1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

چند وقت پیش یه شب ....

شروع موضوع توسط *ĦØRÂ* ‏Mar 27, 2015 در انجمن مطالب طنز

  1. *ĦØRÂ*

    *ĦØRÂ* ☆°H○Ra°☆

    3,514
    10,971
    49,317
    چند وقت پیش یه شب ، داشتم میخوابیدم که یهو یه پشه اومد صاف نشست

    نوک دماغم !

    یه نیگا بهش انداختمو گفتم : سلام

    گفت : علیک ..

    گفتم : چیه؟

    گفت: میخوام نیشت بزنم

    گفتم : بیخیال ... این دفه رو کوتا بیا

    گفت: تو بمیری راه نداره . گشنمه .

    گفتم : الان میتونم با مشتم لهت کنم .

    گفت : خودتم میدونی که تا بیای بزنی جا خالی دادمو مشتت

    میخوره وسط دماغت !....



    به نظر حرفش منطقی میومد !

    گفتم : خیلی پستی

    ..ی دفه آهی بلند از ته دلش کشید و ساکت شد ...

    گفتم چی شد؟؟

    گفت : حاضری ؟

    گفتم: تا جوابمو ندی نمیذارم بزنی ...

    وقتی اصرارمو دید . دستمو گرفت و گفت : دنبالم بیا

    گفتم کجا؟؟؟

    گفت: مگه نمیخای جواب سوالتو بدونی ؟پس هیچ نگوو و دنبالم بیا

    ...ازجام بلند شدم و باهمدیگه راه افتادیم و رفتیم رفتیم و بازهم رفتیم...

    گفت: هنوزم اصرار داری بدونی یا همینجا کارو تموم کنم ؟؟

    گفتم : اینهمه راه اومدم تا جواب سوالمو بگیرم ... بریم

    یهو یه لبخند زد و با دست زد به پشتم و گفت: این پشتکارته که

    منو کشته !

    راستش از شما چه پنهون ،یه جورایی ازش خوشم اومده بود .

    به این فکر میکردم که اونقدا هم بچه بدی نیس !

    تو این فکرا بودم که یهو گفت : آهااای پسر .ریسیدیم !

    گفتم : خب

    گفت :خب که خب .

    گفتم : زهر مااار ..پس جواب سوالم چی شد؟؟

    یهو دیدم اشک تو چشماش حلقه زد و سرشو انداخت پایین !

    گفتم :چیه ؟

    گفت : این سوراخو که میبینی توش زنو بچم زندگی میکنه !

    اونشبی که یه پیف پاف خالی کردی تو اتاقت یادت میاد ، لعنتی؟؟

    گفتم : آرره .چطور ؟؟

    گفت: زن من اونشب اومده بود تو اتاقت . ولی توئه نامرررد با اون زهرماری

    که به خوردش دادی اونو افلیج کردی . الان من موندم و 70 ، 80 تا بچه قد و نیم قد و یه زن افلیج !!

    اونم به این خاطرکه توئه لعنتی حاضر نبودی یه چیکه از اون خونتو به ما بدی !!

    سکوت سنگینی بینمون برقرار شد !

    بغضی تلخ داشت گلومو فشار میداد . راسشو بخواید دیگه طاقت نیووردمو زدم زیر گریه ........

    از فردای اونشب ما باهم شدیم عین دوتا دوست خوب .

    هرشب میاد پیشمو تا دلش میخاد میذارم خون بخوره .

    راستش خودش حد و حدودشو میدونه و هیچوقت سواستفاده نمیکنه !

    حال زنشم خدارو شکر روز به روز داره بهتر و بهتر میشه !

    تا اینکه دیشب دیدم دوتایی با زنش که یه عصا زیر بغلش داشت

    اومدن پیشم ..

    جای همگی خالی ..

    دوتاییشون نشستن رو دماغم و گفتن : بزنیم ؟؟

    منم خندیدمو گفتم :

    هرچقد دلتون میخاید بزنید .خوش باشید ...

    یعنی تا آخر نشستی خوندی ؟


    آدم انقدر بیکار


    حتماً مهندس هم هستی!؟
     
    nagi از این پست تشکر کرده است.