1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

گلچینی از اشعلر زیبا

شروع موضوع توسط Faryade yas ‏Mar 29, 2015 در انجمن شعر و مشاعره

  1. Faryade yas

    Faryade yas •••●سکوت ، فریاد من است ●•••

    3,184
    9,895
    39,948
    ساحل افتاده گفت : « گر چه بسی زیستم

    هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم .»

    موج ز خود رفته ای، تیز خرامید و گفت :

    « هستم اگر می روم گر نروم نیستم . »

    (( محمد اقبال لاهوری ))
     
    мσнαммαɔ، M.G.Captain و P@rnian از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. Faryade yas

    Faryade yas •••●سکوت ، فریاد من است ●•••

    3,184
    9,895
    39,948
    موج ز خود رفته رفت

    ساحل افتاده ماند .



    این، تن فرسوده را،

    پای به دامن کشید؛

    و آن سر آسوده را،

    سوی افق ها کشاند .



    ***

    ساحل تنها، به درد

    در پی او ناله کرد:



    - " موج سبکبال من،

    بی خبر از حال من،

    پای تو در بند نیست !

    بر سر دوشت، چو من،


    کوه دماوند نیست !



    « هستم اگر می روم » ! خوشتر ازین پند نیست .

    بسته به زنجیر را لیک خوش آیند نیست . "



    ***

    ناله خاموش او، در دلم آتش فکند

    رفتن؟ ماندن؟ کدام؟ ای دل اندیشمند ؟

    گفت : - "به پایان راه، هر دو به هم می رسند ! "



    عمر گذر کرده را غرق تماشا شدم ،

    سینه کشان همچو موج، راهی دریا شدم

    هستم اگر میروم، گفتم و رفتم چو باد

    تن، همه شوق و امید، جان همه آوا شدم

    بس به فراز و نشیب، رفتم و باز آمدم،



    زآن همه رفتن چه سود؟ خشت به دریا زدم !

    شوق در آمد ز پای، پای درآمد به سنگ

    و آن نفس گرم تاز، در خم و پیچ درنگ؛

    اکنون، دیگر، دریغ، تن به قضا داده است !

    موج ز خود رفته بود، ساحل افتاده است !

    فریدون مشیری

     
    M.G.Captain از این پست تشکر کرده است.
  3. Faryade yas

    Faryade yas •••●سکوت ، فریاد من است ●•••

    3,184
    9,895
    39,948
    هر روز می پرسی که : آیا دوستم داری ؟

    من جای پاسخ بر نگاهت خیره می مانم

    تو در نگاه من چه می خوانی نمی دانم

    اما به جای من تو پاسخ می دهی : آری


    ما هر دو می دانیم

    چشم زبان پنهان و پیدا راز گویانند

    و آنها که دل با یکدگر دارند

    حرف ضمیر دوست را ناگفته می دانند

    ننوشته می خوانند

    من دوست دارم را

    پیوسته در چشم تو می خوانم

    نا گفته می دانم

    من آنچه را احساس باید کرد

    یا از نگاه دوست باید خواند

    هرگز نمی پرسم

    هرگز نمی پرسم که : آیا دوستم داری ؟

    قلب من وچشم تو می گوید به من آری



    فریدون مشیری

     
    M.G.Captain از این پست تشکر کرده است.
  4. Faryade yas

    Faryade yas •••●سکوت ، فریاد من است ●•••

    3,184
    9,895
    39,948

    بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم،

    همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

    شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

    شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.

    در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید

    باغ صد خاطره خندید،

    عطر صد خاطره پیچید:


    یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم

    پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم

    ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

    تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

    من همه، محو تماشای نگاهت.


    آسمان صاف و شب آرام

    بخت خندان و زمان رام

    خوشۀ ماه فروریخته در آب

    شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب

    شب و صحرا و گل و سنگ

    همه دل داده به آواز شباهنگ

    یادم آید، تو به من گفتی:



    ـ «از این عشق حذر كن!

    لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،

    آب، آیینۀ عشق گذران است،

    تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

    باش فردا، كه دلت با دگران است!

    تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!»

    با تو گفتم:‌ «حذر از عشق!؟ - ندانم

    سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

    نتوانم!

    روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،

    چون كبوتر، لب بام تو نشستم

    تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم . . .»


