1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

چادر...خانم ها حتما بخوانند...

شروع موضوع توسط Merjhoi ‏Dec 9, 2013 در انجمن مد و زیبایی

  1. Merjhoi

    Merjhoi آغوش تو سرکوب هیاهوی جهان است...:) عضو کادر مدیریت مدیر ارشد همراه انجمن

    4,417
    11,134
    7,144
    به خاطر قهر برادرم چادری شدم

    چادری شدم چون احساس میکنم چادر برام یک حصاره که دست هیچ مفسدی بهم نمیرسه
    راستش اولش از وقتی شروع شد که من سوم راهنمایی بودم (من از اول راهنمایی گاهی چادر میزدم گاهی نمیزدم)
    اما سوم راهنمایی داداشم باهام قهر کرد و گفت باید چادر بزنی که باهات آشتی کنم
    منم چادر رو خیلی دوست داشتم اما سختم بود، چون بدم می اومد کسی بهم چیزی تحمیل کنه
    من چادر رو از بچگی انتخاب کرده بودم اما با خودم قرار گذاشته بودم از اول دبیرستان چادری بشم آخرش قهر برادرم کار خودش رو کرد و خوشبختانه یکسال زودتر چادر زدم
    چادر میزدم اما گاهی از سختیاش عصبی میشدم تا موقعی که رفتم تو خط شهدا و جنگ 8سال مون یا بهتر بگم دفاع 8سال مون
    حالا خیلی به چادر علاقه دارم وقتی میزنمش اصلا دوست ندارم درش بیارم بهم حس خوبی میده؛ حس دختر بودن...حس یک مروارید تو صدف..حس مسئولیت در مقابل اعمالم و خون شهدا...حس یک آدم معقتد ...و بازم میگم حس دخـــتر مسلــمون و ایرانــــی
    حالا چادرمو خیلیییییییییییییییییییییی ییییییییییییییییی دوست دارم بیشتر از اونچه که فکرشو بکنید
    الان میگم اگه همون داداشم بیاد بگه اگه چادر رو در نیاری باهات قهر میکنم این دفعه منم که مقاومت میکنم و به هیچ قیمتی درش نمیارم حتی اگه داداشم که خیلی دوسش دارم برای همیشه باهام قهر بمونه.
     
    ★ سونامی ★، stranger، sara و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. Merjhoi

    Merjhoi آغوش تو سرکوب هیاهوی جهان است...:) عضو کادر مدیریت مدیر ارشد همراه انجمن

    4,417
    11,134
    7,144
    از وقتی چادر می پوشم با خیال راحت از خانه بیرون می آیم و هیچ کس جرات نمی کنه در موردم حرف بدی بزنه یا فکر بدی بکنه.
    تا اونجایی که یادم هست اولین چادرم، چادر نمازی بود که مادرم برای جشن تکلیفم خریده بود. من دختر بزرگ خانواده بودم و بیشتر کارهای خانه بر دوش من بود. پدر و مادرم کمی با هم اختلاف داشتند و ما بچه ها گاه و بیگاه شاهد دعواهای آن دو بودیم. الان می فهمم که اون اختلافات و بگو مگوها چقدر توی روحیه ی ما اثر گذاشته بود.وقتی به مدرسه می رفتم همیشه گوشه گیر و ساکت و بی سر زبون بودم. سعی می کردم زیاد توی چشم نباشم و خودم رو از جمع دور نگه می داشتم.
    همکلاسی هام از این مساله سوء استفاده می کردند و چون می دونستند من از خودم دفاع نمیکنم وسایلم رو بدون اجازه برمی داشتند و اکثر مواقع هم پس نمی دادند.سالها به همین منوال گذشت تا وارد دبیرستان شدم. هنوز با خانواده ام راحت نبودم و نمی تونستم از مشکلاتم با آنها حرف بزنم . انگار یک فاصله ی نامرئی بین من و آنها وجود داشت که هیچ وقت از بین نمی رفت.
    توی کلاسمون چند تا دختر شر و شیطون بودند که همه ازشون حساب می بردند. کلی با خودم کلنجار رفتم تا وارد گروهشون شدم. سعی می کردم خودم رو پشت آنها قایم کنم چون با قرار گرفتن کنار آنها دیگه کسی اذیتم نمی کرد. سعی می کردم شبیه اونها بشم. موهایم را مثل آنها "فُکُل" می کردم و از جلوی مقنعه بیرون می گذاشتم . کیف کوله ای پشتم می انداختم( اون موقع همه با کیفهای ساده و معمولی به مدرسه می رفتند) شلوار و کتونی سفید می پوشیدم و مثل قلدرها راه می رفتم. ولی هنوز در وجودم احساس خلا و ناچیز بودن می کردم .

    وقتی دیپلم گرفتم با پسری که مغازه ی پدرم را کرایه کرده بود ازدواج کردم. کم کم داشتم احساس خوشبختی می کردم. خیلی همدیگه رو دوست داشتیم و زندگیمون خوب بود. پدرم یک طبقه از یک ساختمان داشت که ما در آنجا ساکن شدیم تا بتوانیم پس انداز کنیم و خودمان خانه تهیه کنیم. پسرم که به دنیا آمد داشت خوشبختیمون کامل می شد که ... که از بد روزگار و بی رحمی یک زن جفاکار همه چیز خراب شد. نمی دونم اون زن چه کار کرد که شوهرم به هوای او من رو طلاق داد و من و بچه ام رو رها کرد و رفت...

    حالا من مانده بودم با یک پسر بچه ی شیرخواره توی یک خانه ی کوچیک، تک و تنها. دیگه شب و روزم یکی شده بود ؛ همه اش اشک و غصه و ...

    تا اینکه به خودم آمدم و دیدم گریه و زاری دردی از من دوا نمیکنه باید به فکر پسرم باشم و به خاطر او هم که شده به زندگی برگردم. بارها پدر و مادرم از من خواستند که به خونه شون برم و با اونها زندگی کنم. اما من با توجه به گذشته ی تلخی که داشتم دیگه نمی خواستم به آنجا برگردم.

    خودم را با خیاطی سرگرم کرده بودم و فکر می کردم همه چیز حل میشه اما تازه مشکلاتم شروع شده بود...خانه ی ما طبقه ی چهارم یک آپارتمان چهارطبقه بود. در طبقه ی دوم و سوم چند دانشجوی پسر و در طبقه ی اول یک زن و شوهر جوان که دائم با هم دعوا داشتند زندگی می کردند.

    بعضی روزها که برای خرید یا مهدکودک پسرم از خانه خارج می شدم نگاه معنی دار و ناپاک و بعضی حرف ها و کارهای همسایه ها روی قلبم سنگینی می کرد. چون اونها از تنهایی من و پسرم باخبر بودند. اینطور نبود که پوشش یا رفتار ناصحیحی داشته باشم اما این نگاه ها تمامی نداشت. اصلا آرامش نداشتم.

    گاهی آنقدر اذیت می شدم که تصمیم میگرفتم به خانه ی پدرم بروم اما هروقت یاد جو خانه مان می افتادم پشیمان می شدم نمی خواستم پسرم هم مثل من آن فضا را تجربه کند از طرفی محیط زندگی و اذیت ها و حرف و حدیث همسایه ها هم غیر قابل تحمل شده بود . بیچاره شده بودم تا اینکه به توصیه ی یکی از دوستانم یک قواره چادر ملی خریدم و موقع بیرون رفتن از خانه چادر ملی سرم کردم. از وقتی چادر سرم کردم احساس کردم نگاه اطرافیانم تغییر کرد. انگار با دیدن چادر فهمیدند که من به خاطر رهایی از نگاه آنها و جواب رد دادن به قصد و غرض بی شرمانه شان خودم را در چادر حفظ کرده ام.

