1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

کاش میشد مثل کلیه دل راهم فروخت

شروع موضوع توسط Acontius ‏Mar 1, 2012 در انجمن داستان و رمان

  1. Acontius

    Acontius دیوانه متفکر !

    2,893
    1,173
    388
    مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
    یک جایی شبیه دل خودش ، کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید
    کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش
    دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ، خیابان ساکت بود
    فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
    در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
    صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ، هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر
    مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد ، صدای گام هایی آمد و .. رفت
    مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
    خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
    اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
    مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
    معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
    به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
    گفته بود : – بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام …
    فاطمه باز هم خندیده بود ،
    آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
    برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
    تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
    آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،
    رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
    مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
    حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
    پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
    یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
    پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
    صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
    - داداش سیگار داری؟ سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
    نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود سرش گیج رفت ، پاشد :
    - پولام .. پولاااام ،
    صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
    - بیچاره ،
    - پولات چقد بود ؟
    - حواست کجاست عمو ؟
    پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،
    جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
    برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
    بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
    دل برید ،
    با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،



    - پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس …
    چشمهاشو باز کرد ، صبح شده بود ،
    تنش خشک شده بود ،
    خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
    در بانک باز شد ،
    حال پا شدن نداشت ،
    آدم ها می آمدند و می رفتند ،
    - داداش آتیش داری؟
    صدا آشنا بود ، برگشت ،
    خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
    چشم ها قلاب شد به هم ،
    فرصت فکر کردن نداشت ،
    با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
    - آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس … آی مردم …
    جوان شناختش ،
    - ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال …
    پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ….
    افتاد روی زمین ،
    جوان دزد فرار کرد ،
    - آییی یی یییییی
    مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
    دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
    - بگیریتش .. پو . ل .. ام
    صدایش ضعیف بود ،
    صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
    - چاقو خورده …
    - برین کنار .. دس بهش نزنین …
    - گداس؟
    - چه خونی ازش میره …
    دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
    دستش داغ شد
    چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
    سرش گیج رفت ،
    چشمهایش را بست و … بست .
    نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
    همه جا تاریک بود … تاریک .
    ………
    همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
    - یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
    همین ،
    هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
    نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
    مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
    بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
    انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
    شاید فاطمه هم مرده باشد ،
    شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
    کسی چه میداند ؟!
    کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
    زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
    قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
    قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .

    منبع: عاشقانه
     
    Admin، اهلام خانوم و sara از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. sara

    sara ♥ مـــلـــکــه انـجـمـن ♥

    3,121
    7,347
    907
    روز را خورشید میسازد و روزگار را ما

    ما را قلب زنده نگه میدارد و قلب را عشق

    پس روزگار را عاشقانه بساز و عشق را عاقلانه
     
    Admin و Acontius از این پست تشکر کرده اند.