کریمخان زند ومرد چاپلوس

شروع موضوع توسط Merjhoi ‏Jul 7, 2013 در انجمن مطالب جالب

  1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

  1. Merjhoi

    Merjhoi Despicable Me
    عضو کادر مدیریت مدیر ارشد همراه انجمن

    ‏Aug 29, 2012
    5,490
    13,562
    10,136
    مرد
    برگرفته از کتاب هزار دستان نوشته اسکندر دلدم
    کریم خان زند هر روز صبح علی الطلوع تا شامگاه برای دادخواهی ستمدیدگان و رفع
    ستم و احقاق حقوق مردم ، در ارک شاهی می نشست و به امور مردم رسیدگی می کرد .
    یک روز مردک حقه باز و چاپلوسی پیش آمد و همین که چشمش به کریم خان افتاد
    شروع به های و های گریستن کرده و سیلاب اشک از دیدگان فرو ریخت
    او طوری گریه می کرد که هق و هق هایش اجازه سخن گفتن
    به او نمی داد .
    شاه که خود را وکیل الرعایا می نامید دستور داد او را به گوشه ای ببرند و
    آرام کنند و بعد که آرام شد به حضور بیاورند .
    مردک حقه باز را بردند و آرام کردند و در فرصت مناسب دیگری به حضور کریم خان
    آوردند .
    کریم خان قبل از آنکه رسیدگی به کار او را آغاز کند نوازش و دلجویی فراوانی
    از وی به عمل آورد و آنگاه ا خواسته اش جویا شد .
    آن مرد گفت :
    من از مادر کور و نابینا متولد شدم و سالها با وضع اسف باری زندگی کرده و
    نعمت بینایی و دیدن اطراف و اکناف خود محروم بودم تا اینکه روزی افتان و
    خیزان و کورمال خود را روی زمین کشیدم و به سختی به زیارت آرامگاه پدر شما
    رفته و برای کسب سلامتی خود ، متوسل به مرقد مطهر ابوی مرحوم شما شدم .
    در آن مزار متبرک آنقدر گریه کردم که از فرط خستگی ضعف ،‌بیهوش شده ، به خواب
    عمیقی فرو رفتم !
    در عالم خواب و رویا ، مردی جلیل القدر و نورانی را دیدم که سراغ من آمد و
    گفت :
    ابوالوکیل پدر کریم خان هستم . آنگاه دستی به چشمان من کشید و گفت برخیز که
    تو را شفا دادم !
    از خواب که بیدار شدم ،‌خود را بینا دیدم و جهان تاریک پیش چشمانم روشن شد !
    این همه گریه و زاری امروز من از باب تشکر و قدر دانی و سپاسگذاری از والد
    ماجد شما بود !
    مردک حقه باز که باادای این جملات و انجام این صحنه سازی مطمئن بود کریم خان
    را خام کرده است ، منتظر دریافت صله و هدیه و مرحمتی بودکه مشاهده کرد کریم
    خان برافروخته شده ، دنبال د‍ژخیم می گردد !
    موقعی که دژخیم حاضر گردید کریم خان دستور داد چشمان مرد حقه باز را از حدقه
    بیرون بکشد !
    درباریان و بزرگان قوم زندیه به دست و پای کریم خان افتادند و شفاعت مرد
    متملق و چاپلوس را کرده و از وکلیل الرعایا خواستند از گناه او در گذرد .
    کریم خان که ذاتا آدم رقیق القلبی بود ، خواهش درباریان و اطرافیان را پذیرفت
    ولی دستور داد مرد متملق را به فلک بسته چوب بزنند !
    هنگامی که نوکران شاه مشغول سیاست کردن مرد حقه باز بودند کریم خان خطاب به
    او گفت :
    مردک پدر سوخته ! پدر من تا وقتی زنده بود در گردنه بید سرخ ، خر دزدی می
    کرد من که مقام و مسند شاهی رسیدم
    عده ای متملق برای خوشایند من و از باب چاپلوسی برایش آرامگاهی ساختند ومقبره
    ای برپا کردند و آنجا را عنیان ابوالوکیل نامیدند . اکنون تو چاپلوس دروغگو
    آمده ای و پدر خر دزد مرا صاحب کرامت و معجزه معرفی می کنی ؟!
    اگر بزرگان مجلس اجازه داده بودند دوباره چشمانت را در می آوردم تا بروی برای
    بار دوم از او چشمان تازه و پر فروغ بگیری !!
    مردک سرافکنده و شرمسار به سرعت از پیش او رفت و ناپدید شد
     
    پرشیا، Mehdi 3 و Inspirator از این ارسال تشکر کرده اند.