    حالا دیگر راحت و بی دغدغه از خانه بیرون می رفتم. وقتی پسرم را به مهد قرآن می بردم با گروهی از مادرها هم صحبت شدم و به تدریج با دو نفرشان خیلی صمیمی شدم. یکی از آنها مثل خودم چادری بود. الان چهارسال از مهد قرآن بچه ها می گذره اما دوستی ما پابرجاست انگار دو خواهریم . او هم بعضی وقتها چادر ملی سرش می کرد.یک روز خیلی عصبانی و ناراحت در حالیکه بدنش می لرزید به خانه ی ما آمد و گفت:مریم تو رو خدا بیا چادر ملی را کنار بزاریم و چادر ساده بپوشیم. وقتی علت را پرسیدم با ناراحتی گفت: امروز یک کارگر سر خیابون به من متلک انداخت که مثلا چادر پوشیدی من حجم بدنت را کاملا می بینم. من خیلی بهم برخورد ما چادر می پوشیم که حجابمون کامل باشه ولی ... .

    از اون روز بود که دیگه چادر ملی سرم نکردم و برای خودم با قواره چادری که از کربلا آورده بودم یک چادر ساده و مناسب دوختم.از وقتی چادر می پوشم با خیال راحت از خانه بیرون می آیم و هیچ کس جرات نمی کنه در موردم حرف بدی بزنه یا فکر بدی بکنه.همیشه خدا رو شکر می کنم که آرامش گمشده ی زندگی ام رو در پناه پوشیدن چادر به دست آوردم و حاضر نیستم به هیچ قیمتی چادر رو کنار بزارم.
     
    ★ سونامی ★، stranger و sara از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. Merjhoi

