1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

چاووشی

شروع موضوع توسط fargol ‏Mar 15, 2012 در انجمن درد دل

  1. fargol

    fargol

    571
    589
    230
    چاووشی
    بسان رهنوردانی كه در افسانه ها گویند گرفته كولبار زاد ره بردوش فشرده چوبدست خیزران در مشت
    گهی پر گوی و گه خاموشدر آن مهگونفضای خلوت افشانگیشان راه می پویند ما هم راه خود را می كنیم آغاز سه رهپیداست
    نوشته بر سر هر یك به سنگ اندر حدیقی كه ش نمی خوانی بر آن دیگر
    نخستین : راه نوش و راحت و شادی
    به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ وآبادی
    دودیگر : راه نمیش ننگ ، نیمش نام اگر سر بر كنی غوغا ، و گر دم دركشی آرام سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام من اینجا بس دلم تنگ است وهر سازی كه می بینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشتبگذاریم ببینیم آسمان هر كجا آیا همین رنگ است ؟تو دانی كاین سفر هرگز بهسوی آسمانها نیست سوی بهرام ، این جاوید خون آشام سوی ناهید ، این بد بیوهگرگ قحبه ی بی غم كی می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام و می رقصید دستافشان و پاكوبان بسان دختر كولی و اكنون می زند با ساغر مك نیس یا نیما وفردا نیز خواهد زد به جام هر كه بعد از ما سوی اینها و آنها نیست به سویپهندشت بی خداوندی ست
    كه با هر جنبش نبضم
    هزاران اخترش پژمرده و پر پر بهخاك افتند
    بهل كاین آسمان پاك چرا گاه كسانی چون مسیح و دیگران باشد كه زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند كآن خوبان پدرشان كیست ؟و یاسود و ثمرشان چیست ؟بیا ره توشه برداریم قدم در راه بگذاریم به سویسرزمینهایی كه دیدارش بسان شعله ی آتش دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار نه این خونی كه دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار چو كرم نیمه جانی بی سر وبی دم كه از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم كشاند خویشتن را ، همچو مستاندست بر دیوار
    به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار و می پرسد ،صدایش ناله ای بی نوركسی اینجاست ؟
    هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسمكسی اینجاست ؟
    كسی اینجا پیام آورد ؟
    نگاهی ، یا كه لبخندی ؟فشار گرمدست دوست مانندی ؟و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه مرده ای هم رد پایی نیست صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ ملل و با سحر نزدیك و دستش گرم كار مرگ وز آن سو می رود بیرون ، به سویغرفه ای دیگر به امیدی كه نوشد از هوای تازه ی آزاد ولی آنجا حدیث بنگ وافیون است - از اعطای درویشی كه می خواند
    جهان پیر است و بی بنیاد ، ازینفرهادكش فریاد وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها پس از گشتی كسالتبار بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار كسی اینجاست؟و می بیند همان شمع و همان نجواست كه می گویند بمان اینجا ؟كه پرسیهمچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور خدایا به كجای این شب تیره بیاویزم قبای ژندهی خود را ؟بیا ره توشه برداریم قدم در راه بگذاریم كجا ؟ هر جا كه پیشآید بدانجایی كه می گویند خورشید غروب ما زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود وزین دستش فتاده مشعلی خاموش ونالد دیر كجا ؟ هر جا كه پیش آید به آنجایی كه می گویند چوگل روییدهشهری روشن از دریای تر دامان و در آن چشمه هایی هست
    كه دایم روید و رویدگل و برگ بلورین بال شعر از آن و می نوشد از آن مردی كه می گوید چرا برخویشتن هموار باید كرد رنج آبیاری كردن باغی كز آن گل كاغذین روید ؟
    بهآنجایی كه می گویند روزی دختری بوده ست
    كه مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
    نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاك دیگری بوده ست كجا ؟ هر جا كه اینجا نیست من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم ز سیلی زن ، ز سیلی خور وزینتصویر بر دیوار ترسانم درین تصویر عمر با سوط بی رحم خشایرشازند دویانهوار ، اما نه بر دریا به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من به زنده ی تو ،به مرده ی من بیا تا راه بسپاریم به سوی سبزه زارانی كه نه كس كشته ،ندروده به سوی سرزمینهایی كه در آن هر چه بینی بكر و دوشیزه ست و نقش رنگ ورویش هم بدین سان از ازل بوده كه چونین پاك و پاكیزه ست به سوی آفتاب شادصحراییكه نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جاییو ما بر بیكران سبز و مخمل گونهی دریا می اندازیم زورقهای خود را چون كل بادام و مرغان سپید بادبانها رامی آموزیم
    كه باد شرطه را آغوش بگشایند و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلكنده و غمگین من اینجا بس دلم تنگاست بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی فرجام بگذاریم
     
    Admin از این پست تشکر کرده است.