمان کجا

    مور کجا، مرغ سلیمان کجا

    گفت یکی روز مرا دیده‌ای

    نیک بیندیش کجا دیده‌ای

    گفت حدیث تو بگوش آشناست

    منعم دوشینه چرا بی نواست

    در صف گلشن نه چنان دیدمت

    رقص کنان، نغمه زنان دیدمت

    لقمهٔ بی دود و دمی داشتی

    صحبت زیبا صنمی داشتی

    بر لب هر جوی، صلا میزدی

    طعنه بخاموشی ما میزدی

    بسترت آنروز گل آمود بود

    خاطرت آسوده و خشنود بود

    ریخته بال و پر زرین تو

    چونی و چونست نگارین تو

    گفت نگارین مرا باد برد

    میشنوی؟ آن گل نوزاد مرد

    مرحمتی میکن و جائیم ده

    گرسنه‌ام، برگ و نوائیم ده

    گفت که در خانه مرا سور نیست

    ریزه خور مور بجز مور نیست

    رو که در خانهٔ خود بسته‌ایم

    نیست گه کار، بسی خسته‌ایم

    دانه و قوتی که در انبان ماست

    توشهٔ سرمای زمستان ماست

    رو بنشین تا که بهار آیدت

    شاهد دولت بکنار آیدت

    چرخ بکار تو قراری دهد

    شاخ گلی روید و باری دهد

    ما نگرفتیم ز بیگانه وام

    پخته ندادیم بسودای خام

    مورچه گر وام دهد، خود گداست

    چون تو در ایام شتا، ناشتاست

    پروین اعتصامی

     
  2. Faryade yas

    Faryade yas •••●سکوت ، فریاد من است ●•••

    3,184
    9,895
    39,948

    بلبل آهسته به گل گفت شبی

    که مرا از تو تمنائی هست

    من به پیوند تو یک رای شدم

    گر ترا نیز چنین رائی هست

    گفت فردا به گلستان باز آی

    تا ببینی چه تماشائی هست

    گر که منظور تو زیبائی ماست

    هر طرف چهرهٔ زیبائی هست

    پا بهرجا که نهی برگ گلی است

    همه جا شاهد رعنائی هست

    باغبانان همگی بیدارند

    چمن و جوی مصفائی هست

    قدح از لاله بگیرد نرگس

    همه جا ساغر و صهبائی هست

    نه ز مرغان چمن گمشده‌ایست

    نه ز زاغ و زغن آوائی هست

    نه ز گلچین حوادث خبری است

    نه به گلشن اثر پائی هست

    هیچکس را سر بدخوئی نیست

    همه را میل مدارائی هست

    گفت رازی که نهان است ببین

    اگرت دیده ی بینائی هست

    هم از امروز سخن باید گفت

    که خبر داشت که فردائی هست

    پروین اعتصامی
     
  3. Faryade yas

    Faryade yas •••●سکوت ، فریاد من است ●•••

    3,184
    9,895
    39,948

    حریق خزان بود...

    همه برگ ها آتش سرخ، همه شاخه ها شعله زرد

    درختان همه دود پیچان به تاراج باد

    و برگی که می سوخت، میریخت، می مرد

    و جامی سزاوار چندین هزار نفرین که بر سنگ می خورد

    من از جنگل شعله ها می گذشتم

    غبار غروب به روی درختان فرو می نشست

    و باد غریب، عبوس از بر شاخه ها می گذشت

    و سر در پی برگ ها می گذاشت...

    فضا را صدای غم آلود برگی که فریاد می زد

    و برگی که دشنام می داد

    و برگی که پیغام گنگی به لب داشت

    لبریز می کرد،

    و در چشم برگی که خاموش خاموش می سوخت...

    نگاهی که نفرین به پاییز می کرد...

    حریق خزان بود،

    من از جنگل شعله ها می گذشتم،

    همه هستی ام جنگلی شعله ور بود

    که توفان بی رحم اندوه

    به هر سو که می خواست می تاخت،

    می کوفت، می زد، به تاراج می برد

    و جانی که چون برگ

    می سوخت، می ریخت، می مرد

    و جامی سزاوار نفرین که بر سنگ می خورد...

    شب از جنگل شعله ها می گذشت

    حریق خزان بود و تاراج باد

    من آهسته در دود شب رو نهفتم

    و در گوش برگی که خاموش می سوخت گفتم

    مسوز این چنین گرم در خود، مسوز

    مپیچ این چنین تلخ بر خود، مپیچ

    که گر دست بیداد تقدیر کور

    تو را می دواند به دنبال باد

    مرا می دواند به دنبال هیچ

    ...