    Merjhoi آغوش تو سرکوب هیاهوی جهان است...:) عضو کادر مدیریت مدیر ارشد همراه انجمن

    4,417
    11,134
    7,144
    چادر، فلیکس فلیسیس من است!
    در هری پاتر 6 صحبت از معجونیست به نام " فِلیکس فِلیسیس" یا معجون خوش شانسی، که هرکس آن را بخورد به طرز معجزه آسایی خوش شانس میشود و بدون این که بخواهد تصمیمهای درست میگیرد ... میخواهم بگویم که چادر فلیکس فلیسیس من است.
    چادری شدن من خیلی سخت نبود. میخواستم به یک مدرسه راهنمایی غیر دولتی بروم که از نظر علمی یک سر و گردن از بقیه مدارس بالاتر بود، اما شرط ورود به آنجا داشتن چادر بود. قبل از من خواهر بزرگترم هم همین کار را کرده بود و بعد از قبول شدن در دانشگاه به سادگی چادرش را کنار گذاشته بود. بنابراین خطری از این بابت مرا تهدید نمیکرد و با خیال راحت موضوع را پذیرفتم.
    روز اول مدرسه که آن پارچه سیاه نامانوس را ناشیانه به سرانداختم، همان اول سنگهایم را با آن واکنده و در دلم برایش خط و نشان کشیدم:
    _ زیاد به دلت صابون نزن! درسته که سرت میکنم، اما یادت باشه تو فقط مال مدرسه ای و بس!
    اما طولی نکشید که کلاغها برای مدرسه گزارش بردند که فلانی در بیرون مدرسه بدون چادر رویت شده است! ... خانم مدیر، من و مادرم را به دفتر احضار کرد و بهمان اخطار داد! ... آنوقت بود که فهمیدم این تو بمیری از آن تو بمیریها نیست و اگر میخواهم در این مدرسه و پیش دوستانم بمانم باید با این پارچه سیاه مهربانتر باشم!
    سالهای نوجوانی من در بحبوحه جنگ و میان خانواده ای بیگانه با جنگ به سرعت برق و باد گذشت. یادم هست که در خانه ما هیچکس دغدغه جنگ نداشت. شرمنده ام، اما باید اعتراف کنم که تا شعاع یک کیلومتری خانواده ما شهید که سهل است، حتی یک رزمنده هم پیدا نمیشد! ... الان که تاریخ آن روزها را میخوانم تعجب میکنم که چطور من در سال 65 دوازده ساله بوده ام، ولی هیچ خاطره ای از عملیاتی به عظمت کربلای 5 ندارم؟ فقط به طور کلی یادم می آید که آن سالها بعضی وقتها رادیو و تلویزیون آهنگی (که بعدها فهمیدم مارش عملیات است) را پخش میکرد، اما یادم نمی آید حتی یک بار نگران کسانی بوده باشم که برای این که من بتوانم در خانه با خیال راحت کارتن " مهاجران" را ببینم، یکی یکی به ملکوت اعلا هجرت میکردند ...
    نع! حال و هوای آن روزهای من اصلا حال و هوای جنگ و دفاع نبود. فقط آرزو داشتم که من هم بتوانم مثل دختر عموها و دختر خاله هایم، یکی از آن روسریهای به قول خودم " زر زری " ( که آن وقتها مد بود) را سرم کنم و در کمال شیکی، یک سرش را بیندازم روی شانه ام و بیرون بروم ... اما این چادر و این مدرسه سختگیر نمیگذاشتند به آرزویم برسم!
    سال 67 شد و موشک باران تهران و تعطیلی مدارس ما را هم مثل خیلی های دیگر به شهرهای دیگر پناهنده کرد. پدرم ، که در هر شرایطی درس ما از هر چیز دیگری برایش مهمتر بود، در یکی از شهرهای شمالی خانه ای اجاره کرد و با سختی فراوان من را در مدرسه ای در آن شهر ثبت نام کرد تا ماههای آخر سال تحصیلی را آنجا بگذرانم ... بالاخره زمان موعود فرا رسیده بود: مدرسه جدید یعنی آزادی! یعنی دیگر لازم نبود از ترس مدرسه چادر سرم کنم. فکر کردم بالاخره از آن همراه اجباری خلاص شده ام، اما سرنوشت برایم چیز دیگری رقم زده بود ...
    اولین روز مدرسه جدید، با پوشش جدید را هرگز فراموش نمیکنم ... صبح زود بیدار شدم و با دقت مانتو و مقنعه ام را مرتب کردم. باید به همه نشان میدادم که دختر تهرانی، تهرانی ست، حتی اگر جنگ زده باشد! ... حالا دیگر میتوانستم حتی موهایم را بیرون بگذارم و کسی مزاحمم نبود. موهایم را به مدل آن زمان بالای سرم جمع کردم و از مقنعه بیرون گذاشتم. اما نمیدانم چرا وقتی در آینه چشمم به خودم افتاد از خودم بدم آمد. به خودم نهیب زدم :
    _ دیوونه، این بهترین فرصته. چند ماه بعد برمیگردی تهران و باید دوباره چادر چاقچور کنی! ... از فرصت استفاده کن!
    هرطور بود آن احساس بد را سرکوب کردم و با همان موهای کوهان مانند از خانه بیرون رفتم. اما پایم را که از خانه بیرون گذاشتم، انگار آسمان بر سرم هوار شد. نمیدانم چرا، اما چنان احساس ناامنی وجودم را فرا گرفته بود که احساس میکردم در و دیوار و کوچه همه چشم شده و به من خیره شده اند. تحملش برایم ممکن نبود ... هنوز به سر خیابان نرسیده بودیم که مقنعه ام را جلو کشیدم و موهایم را با دقت پوشاندم. حالم یک کم بهتر شد، اما هنوز آن حس بد ناامنی سر جای خودش بود. احساس سربازی را داشتم که سپرش را از او گرفته، و او را بدون هیچ سنگر و امکان دفاع وسط لشگر دشمن رها کرده باشند.
    همنطور که همراه بابا به سمت مدرسه میرفتم، زیر چشمی به مردم نگاه کردم. حقیقت این بود که هیچکس حواسش به من نبود. نه لباس عجیب و غریبی به تن داشتم و نه زیبایی خارق العاده ای که چشمها را به سمت من برگرداند. هرکس به دنبال کار و زندگی خودش بود و اصلاً من میان آنهمه آدم گم بودم ... پس چرا به این حال افتاده بودم؟ چرا تا این حد معذب بودم؟ در آن حال تک تک سلولهای بدنم آرزو داشت یک بار دیگر سایه گرم آن سایبان سرشار از امنیت را بر سرم احساس کنم ... حال من دقیقا مصداق آن حدیث پیامبر (ص) بود که : نعمتان مجهولتان: الصحه و الامان ( دو نعمتند که تا از دست نروند قدر و قیمتشان شناخته نمیشود: سلامتی و امنیت ) ...
    آن روز را هرطور که بود به سر آوردم. فکر کردم این یک احساس زودگذر است و اگر مقاومت کنم درست خواهد شد، اما بر خلاف انتظارم، روز به روز تشنه تر میشدم. باورش مشکل بود، اما انگار در تمام آن مدت که من به اجبار چادر سر کرده بودم، حیا مثل یک پیچک نامرئی در تار پود وجودم ریشه دوانده بود. حالا دیگر حتی اگر میخواستم هم نمیتوانستم بدحجاب باشم، و این بزرگترین شانس زندگی من بود.
    بالاخره یک روز صبح در مقابل چشمهای حیرت زده اهل خانه، برای اولین بار خودم از ته دل و بدون اجبار هیچ کس و هیچ جایی آن دوست دیرین را از توی کمد برداشتم و به سر انداختم ... ظاهراً مثل همیشه چادر مرا در خود گرفته بود، اما خودم میدانستم که این بار این من هستم که با تمام قلبم او را در آغوش گرفته ام.
    ماجرای چادری شدنم اینجا به پایان رسید، اما حکایت چادری ماندنم در میان خانواده ای که در آن حجاب کوچکترین معنایی ندارد، مثنوی هفتاد من کاغذیست که انگار پایانی ندارد ... مهم نیست در این سالها چقدر حرف شنیدم ... مهم نیست به عنوان تنها دختر چادری در کل خانواده به لقب شامخ " بقچه پیچ " مفتخر شدم ... مهم نیست به جرم چادری بودن و برای پایین نیامدن کلاس خانواده، در مراسم خواستگاری برادرم شرکت نکردم ... اینها اصلاً مهم نیست ... تنها چیزی که مهم است این است که گذشته از آن احساس آرامش و امنیت، چادر همیشه برای من برکت و سعادت به همراه داشته است.
    در هری پاتر 6 صحبت از معجونیست به نام " فِلیکس فِلیسیس" یا معجون خوش شانسی، که هرکس آن را بخورد به طرز معجزه آسایی خوش شانس میشود و بدون این که بخواهد تصمیمهای درست میگیرد ... میخواهم بگویم که چادر فلیکس فلیسیس من است. چون حتی اگر فقط با دید این دنیایی به ماجرا نگاه کنیم و برکات معنوی چادر را نادیده بگیریم، من به خاطر چادری بودنم خیلی چیزها را جدیتر گرفتم و خیلی از اشتباهاتی که هم سن و سالهایم میکردند را نکردم. به سر داشتن چادر و مراعات شان آن باعث شد تن به هر کاری ندهم و هر جایی نروم و برای همین همیشه کارهایم با سهولت و بدون دردسرهای متداول پیش میرفت.
    مثلاً به خاطر این که ثابت کنم بین چادر و ضریب هوشی نسبت عکس برقرار نیست، به عنوان تنها رتبه دو رقمی در تاریخ کل فامیل، در یکی بهترین دانشگاهها قبول شدم. طوری که بعداً همانها که به من بقچه پیچ میگفتند، مجبور بودند به خاطر دادن مشاوره تحصیلی به فرزندانشان با کلی عزت و احترام با من برخورد کنند ... اثبات حقانیت چادر انگیزه بزرگی بود، که شاید بدون آن به یک رتبه و دانشگاه معمولی هم راضی بودم.
    در دوران دانشجویی هم با توجه به نگاه بدی که به خانمهای چادری در فضای دانشگاه بود، تمام سعیم را کردم که داشجویی نمونه باشم و خیلی از سهل انگاریهایی که بقیه در درس و ارتباطاتشان داشتند را مرتکب نشدم. برای همین توانستم بدون هیچکدام از حاشیه های متداول، درسم را تمام کنم و معدل لیسانس بالای 19 کمترین هدیه چادر به من در این دوران بود.
    یا مثلاً همیشه برای حفظ شان چادر از وارد شدن در بعضی محافل پرهیز کرده ام، که بعدها معلوم شده چه خطرات بزرگی از بیخ گوشم رد شده است. مثال ملموسش شرکت در جمعهای گلد کوئیستی بود که در زمان رواجش بعضیها را ( چه از نظر مادی و چه از نظر روابط خانوادگی ) واقعاً به خاک سیاه نشاند.
    و خیلی برکات مادی و معنوی دیگر که اگر بگویم تمامی ندارد ...
    خدا در قران میفرماید: وَ لِباسُ التَّقْوى ذلِكَ خَيْرٌ ( و لباس تقوی بهتر است )
    حالا اگر این آیه را در کنار این آیات قرار دهیم که:
    مَن بتقِ الله یَجعل لَه فُرقانا (اگر تقوی پیشه کنید، خداوند برایتان قدرت تشخیص و جداسازی حق از باطل قرار می دهد )
    مَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مِنْ أَمْرِهِ يُسْرًا (هر کس تقوی پیشه کند خداوند سهولت و آسانی در کار او قرار می دهد )
    معلوم میشود که تلقی فلیکس فلیسیسی من از چادر آنقدرها هم بی اساس نیست. بدون شک تجلی مادی لباس تقوی برای زن همان چادر است ... چون تقوی در لغت به معنای صیانت و نگهداری است و کدام لباس است که به اندازه چادر هم خود زن و هم حتی دیگرانی که با او سر و کار دارند را از گناهان دور نگه دارد؟
    پس بعید نیست که اگر کسی حقیقتاً چادر را به عنوان پوشش انتخاب و شان آن را مراعات کرد، مشمول وعده های خداوند درباره متقین شده، و بدون این که بخواهد از بسیاری از اشتباهات مهلک دور خواهد شد و مسیر زندگی را بی دردسرتر طی خواهد کرد ... جداً مگر آدم از زندگی بیش از این چه میخواهد؟
    به چادرم می بالم و این نماد تقوی را با زیباترین لباس های دنیا عوض نمیکنم. و در جواب کوردلانی که آن را اسارت میدانند، چادرم را بیشتر در آغوش قلبم میفشارم و با افتخار میگویم:
    من از آن روز که در بند توام، آزادم شادمانم که به دست تو اسیر افتادم
     
    ★ سونامی ★، stranger و sara از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. Merjhoi

    Merjhoi آغوش تو سرکوب هیاهوی جهان است...:) عضو کادر مدیریت مدیر ارشد همراه انجمن

    4,417
    11,134
    7,144
    وقتی گناه بودن«بی حجابی»برایم جا افتاد
    اولش با چادر اذیت می شدم نمی تونستم جمع و جورش کنم اما گفتم باید کاری رو که شروع کردم کامل کنم و رهایش نکنم. خیلی زود یاد گرفتم.
    چادر؟ تا 14 سالگی حتی حجاب را هم رعایت نمی کردم، موهایم را بالا می بستم و مقنعه ام را بالا می بردم. مانتوهایم بالای زانو بود و شلوار کوتاه می پوشیدم. حتی در مدرسه موهای هم کلاسی هایم را خودم درست می کردم!مادر و خواهرم خیلی به من می گفتند: پریسا موهات رو بزار تو! اینجوری لباس نپوش! اما من بدتر لج می کردم، با دوستان بدحجابم که می گشتم بیشتر تشویق به بدحجابی می شدم.