    باز گفتم كه : «تو صیادی و من آهوی دشتم

    تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

    حذر از عشق ندانم، نتوانم!»

    اشكی از شاخه فرو ریخت

    مرغ شب، نالۀ تلخی زد و بگریخت . . .


    اشک در چشم تو لرزید،

    ماه بر عشق تو خندید!

    یادم آید كه: دگر از تو جوابی نشنیدم

    پای در دامن اندوه كشیدم.

    نگسستم، نرمیدم.

    رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

    نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

    نه کُنی دیگر از آن كوچه گذر هم . . .

    بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!



     
    M.G.Captain از این پست تشکر کرده است.
  5. Faryade yas

    Faryade yas •••●سکوت ، فریاد من است ●•••

    3,184
    9,895
    39,948

    شبی از پشت يك تنهايي نمناك و باراني
    تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
    تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهايت دعا كردم
    پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي ابي احساس
    تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد جدا كردم.
    و تو در پاسخ ابي ترين موج تمناي دلم گفتي :"
    دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي.
    و من تنها براي ديدن ان چشمها تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم"
    همين بود اخرين حرفت
    و من بعد از عبور تلخ و غمگينت ، حريم چشمهايم را به روي اشكي از
    جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم.
    نمي دانم چرا رفتي؟
    نمي دانم چرا،شايد خطا كردم
    و تو بي انكه فكر غربت چشمان من باشي
    نمي دانم كجا ،تا كي،براي چه
    ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
    و بعد رفتنت رسم نوازش
    در غم خاكستري گم شد
    و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني
    دانه بر مي داشت
    تمام بالهايش در غرق در اندوه و غربت شد.
    و بعد از رفتنت آسمان چشمهايم خيس باران بود.
    و بعد از رفتن تو انگار كسي حس كرد من بي تو
    تمام هستي ام از دست خواهد رفت.
    كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد.
    و بعد از رفتنت درياچه بغضي كرد.
    كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد.
    و من با انكه مي دانم تو هرگز ياد من را
    با عبور خود نخواهي برد
    هنوز اشفته چشمان زياي تو ام ...برگرد!
    پس از اين سر نوشت انتظار من چه خواهد شد؟
    و بعد از اين همه طوفان وهم و پرسش و ترديد
    كسي از پشت قاب پنجره ارام و زيبا گفت:"
    تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو
    در راه عشق و انتخاب ان خطا كردم."
    و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد
    كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است
    و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
    ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
    نمي دانم چرا شايد به رسم عادت و دلدادگي هامان
    براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ ارزوهايت دعا كردم....