    تا اینکه همان روزها درباره ی فیلم سیاحت غرب چیزهایی به گوشم خورد که به نظرم مسخره بود. یک روز خواهرم فیلم آن را در کامپیوتر گذاشت و در حال تماشای آن بود . من در گوشه ای از اتاق نشسته بودم و اهمیتی نمی دادم یکدفعه خواهرم صدایم کرد و گفت: پریسا پریسا نگاه کن این جا را ببین، دیدم زنی آتش گرفت، خاکستر شد دوباره زنده شد دوباره سوخت و همینطور تکرار می شد قبلا شنیده بودم بی حجابی گناه است اما نمی دانم چرا هیچ وقت روی این جمله فکر نکرده بودم. آن روز خدا کمکم کرد و این صفحه جلوی چشمانم که مجسم شد همان لحظه و همان جا اینکه بی حجابی گناه است را با تمام وجود فهمیدم و همان جا توبه کردم

    فردا صبح قبل از اینکه مدرسه بروم مقنعه ام را بردم پیش خواهرم و گفتم: پایین مقنعه ام را برام می دوزی؟ پرسید چرا؟ گفتم خیلی گشاده! موهام می ریزه بیرون! خواهرم شوک زده شد بعد با خوشحالی مقنعه ام را برایم اندازه کردوقتی موهایم را داخل مقنعه پوشاندم اولش فکر کردم چقدر زشت شدم الان هرکس مرا ببیند پیش خودش می گوید چقدر زشت شده. یک لحظه نزدیک بود تصمیمم عوض شود اما خیلی محکم به خودم گفتم فرضا همینطور باشد زیبایی ای که بخواهد در برابر امر خدا بودن باشد چه ارزشی دارد؟ اصلا زیبایی این دنیا در برابر زیبایی آخرت قابل مقایسه نیست

    آن روز در راه مدرسه هرکدام از دوستانم مرا می دید تعجب می کرد: پریسا تویی! مقنعه ات رو بیار جلو، ندزدنت! و... خلاصه هر تیکه ای که ممکن است به ذهن دختر بچه های راهنمایی برسد را من از دوستانم شنیدم یک دوست صمیمی داشتم که او هم وقتی مرا دید خیلی تعجب کرد اما چند روز بعد او هم موهایش را پوشاندبا این همه راضی نبودم می گفتم حالا حجاب موهایم درست شده اما از بقیه ی پوششم راضی نبودم. آن موقع حجاب کامل را چادر می دانستم. یکی دو هفته بعد از آن تصمیم شوک آور، دل را به دریا زدم و به مادرم گفتم چادر می خواهم. مادرم ذوق زده گفت:چادر!؟!؟ گفتم: آره مامان

    اولش با چادر اذیت می شدم نمی تونستم جمع و جورش کنم اما گفتم باید کاری رو که شروع کردم کامل کنم و رهایش نکنم. خیلی زود یاد گرفتم هرچه فکر می کنم می بینم خدا واقعا نظر لطف به من داشت که دیدن آن صحنه آن جور مرا متحول کرد چون خیلی از دوستانم هم آن را دیده بودند اما تاثیر خاصی نگرفته بودندچند ماه پیش در یک جمعی یکی از دوستانم به من گفت: چرا مقداری از مقنعه یا روسری ات را از بالای چادرت بیرون می گذاری؟ گفتم خب چادر همینه دیگه؟

    دوستم گفت: نه! اصل چادر این نبوده و در حقیقت این یک دسیسه است که آرام آرام چادر عقب برود. من آن موقع گفتم این حرفها تعصب است اما بعدا فکر کردم این کار جز اینکه نوعی زینت هست چه دلیل دیگری داره؟ هیچ جوابی برای این سوالم نداشتم. الان چند ماهه که چادرم را روی مقنعه ام می آورم برای همین کار هم کلی کنایه شنیدم .الان وقتی مهمان های خیلی خودمانی مان هم به خانه مان می آیند و یکی دو تا نامحرم بینشان هست هم چادر سرم می کنم سر همین هم خیلی حرف می شنوم اما به هر حال هیچ وقت پشیمان نشدم و همیشه خدا را برای نعمت چادرم شکر می کنم.
     
    ★ سونامی ★ از این پست تشکر کرده است.
  5. Merjhoi

    Merjhoi آغوش تو سرکوب هیاهوی جهان است...:) عضو کادر مدیریت مدیر ارشد همراه انجمن

    4,417
    11,134
    7,144
    چادر باعث شد از هر چیزی بهترینش نصیبم شود
    من در خانواده ای مذهبی به دنیا آمدم مثلا یادمه ما هیچ وقت کاست های زیرزمینی و یا خوانندگان لس آنجلسی را نداشتیم و حالا هم نداریم. خب این خیلی در من اثر گذاشت. البته چندتا از بچه های مدرسه نمی دانم از کجا فهمیده بودند و من را دست می انداختند و می گفتند تو توی خط نیستی. اما به هر حال همین چیزها زمینه چادر سر کردنم را فراهم کرد. از وقتی نه سالم شد خودم دوست داشتم با حجاب باشم آن هم از نوع چادر، و سفت و سخت هم آدابش را رعایت می کردم. البته کلاس اول هم چادر سر می کردم و معلم عزیزم یک جانماز به من هدیه داد. اما از نه سالگی دیگر واقعا آن را دوست داشتم و انتخابش کرده بودم.

    البته این راه فراز و نشیب بسیار داشت...

    دوران دبیرستان دو تا از دخترهای سرویسمان به خاطر چادرم مسخره ام می کردند. کار ما بالا گرفت و آنقدر رفتارشان آزاردهنده شد که ناچار به دفتر شکایتشان را بردم، آنها هم کینه به دل گرفتند و هر جا من را می دیدند حرف های رکیک می زدند. با مشورت مادرم درست رفتار کردم تا آنها پشیمان شدند و موضعشان را تغییر دادند.

    یادمه یکبار هم در راه مدرسه دختری از دبیرستان دیگر که بسیار بدحجاب بود با صدای بلند در خیابان داد می زد و من را مسخره می کرد اما زیاد طول نکشید.به جز این موارد دیگر مشکلی نداشتم و چادر برایم خیر و برکت به ارمغان آورد و حتی تحسین شدم. باور کنید یکبار شنیدم خانمی با دیدن من به دوستش گفت خوش به حال آنهایی که چادر سرشان می کنند.

    یا یکبار در باشگاه ورزشی خانمی که خودش حجاب درستی نداشت وقتی دید من چادر جلابیب می پوشم تحسینم کرد.می خواهم بگویم خیلی ها توی دلشان می دانند که چادر و حجاب خوب و زیبا است اما ...چادر باعث شد که هر جا می خواهم بروم بدون نگرانی، ورزش ، کوهنوردی ، باشگاه ، حتی کافه هم می روم. چادر بود که با تاثیر شگفتش بر روحیه ام برکت خداوند را به سمت من سرازیر کرد که از همه اینها بهترینش نصیبم شود.

    مثلا من عاشق قهوه خوردن و مطالعه در کافه هستم اما به خاطر شآن چادرم نمی توانستم هر جایی بروم و چند سال بود آرزو می کردم جای مناسبی پیدا شود و واقعا پیدا شد و من نهایت رضایت را دارم. حتی یک کافی شاپ مذهبی هم پیدا کردم.کوهنوردی را هم دوست داشتم اما نمی خواستم هر جَوی را تحمل کنم. خدا کمکم کرد و یک گروه کوهنوردی مذهبی که خیلی بهتر از گروه قبلی ام بود پیدا کردم.همه اینها از تاثیر حجاب و چادر است که نمی گذارد به هر راهی بروی مگر بهترین راه.

    دختران اطرافم را می دیدم که مدام آرایش می کنند و حتی جراحی زیبایی اما باز هم احساس زیبایی نمی کنند.اما من با چادرم آنقدر احساس وقار و زیبایی می کردم که حد نداشت.واقعا اگر چادرم نبود من زیبایی طبیعی خودم را نمی دیدم. از خودم تعریف نمی کنم اما چادر احساس قشنگی درونم ایجاد کرد و این احساس قشنگ در چهره و نگاهم نمایان شد و فهمیدم مفهوم زیبایی واقعی چیست.

    البته حرف هایی که در فضای مجازی درباره چادر و حجاب دیدم خیلی ناراحتم کرد اما باعث شد پیشرفت کنم؛ دائما به خودم می گویم زن محجبه باید خیلی قشنگ رفتار کند تا شآن چادر حفظ شود، باید خیلی مسئولیت پذیر باشد و باید یک دنیا از هر نظر پیشرفت کند.واقعا وقتی چادر زمینه پیشرفت سالم را برایمان فراهم کرده است چرا استفاده نکنیم!؟به نظر من حجاب نعمت است و هر که شکر نعمت به معنای واقعی کند برکت خداوند به سویش سرازیر می شود.چادر برای من نه تنها مصونیت است بلکه مسئولیت هم هست.
     
    ★ سونامی ★، stranger و sara از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. Merjhoi