    مریم حیدرزاده

     
    M.G.Captain از این پست تشکر کرده است.
  6. Faryade yas

    Faryade yas •••●سکوت ، فریاد من است ●•••

    3,184
    9,895
    39,948

    صبر سنگ
    روز اول پیش خود گفتم

    دیگرش هرگز نخواهم دید

    روز دوم باز می گفتم

    لیک با اندوه و با تردید



    روز سوم هم گذشت اما

    بر سر پیمان خود بودم

    ظلمت زندان مرا می کشت

    باز زندانبان خود بودم



    آن من دیوانۀ عاصی

    در درونم های وهو می کرد

    مشت بر دیوارها می کفت

    روزنی را جستجو می کرد



    در درونم راه می پیمود

    همچو روحی در شبستانی

    بر درونم سایه می افکند

    همچو ابری بر بیابانی



    می شنیدم نیمه شب در خواب

    های های گریه هایش را

    در صدایم گوش می کردم

    درد سیال صدایش را



    شرمگین می خواندمش بر خویش

    از چه رو بیهوده گریانی

    در میان گریه می نالید

    دوستش دارم،نمی دانی



    بانگ او آن بانگ لرزان بود

    کز جهانی دور بر می خاست

    لیک در من تا که می پیچید

    مرده ای از گور بر می خاست



    مرده ای کز پیکرش می ریخت

    عطر شور انگیز شب بوها

    قلب من در سینه می لرزید

    مثل قلب بچه آهوها



    در سیاهی پیش می آمد

    جسمش از ذرات ظلمت بود

    چون به من نزدیکتر می شد

    ورطه تاریک لذت بود



    می نشستم خسته در بستر

    خیره در چشمان رویاها

    زورق اندیشه ام، آرام

    می گذشت از مرز دنیاها



    باز تصویری غبار آلود

    زان شب کوچک، شب میعاد

    زان اطاق ساکت سرشار

    از سعادت های بی بنیاد



    در سیاهی دست های من

    می شکفت از حس دستانش

    شکل سرگردانی من بود

    بوی غم می داد چشمانش



    ریشه هامان در سیاهی ها

    قلب هامان، میوه های نور

    یکدیگر را سیر می کردیم

    با بهار باغهای دور



    می نشستم خسته در بستر

    خیره در چشمان رویاها

    زرورق اندیشه ام، آرام

    می گذشت از مرز دنیاها



    روزها رفتند و من دیگر

    خود نمی دانم کدامینم

    آن من سرسخت مغرورم

    یا من مغلوب دیرینم؟



    بگذرم گر از سر پیمان

    می کشد این غم دگر بارم

    می نشستم شاید او آید

    عاقبت روزی بدیدارم

    فروغ فرخزاد

     
    M.G.Captain از این پست تشکر کرده است.
  7. Faryade yas

    Faryade yas •••●سکوت ، فریاد من است ●•••

    3,184
    9,895
    39,948
    من سکوت خويش را گم کرده ام .
    لاجرم در اين هياهو گم شدم .
    من که خود افسانه ميپرداختم ,
    عاقبت افسانه مردم شدم !
    اي سکوت اي مادر فريادها
    ساز جانم از تو پر آوازه بود .
    تا در آغوش تو راهي داشتم ,
    چون شراب کهنه شعرم تازه بود .
    در پناهت برگ و بار من شکفت ,
    تو مرا بردي به شهر يادها ,
    من نديدم خوشتر از جادوي تو ,
    اي سکوت اي مادر فريادها
    گم شدم در اين هياهو گم شدم ,
    تو کجايي تا بگيري داد من ؟
    گر سکوت خويش را ميداشتم ,
    زندگي پر بود از فرياد من !

    فریدون مشیری


     
    M.G.Captain از این پست تشکر کرده است.
  8. Faryade yas

    Faryade yas •••●سکوت ، فریاد من است ●•••

    3,184
    9,895
    39,948
    لب دريا، نسيم و آب و آهنگ،شكسته ناله هاي موج بر سنگ.
    مگر دريا دلي داند كه ما را،چه توفان ها ست در اين سينه تنگ !

    تب و تابي ست در موسيقي آب کجا پنهان شده ست اين روح بي تاب

    فرازش، شوق هستي، شور پرواز،فرودش : غم؛ سكوتش : مرگ ومرداب !

    سپردم سينه را بر سينه كوه غريق بهت جنگل هاي انبوه

    غروب بيشه زارانم در افكندبه جنگل هاي بي پايان اندوه !

    لب دريا، گل خورشيد پرپر !به هر موجي، پري خونين شناور !

    به كام خويش پيچاندند و بردند،مرا گرداب هاي سرد باور !

    بخوان، اي مرغ مست بيشه دور،كه ريزد از صدايت شادي و نور،

    قفس تنگ است و دل تنگ است، ورنههزاران نغمه دارم چون تو پر شور !

    لب دريا، غريو موج و كولاك،فرو پيچده شب در باد نمناك،

    نگاه ماه، در آن ابر تاريك؛نگاه ماهي افتاده بر خاك !

    پريشان است امشب خاطر آب،چه راهي مي زند آن روح بي تاب!
    سبكباران ساحل ها چه دانند،

    شب تاريك و بيم موج و گرداب!

    لب دريا، شب از هنگامه لبريز،خروش موج ها: پرهيز ... پرهيز ... ،

    در آن توفان كه صد فرياد گم شد؛چه بر مي آيد از واي شباويز ؟!

    چراغي دور، در ساحل شكفته من و دريا، دو همراز نخفته!

    همه شب، گفت دريا قصه با ماه دريغا حرف من، حرف نگفته!