    Merjhoi آغوش تو سرکوب هیاهوی جهان است...:) عضو کادر مدیریت مدیر ارشد همراه انجمن

    4,417
    11,134
    7,144
    من و مادرم تو مساله ی حجاب، درست برعکس همه مادر و دخترای امروزی ایم. اگر ما دو تا رو از پشت سر تو خیابون ببینی دقیقاً حکم می کنی که من مادرم و کنار دستیم(مادرم) دخترمه!
    مامانم سنگین می پوشه و شیک اما چادری نیست
    من چادری ام، ساده تیپ می زنم و شیک پوشیامو فقط مرهون خریدای با وسواس مادرمم!!!!
    بگذریم بزارید از اولش تعریف کنم:
    تصور کن دختری 8-9ساله بودم. مامانم مانتویی، موقر، سنگین و شیک پوش و همیشه هم خودش برام خرید می کرد تا من هم تیپم شیک باشه.
    من اما در اندیشه ام، چادر رو ستایش می کردم!
    یه روز بالاخره به بابا که افکارش از مامان بهم نزدیک تره، گفتم که منم می خوام مث فلان دوستم، چادر سر کنم. اما حتی از بابا هم جواب شنیدم:
    نه! هنوز زوده. الآن سرت کنی، خسته میشی؛ ازش زده میشی.
    و چادر، برای ماه ها، شد فقط مایه ی حسرتم!
    بعدش هواش از سرم افتاد و یواش یواش دل بستم به شیک پوشی های مامان پسندم!
    تا اینکه داداشم جذب ارگانی شد به نام بسیج
    وای خدای من! عجب آدمایی! اولاش از بعضی دوستای داداشم بدم می اومد. خب سلیقه ام هم یه کم بچگونه بود. قبول دارم. آخه همش10-11 ساله بودم اون موقع ها!
    و بعد، این برادر بسیجی شده، پاشو کرد تو یه کفش که چادر سرت کن.
    و جواب من چی بود؟!؟ نه
    ...چند وقتی میشد که با کمک و هدایت به موقع مادرم، تونسته بودم پوششی رو انتخاب کنم که در عین "پوشیدگی کامل"، شیک و امروزی هم باشه. درست مث تیپای خودش. کاملاً پوشیده اما نه ساده. این پوششی بود که بهش عادت کرده بودم و کم کم هم داشت ازش خوشم می اومد.اون روزا فک می کردم حد حجاب، همین پوشیدگی کامله و بقیش، دیگه بستگی داره به سلیقه ی افراد و پذیرش عرف و... واسه همین اصلاً دلیل اصرارای برادرمو بر چادر نمی فهمیدم. و فقط مخالفت می کردم.
    مدت ها بحثمون، بی نتیجه می موند فقط و فقط بخاطر اینکه درک نمی کردم، حجاب اسلامی چند تا آیتم باید توش رعایت بشه و صرف پوشیدگی کامل، ممکنه کافی نباشه.
    مامان و بابا هم که دست ما رو تو انتخابامون باز می ذاشتن، و اینم مزید علت می شد که چندسال بحث و مشاجره ی لفظی با داداشم، هم نتونه چادر رو به سرم بشونه؛ چادری که اوایل کودکیام رو با ذوق اینکه زودتر بزرگ بشم تا به سرم بذارمش، سر کرده بودم!!!
    چند سالی گذشت تا بالاخره کمی از حجم اصرارای داداش کم شد و من هم که دیگه با تیپم کامل اخت گرفته بودم. هیچ کمبودی احساس نمی کردم. اون موقعا تازه دبیرستانی شده بودم.
    سال اول داشت تموم میشد که بردنمون راهیان.
    قبل عید که خبرش رو بهمون دادن خیلی عادی برخورد کردم.
    سر کلاس بودیم که من و چندتا از دوستام رو صدا زدن تا بریم دفتر پرورشی. خانوم پرورشی ذوقش از ما بیشتر بود وقتی داشت می گفت شماها انتخاب شدین برا اردوی راهیان نور. با خونواده هاتون صحبت کنین واسه رضایت نامه و...
    شب هم که تو خونه مطرحش کردم انگار که قراره ببرنمون پارک ارم! همینقدر بی احساس بودم نسبت بهش.
    حتی شب هم ذوق بابا و داداشم بیش از من بود. خب آخه اونا می دونستن فرق این اردو رو با بقیه اردوها؛ و از پیش، حدس میزدن چه نتایجی رو برای من و دوستام در بر خواهد داشت.
    بعدِ عید رفتیم راهیان.
    خیلی عادی؛ مث بقیه اردوها؛ با همون احساس؛ اما فقط به احترام شهدا، این اردو، با چادر.
    ... از بين دوستام که همسفر راهيان نور هم شده بوديم، بعضيا واقعاً چادري بودن و خيلي سختشون نبود. اون موقعا هم که چادر ملي به اين راحتي نبود که رسماً مانتو رو با تيکه پارچه هاي اضافه تبديل به نوعي چادرش کنن؛ (حالا اين بحثم بماند بعضي چادر مليا خوب و سنگينه اما بعضياشون...) خلاصه يا بايد چادر معمولي رو با تموم سختياش سر مي کرديم يا نهايتاً چادر عربي؛ البته اونم خيلي راحت نبود اما شايد واسه بي تجربه هايي مث من، تو سفر، راحت تر بود. که انصافاً هم همين شد. تجربه ي اولين سفرم با چادر عربي، از شيرين ترين خاطرات همه ي عمرمه. حتي تيکه هايي که بهم مينداختن بابت همين چادرم، تو ذهنم موندگار شده.
    رفتيم راهيان، بي احساس ولي با چادر؛ برگشتيم؛ با احساسي خاص به چادر. انگار عطر پوشش محبوب حضرت ياس(س)، شامه مونو تا تونست تو اين سفر چند روزه نوازش کرد.
    اولاش که هيچ حس متفاوتي نبود. حتي رسيديم به مناطق جنگي و حرفاي اوليه راوي رو هم شنيديم اما شنيدن کي بود مانند ديدن. پام نرمي رملاي فکه رو که حس کرد، يه چيزي تو دلم تکون خورد. انگار همهمه ي شهداي جنگ رو واسه لحظاتي شنيدم. دلم رفت پيش دايي ام که انيس سال هاي کودکي ام بود و البته چند سالي ميشد انگار فراموشش کرده بودم؛ خيلي وقت بود حتي يه جمله ام باهاش درددل نکرده بودم. دلم تنگش شده بود. البته خون او رو خاکاي جبهه هاي غرب ريخته بود اما جبهه همون جبهه اس، و شهيد همون شهيد. و همشون مث هم مي تونن رو آدما اثر بذارن. فقط کافيه باور کني اين خون، اين خاک، مقدسه. همين و همين.
    کم کم حس مي کردم اينجا يه جاي ديگه اس. مث همون وادي مقدس که بايد سردر ورودي اش نوشت: فاخلع نعليک.
    واي خداي من؛ وقتي حجاب کفش، اين حائل بين پاي تو و قداست خاک، برداشته ميشه؛ تازه تازه ميتوني کمي از بوي بهشت رو نفس بکشي. نرم شدم و از قالب قبلي در اومدم اما قالب جديد؟ مي خواستم تا بي شکل، بي هويت، دوباره سخت و سفت نشم. ديگه نوبت خود شهدا بود. بايد به من که مث برگي سرگردون تو اون وادي مقدس شده بودم، جهت ميدادن تا باز طوفان بعدي به بيراهه نبردم. و چه زيبا جهت دادن! الان فک مي کنم شايد تو همون فکه و طلائيه حوالمو نوشتن؛ و سپردنم به دوستاشون تو زيد.
    ... تو مسير، ناهماهنگي پيش اومد. پاسگاه زيد اصلاً تو برنامه هيچ کارواني نبود. فقط يه ناهماهنگي بود. گفتن شايد صداتون کردن. شايد حکمت جاموندن ما از بقيه کاروان و همزمان پيدا شدن چند شهيد تو پاسگاه، اين باشه که شهدا خواستنتون. حرفاش رو کامل نمي فهميدم اما ميشد حس کرد که اتفاقي داره مي افته که اتفاقي نيس.
    تموم زيد، يه کانتينر داغ کوچيک بود و يه وضوخونه. بقيش وسعت خاکي بود از جنس آسمون که با تن شهدا انس گرفته بود و انگار خودش نمي خواست که همه شهدا رو يه جا ازش بگيرن. هر سال، فقط چند تاشونو به زميني ها هديه مي داد.
    با سختي وضو گرفتيم و بزور خودمونو تو کانتينر جا کرديم. واي خداي من، دست کثيف من و لمس پاکي استخوناي شهيد، از روي يه تيکه پارچه ي کوچيک سفيد؟ واي خداي من، يعني از یک بدن مطهر همين مونده؟ فقط چند تا استخون؟
    نشستيم به عاشورا خوندن. آخه کربلايي شده بود اونجا واسه خودش. بايد از عاشورا مي خونديم.
    گريه امونم نمي داد که يواش يواش حس کردم دايي بالاخره داره جواب درددلامو ميده. بعد اين همه سال انتظار، تو زيد داشتيم با هم حرف مي زديم. مي فهميدم اون چي مي خواد بهم بگه.
    ... قشنگي اين احساس، واقعاً وصف شدني نيس. فقط اينو بگم وقتي برگشتم و به فاصله ي چند روز، خبر فوت يکي از اقوام رو شنيدم. نتونستم واسه بيرون رفتن، چادرم رو برندارم. داداشمم بالاخره سکوت چند ماهشو شکست و با اشاره به چادرم پرسيد: حالا نظرت چيه؟ جوابي نداشتم جز اينکه تازه فهميدم زيبايي يعني چي!
    البته اين فقط آغاز راه چادري شدنم بود. اوايل که انتخابش کردم، مادرم به خودش مي سنجيد که چقدر اذيت ميشه موقع سرکردنش و دوس نداشت منم خودمو اذيت کنم. اما خب زمان مي خواست تا مادرم هم به باور برسه که من و چادرم رو خون شهيد، بهم گره زده.
    اين هديه ي دوس داشتني، حتي اذيت کردنش هم برام شيرين تر از عسله. اما خب بهر حال، تا مدتي هنوز اون پايبندي رو که يه چادري واقعي به چادرش داره نداشتم؛ اما هم تيپم ساده تر شده بود و هم اينکه در مقام اعتقاد، حتي يه لحظه هم از اين سياه دوست داشتني، دست نکشيدم. تو عمل، فقط آداب درست سر کردنش رو بلد نبودم که خدا رو شکر، با تصميمات بعديم، اونم مرتفع شد. الان خدا رو شکر، نه فقط تو اعتقاد، که عملاً چادر، جزئي از من شده.
    چند تا نکته رو به عنوان نتيجه ي حرفام مي گم و بحث مفصل تر، باشه سر فرصت بهتر.
    به خودامون که مادر و پدراي نسل بعد از خودمونيم بر اساس اين تجربيات شخصي ام، اکيداً توصيه مي کنم؛ اگه کودکشون خودش تمايل نشون ميده، اجازه بدن تجربه ي چادر رو داشته باشه. فقط کمکش کنن که اذيت نشه. تا بعدها از چادر، خاطره ي شيريني تو کودکياش براش مونده باشه. يکي از دوستانم حرکت قشنگي کرده و اون اينکه براي دختر3ساله اش، چادر دوخته. اصلاً هم اجباري نداره که دخترش هر جا ميره سر کنه. ولي اينو بهش ياد داده که چادر هم يه لباسه مث بقيه لباسا که مخصوص خانوماس. اين جقجقه کوچولو هم به ميل خودش، اينقد با چادرش انس گرفته که گاهي اگه چادرشو پيدا نکنه، پتو رو به شکل چادر سر مي کنه!
    نکته دیگه اينکه از ضروريات دين نه براي خودمون و نه برا خونوادمون، ساده نگذريم. اما از راهش وارد شيم. با اجبار، نه ميشه کسي رو مسلمون کرد نه ميشه از اسلام، برش گردوند. اگه طرف، واقعاً آگاهي نداره، راه کسب کردن آگاهي رو يادش بديم. تا خودش به نتيجه اي که بايد برسه. و محبت، گوهريه که اينجا خيلي کاربرد داره. با محبت، بله؛ ميشه با يه برنامه ريزي چندماهه، بدحجابي که فقط از حقايق، بي اطلاعه؛ ميشه اونو حتي يه چادري واقعي و اعتقادي کرد.


     
    ★ سونامی ★ و sara از این پست تشکر کرده اند.
  7. Merjhoi

    Merjhoi آغوش تو سرکوب هیاهوی جهان است...:) عضو کادر مدیریت مدیر ارشد همراه انجمن

    4,417
    11,134
    7,144
    چادر رو یکی از اعضای بدنم میدونم:

    یادمه از 4-5 سالگی اصرار داشتم چادر سرم کنم. یه جوری هم رو می گرفتم که انگار 60 ساله چادر می پوشیدم. همیشه مادرم اون زمانو توصیف می کنه ...
    هرچی مامانم می گفت هنوز کوچیکی لازم نیست چادر بپوشی گوشم بدهکار نبود.
    حتی از همون کلاس اول یه چادر گل دار داشتم که با اون می رفتم مدرسه ...
    دقیق یادم نیست ولی فکرکنم تقریبا 7 یا 8 سالم بود که خیلی به مامانم اصرار کردم چادر مشکی برام بگیره ... مامانم مدام می گفت همین چادر گلدار هم خوبه مهم اینه که چادر بپوشی ولی من می خواستم مثل بزرگتر ها باشم با چادر مشکی ... بالاخره برام تهیه کرد ...
    خودم که احساس غرور می کردم باهاش ... ولی بشتر تاثیرش رو اطرافیان بود که دیگه به چشم یه بچه 7-8 ساله بهم نگاه نمی کردن ... بیشتر برام شخصیت قائل می شدن!!!
    عاشق اون روزها هستم.
    خلاصه خداروشکر از وقتی که یادم میاد به چادر علاقه داشتم. هیچ وقت هم نشده که با خودم یا به دیگری بگم کاش نباید چادر سرم می کردم. چون چادرم رو مثل یکی از اعضای بدنم می دونم. هیچ وقت شده بگید کاش چشم نداشتم؟!!!!!
    یه چیز رو که خودم تجربه اش رو دیده ام اینکه دختر بچه ها تو سن 3-4 سالگی خیلی به حجاب علاقه دارن، حتی شده یه پارچه ساده میندازن رو سرشون و یه عروسک بغلشون می گیرن ... این پدر و مادر ها هستن که با رفتارشون این علاقه رو جهت می دهند، تثبیتش می کنند یا با خندیدن و مسخره کردن یا استفاده از یک سری الفاظ که برای خودشون معنی شوخی داره اما برای بچه ها معنی نفی کردن میده اونو ضد ارزش جلوه می دهند! بعد وقتی دخترشون به سن تکلیف رسید، اگر همون ها بخوان به زور محجبه ش کنن و چادری اش کنند ممکنه در سن های بالاتر دلزده بشه.
    برای من اینطور نبود، یادمه تو بچگی اگه مامانم برام عروسک می ساخت براش چادر هم می دوخت! نوع نگاه مادرها و رفتارشون و سبک زندگی شون می تونه خیلی موثر باشه بر علاقه دخترها به حجاب و حجاب برتر . حالا اگر مادری خودش علاقه نداشته باشه...
     
    ★ سونامی ★ از این پست تشکر کرده است.
  8. Merjhoi

    Merjhoi آغوش تو سرکوب هیاهوی جهان است...:) عضو کادر مدیریت مدیر ارشد همراه انجمن

    4,417
    11,134
    7,144
    وقتی اول راهنمایی بودم برای رفتن به مدرسه ، اول مهر خانواده ام برایم چادر خریدند، پوشیدم اما ... نگاهم به چادر ابزاری بود به قولی ارزش چادر برای من متری چند و فلان جنس بود و نگاهم به آن مثل یک ابزار که با آن به مدرسه بروم ( آن زمان در شهر ما چادر یک امر کاملا متعارف در حد اجبار بود)
    همیشه چادر را دست و پاگیر می دانستم و پیش خودم فکر می کردم اگر روزی به من اجازه داده شود بین داشتن و نداشتن چادر یکی را انتخاب کنم حتما گزینه ی دوم را برخواهم گزید.
    آن موقع ها هنوز با شهدا آشنا نشده بودم تا سوم راهنمایی که دایی ام کاملا تصادفی یک کاست از صدای شهید آوینی به من هدیه داد...
    تا قبل از آشنایی با شهید آوینی دفاع مقدس را فقط کشتن و کشته شدن و آتش و خونریزی می دانستم شهید آوینی نگاه مرا به دفاع مقدس متعالی کرد و باب جدیدی را در زندگی ام گشود صدای اسمانی شهید آوینی در عمق جانم نشست و باعث شد مستند روایت فتح را هم پیگیری کنم.
    بدین تریتیب بود که دفاع مقدس برایم تعریف شد و از آن به بعد به دنبال تمام ابعاد دفاع مقدس رفتم و امروز تمام هدفم این است که زندگی ام دفاع مقدسی باشد این هدف حتی روحیه ام را هم تغییر داد به گونه ای که خودم را شادترین و سرزنده ترین دختر فامیل می دانم.
    آن موقع روز به روز ارادتم به شهید آوینی بیشتر می شد تا جاییکه تصمیم گرفتم مثل او باشم و نتیجه ی تحقیقاتم در باره ی او این بود که آوینی شدن یعنی حفظ ارزش ها و احترام و ارادت به حضرت زهرا سلام الله علیها
    همان سال بود که از طرف مدرسه ( یادم نیست به چه مناسبتی) یک چادر هدیه گرفتم. آن چادر برای من دیگر یک ابزار دست و پا گیر نبود بلکه یک وسیله ی ارزشمند بود برای رسیدن به هدف باارزشم
    از آن زمان تا به حال آن را امانت حضرت زهرا سلام الله علیها می دانم و آن قدر برایم مقدس و محترم است که هروقت به خانه می رسم هرچقدر خسته یا پرمشغله باشم تا چادرم را مرتب تا نزنم آرام نمی گیرم
    به امید اینکه تا آخر امانت دار راستین حضرت زهرا سلام الله علیها باقی بمانیم
     
    ★ سونامی ★ و sara از این پست تشکر کرده اند.
  9. Merjhoi

    Merjhoi آغوش تو سرکوب هیاهوی جهان است...:) عضو کادر مدیریت مدیر ارشد همراه انجمن

    4,417
    11,134
    7,144
    مدرسمون دوشیفته بود و ما بعد از ظهری بودیم . نوبت صبحمون دوره راهنمایی بودن. یادمه اونارو خیلی از خودم بزرگتر میدیم و وقتی با چادر از کنارشون رد میشدم که برم مدرسه با خودم میگفتم: الان دارن با خودشون میگن نیگا این که ابتداییه چادر میپوشه اونوقت ما؟؟؟!!!! و از این فکر خیلی لذت می بردم و مصرتر برا پوشیدن چادر بودم ولی همیشه نه، بعضی اوقات....
    تا اینکه خودم وارد دوره راهنمایی شدم. مدرسه ای که می رفتم شاهد بود و پوشیدن چادر در آن الزامی بود. من بیرون و مهمونیا اصلا چادر نمیپوشیدم. یه بار که اول راهنمایی بودم و بی چادر با مادرم به بازار رفته بودم مدیرمون رو دیدم و خیلی ترسیدم دیگه از اون موقع توی خیابونم باید با چادر میرفتم چون فکر می کردم اگه مدیرمون ببینه نمره انضباطم رو کم میکنه!
    مادر و خواهرام چادری بودن و همش به من میگفتن تو دیگه نمیخواد چادری باشی الان سختته و نمیتونی جمع و جور کنی اما من به خاطر شرایط مدرسه ام باید میپوشیدم. ولی در درون خودم هیچ الزامی به رعایت حجاب نمیدیدم و همیشه اون رو به خاطر یک الزام بیرونی سر میکردم.
    دوره دبیرستان که دیگه سخت تر. مدیر سخت گیر و جدی. زیاد از پوشیدن چادر راضی نبودم. بعضی دوستامو که می دیدم حسرت می خوردم که چقدر راحتن و هرجور که دلشون میخواد می گردن...
    با خودم می گفتم فقط با این هدف درس می خونم که تهران دانشگاه قبول بشم و چادر رو برای همیشه بذارم کنار!!
    دقیقا 80 درصد هدفم همین بود...خلاصه درس خوندم و از شانس و قسمت روزگار دانشگاهی توی تهران قبول شدم که پوشیدن چادر در اون الزامی بود....ولی چون دولتی بود و رشته ای بود که میخواستم پذیرفتم...
    من روانه تهران شدم و نا خواسته همون دختر چادری که بودم، ماندم... با خودم میگفتم اگه ازدواج کنم به همسرم میگم که من چادر نمی پوشم و تو این سالها فقط به الزام پوشیدم... تا اینکه پسر همسایه مون که موقعیت و شرایط خوبی داشت و تحصیلکرده و از خانواده خوبی هم بود اومدن خواستگاری...
    همه به من می گفتن اینا خیلی مذهبی هستن و تو نمیتونی!! ولی انگار خدا جور دیگه ای برای من می خواست
    شب خواستگاری همسرم چیزایی به من گفت که از یادم نمیره: گفت: همیشه از خدا می خواستم که همسرم یکی از فرزندان حضرت زهرا باشه چون من ارادت خاصی به خانوم فاطمه زهرا دارم و اینکه داماد حضرت زهرا بشم برای من یک افتخاره ( آخه من با کمال افتخار سید هستم) و اینکه همیشه شمارو چادری و باحجاب می دیدم از وقتی که یادم میاد...
    بهم گفت شما توی مهمونیا هم چادر میپوشید؟ من گفتم نه یا با مانتو هستم یا تونیک! و ایشون گفتن من دلم میخواد همیشه چادر بپوشید و منم گفتم هرچی همسر آیندم بگه...
    و اینطور شد که خداوند به من نظر کرد و حالا با نظر و عقاید همسر خوب و با ایمانم با عشق چادر سر میکنم و حجاب دارم!
    چادر پوشیدن تو مهمونی ها اوایلش خیلی سخت بود. توی فامیل خودمون من تنها کسی هستم که در مهمانی ها چادر سرش می کنه برای همین خیلی اذیت شدم ( البته فقط تو فامیل خودم چون فامیل همسرم همه محجبه و پوشیده هستن) اما با خودم میگم اشکالی نداره مهم همسرمه و صد البته خدای بزرگ
    از بابت دست و پاگیر بودن چادر موقع پذیرایی، توی فامیل همسرم رسم بر اینه که تموم پذیرایی ها توسط آقایون انجام میشه مثل سفره انداختن و جمع کردن و چایی دادن و پذیرایی میوه اما توی فامیل ما برعکسه. یعنی آقایون میشینن پذیرایی میشن و میرن. و به نظرم این اصلا خوب نیست. توی فامیل همسرم خیلی به خانوما احترام میذارن.
    توی آشپزی هم وقتی مهمون دارم همسرم خیلی کمکم میکنه. طوریکه همه تو فامیل تعجب میکنن ولی شوهر خواهرام دست به سیاه و سفید نمیزنن! بنابراین من از این نظر اصلا مشکل ندارم. اذیت شدنم فقط به خاطر تیکه های فامیل بود.
    یه نکته دیگه: همانطور که گفتم تو فامیلای ما هیچکس چادر نمیپوشه توی مهمونیا و من از وقتی چادر می پوشم تازه متوجه تفاوت این مسئله شدم و با خودم میگم اینا چطور روشون میشه!؟ از جمله خواهر اولی خودم که خیلی محجبه و پوشیدس از منم محجبه تر بود از اول. ولی مهمونیا چادر نمیپوشه.
    مادرم همیشه میگه خدا خیلی تو رو دوست داشته که الان چادری هستی و یه همسر خوب نصیبت کرده
    با خودم که فکر می کنم می بینم بله ! و خدا رو همیشه شاکرم!