    فریدون مشیری
     
    M.G.Captain از این پست تشکر کرده است.
  9. Faryade yas

    Faryade yas •••●سکوت ، فریاد من است ●•••

    3,184
    9,895
    39,948
    گشت یكی چشمه ز سنگی جدا
    غلغله زن ، چهره نما ، تیز پا


    گه به دهان بر زده كف چون صدف
    گاه چو تیری كه رود بر هدف


    گفت : درین معركه یكتا منم
    تاج سر گلبن و صحرا منم


    چون بدوم ، سبزه در آغوش من
    بوسه زند بر سر و بر دوش من


    چون بگشایم ز سر مو ، شكن
    ماه ببیند رخ خود را به من


    قطره ی باران ، كه در افتد به خاك
    زو بدمد بس كوهر تابناك


    در بر من ره چو به پایان برد
    از خجلی سر به گریبان برد


    ابر ، زمن حامل سرمایه شد
    باغ ،‌ز من صاحب پیرایه شد


    گل ، به همه رنگ و برازندگی
    می كند از پرتو من زندگی


    در بن این پرده ی نیلوفری
    كیست كند با چو منی همسری ؟


    زین نمط آن مست شده از غرور
    رفت و ز مبدا چو كمی گشت دور


    دید یكی بحر خروشنده ای
    سهمگنی ، نادره جوشنده ای


    نعره بر آورده ، فلك كرده كر
    دیده سیه كرده ،‌شده زهره در


    راست به مانند یكی زلزله
    داده تنش بر تن ساحل یله


    چشمه ی كوچك چو به آنجا رسید
    وان همه هنگامه ی دریا بدید


    خواست كزان ورطه قدم دركشد
    خویشتن از حادثه برتر كشد


    لیك چنان خیره و خاموش ماند
    كز همه شیرین سخنی گوش ماند


    خلق همان چشمه ی جوشنده اند
    بیهوده در خویش هروشنده اند


    یك دو سه حرفی به لب آموخته
    خاطر بس بی گنهان سوخته


    لیك اگر پرده ز خود بردرند
    یك قدم از مقدم خود بگذرند


    در خم هر پرده ی اسرار خویش
    نكته بسنجند فزون تر ز پیش


    چون كه از این نیز فراتر شوند
    بی دل و بی قالب و بی سر شوند


    در نگرند این همه بیهوده بود
    معنی چندین دم فرسوده بود


    آنچه شنیدند ز خود یا ز غیر
    و آنچه بكردند ز شر و ز خیر


    بود كم ار مدت آن یا مدید
    عارضه ای بود كه شد ناپدید


    و آنچه به جا مانده بهای دل است
    كان همه افسانه ی بی حاصل است




    نیما یوشیج

     
  10. Faryade yas

    Faryade yas •••●سکوت ، فریاد من است ●•••

    3,184
    9,895
    39,948
    گل نازدار


    سود گرت هست گرانی مکن
    خیره سری با دل و جانی مکن
    آن گل صحرا به غمزه شکفت
    صورت خود در بن خاری نهفت
    صبح همی باخت به مهرش نظر
    ابر همی ریخت به پایش گهر
    باد ندانسته همی با شتاب
    ناله زدی تا که براید ز خواب
    شیفته پروانه بر او می پرید
    دوستیش ز دل و جان می خرید
    بلبل آشفته پی روی وی
    راهی همی جست ز هر سوی وی
    وان گل خودخواه خود آراسته
    با همه ی حسن به پیراسته
    زان همه دل بسته ی خاطر پریش
    هیچ ندیدی به جز از رنگ خویش
    شیفتگانش ز برون در فغان
    او شده سرگرم خود اندر نهان
    جای خود از ناز بفرسوده بود
    لیک بسی بیره و بیهوده بود
    فر و برازندگی گل تمام
    بود به رخساره ی خوبش جرام
    نقش به از آن رخ برتافته
    سنگ به از گوهرنایافته
    گل که چنین سنگدلی برگزید
    عاقبت از کار ندانی چه دید
    سودنکرده ز جوانی خویش
    خسته ز سودای نهانی خویش
    آن همه رونق به شبی در شکست
    تلخی ایام به جایش نشست
    از بن آن خار که بودش مقر
    خوب چو پژمرد برآورد سر
    دید بسی شیفته ی نغمه خوان
    رقص کنان رهسپر و شادمان
    از بر وی یکسره رفتند شاد
    راست بماننده ی آن تندباد
    خاطر گل ز آتش حسرت بسوخت
    ز آن که یکی دیده بدو برندوخت
    هر که چو گل جانب دل ها شکست
    چون که بپژمرد به غم برنشست
    دست بزد از سر حسرت به دست
    کانچه به کف داشت ز کف داده است
    چون گل خودبین ز سر بیهشی
    دوست مدار این همه عاشق کشی
    یک نفس از خویشتن آزاد باش
    خاطری آور به کف و شاد باش