     
    ★ سونامی ★ و sara از این پست تشکر کرده اند.
  10. Merjhoi

    Merjhoi آغوش تو سرکوب هیاهوی جهان است...:) عضو کادر مدیریت مدیر ارشد همراه انجمن

    4,417
    11,134
    7,144
    من تو خانواده ای مذهبی به دنیا اومدم...ته تغاری بودم واز وقتی که یادم میاد خواهرام رو با چادر دیدم.
    یادش بخیر یک عکس از چهارسالگی ام تو اصفهان هست که یک روسری توری سفید سرمه و من با لجبازی خاصی اونو تا جلوی پیشونیم جلو کشیدم و صورت کوچیکم توش گم شده در حالی که همه میخواستن اونو عقب بکشم... اما بزرگتر که شدم من روسری ام رو با لجبازی عقب میکشیدم و بقیه اصرار داشتن بیارمش جلو، خلاصه معمولا روسری ام در حدی عقب بود که حجابم کامل نبود...
    سرتونو درد نیارم تا دوم دبیرستان گناه بد حجابی رو شونه هام بود درین میون پدرم اصرار خیلی زیادی داشت که من چادری بشم جوری که اصلا جلوی بابام بیرون نمیرفتم که بهم گیر نده اما از حق نگذریم من نسبت به خیلی از هم سن و سالام خیلی ساده بودم اهل آرایش و اینا هم نبودم اما خیلی ضرورت اینکه حدود حجاب را کامل رعایت کنم و موهایم را کامل بپوشانم را حس نمی کردم در نتیجه مسلما دوست هم نداشتم به زور چادری بشم می خواستم خودم بهش علاقه پیدا بکنم خودم با خلوص نیت و رضایت برم طرفش
    تا اینکه سال دوم دبیرستان بحث اردوی جنوب شد من با دوتا از هم کلاسی هام طلبیده شدیم و این که میگم طلبیده شدیم چون واقعا همین طور بود من که اصلا درک نمیکردم جنوب چیه دوتا همکلاسی هایم هم مثل من اطلاعات خاصی نداشتن تازه کاروان پر شده بود و ما یه روزه تصمیم به گرفتن کردیم و زنگ زدیم گفتن جاخالی شده...
    وای وقتی سوار اتوبوس شدم و به این فکرکردم که چندین ساعت باید تو راه باشم پشیمونی زده بود به سرم....
    رفتیم جنوب به معنی واقعی کلمه بهترین جای دنیا بود درحالی که کمترین امکاناتم داشتیم
    و خداروشکر که قسمتمون شد غروب شلمچه رو تجربه کردیم......معرکه بود...
    نماز خوندیم رو خاک !خیلی ساده! برگشتنی از شلمچه با یکی از دوستام از کاروان عقب موندیم دوتایی پشت سر مردم راه افتادیم رفتیم تو اون راه خاکی که دوطرفش آب بود و بافانوس راه رو روشن کرده بودن روبه رو هم صفحه ی اسلاید شو گذاشته بودن که تصاویری از کربلا روش نمایش داده می شد
    وااااای ناگهان مردی از پشت سرم از ته ته ته دلش فریاد زد: یا زهراااااااااااا دست مارم بگیر...... اونجا بود که بغضم شکست نفسم گرفته بود مو به تنم سیخ شد...سجده کردم رو خاک شلمچه ، دعا کردم که شهدا دوباره مارو بطلبن...اما هنوز نطلبیدن...خلاصه اومدیم تهران حجابم کامل شده بود اما چادر سرم نکردم ..میترسیدم...میترسیدم سرم کنم و بعدا بزارمش کنار
    از یه طرفم دوست داشتم حجاب برتر داشته باشم...سه ماه تابستون داشتم فکر میکردم خلاصه گفتم یعنی چی این بهونه ها چیه چادر بذار شاید همین چادر جلوی بعضی از گناهان دیگه ات رو هم بگیره
    یه روز قبل از اول مهر ماه سال89چادری شدم اونم کجا وقتی میخواستیم بریم بوستان نهج البلاغه......
    یه روز تو تابستون امسال که میرفتم کلاس ورزش یکی از بچه ها به من و دوستم که چادری بودیم گفت:تو این تابستون تو این گرما چرا چادر میذارین شماها که بی چادر هم حجابتون کامله؟
    من فقط یک جمله گفتم:ما این گرما رو دوست داریم باهاش عشق می کنیم
    و او فقط با تعجب به من نگاه کرد و گفت:آهان...دوست دارین!
    از وقتی از شلمچه اومدم عشقم به بی بی دوعالم حضرت فاطمه ی زهرا(س)چندین برابر شده خیلی خیلی زیاد اصلا با کلمات نمیشه بیان کرد
    تو این یه سال با افتخار، چادر، این تاج بندگی رو سرم کردم ان شاءالله خدا توفیق بده که بازم بتونم با چادرم پرچمدار اسلام باشم
    ***بر دهان هرچه رنگ است می کوبد رنگین کمان چادر مشکی من***

     
    ★ سونامی ★، stranger و sara از این ارسال تشکر کرده اند.

کلمات جستجو شده:

  1. اگر حجابمون کامل باشه ولی چادر سر نکنیم گناه است