1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

پیشنهاد کتاب – آدم ها

شروع موضوع توسط Niloufar ‏May 7, 2015 در انجمن معرفی کتاب

  1. کتاب آدم ها، مجموعه ای از داستان های خیلی کوتاهه که هر کدوم یه تیکه از زندگی یک آدم رو تو نهایتا سه صفحه توصبف میکنن. بعضی هاشون عجیبن، بعضی هاشون خیلی ساده ان و بعضی هاشون شبیه زندگی خود ما هستن. بعضی از این آدما رو به اسمای بامزه صدا میکنن، مثل جلال دلقک، حسن شلغم، خسرو خرگوش و حمید دراکولا. بعضی هاشون هم اسمایی دارن که هیچ به زندگیشون نمیخوره، مثل سلطان که ” تضاد عجیبی بین اسم و کارش بود.” و این که خیلی از داستان ها تو فضای جنگ و جبهه هستن.

    داستان ها انقد کوتاهن که تو هر فرصتی میشه خوندشون، مثل یه ستون از روزنامه. ولی به خاطر همین کوتاهیشون تقریبا هیچ داستانی آدم رو غرق فضای خودش نمیکنه.



    یه قسمت از کتاب:

    در خیابان ما ابی گوش دراز از بزرگترین خواننده های جهان هم معروف تر بود؛ خودش نه، صدایش. چه عرعر هایی داشت. بچه ها دوره اش میکردند و میگفتند: “جان ابی یه دهن، یه دهن.” ابی چنان عرعری سر میداد که حتی خوش آوازترین خر ها هم بعید بود شک کنند این صدا، صدای یک آدم به درد نخور است. اوضاع و احوال قیامت میشد وقتی مسابقه فینال داشتیم. ابی می آمد کنار زمین خاکی محله می ایستاد تا بازی ما را تماشا کند. آنقدر بچه های ریز و درشت به هوای عرعر به زمین فوتبال می آمدند که جای سوزن انداختن نبود. وقتی تیم مقابل گل میخورد، زمین در یک توافق ناخودآگاه سکوت میشد و ناگهان ابی میزد زیر عرعر. چنان عرعری میکرد که حتی از قوی ترین خرهای نر دنیا هم بعید بود. بعد همه دست میزدند؛ نه برای ما که برای ابی. به یاد ندارم به خاطر عرعرهای ابی تا به حال تیم غریبه ای از آن زمین برنده بیرون رفته باشد. بعضی وقت ها ابی همان طور که توی خانه شان نشسته بود و میفهمید ما توی خیابان هستیم می زد زیر عرعر یعنی این که من خانه ام بیایید حال کنیم و ما میرفتیم خانه شان. مادر پیری داشت و خواهری هفده هجده ساله چاق و کوتوله که عقب مانده بود و جان ابی برایش درمیرفت. وقتی می نشستیم ابی به خواهرش میگفت: “حجابت کو؟” و خواهرش مثل بچه های کوچک که بلد نیستند چادر سر کنند، چادر را می انداخت روی سرش و جلوش را نمیدید. ابی میگفت “قربون اون چادر سر کردنت.” خواهرش چادرش را از سر برمیداشت و میگفت: ” اَ… اَ… اَ…” ابی میگفت: “کوچولو یا گنده؟” خواهرش دست هایش را تا میتوانست باز میکرد و به سختی میگفت: “گن… گند… گنده.” ابی برایش عر میزد و خواهرش میخندید و آب دهانش از چانه اش سرازیر میشد و دست هایش را محکم به هم میکوبید. ابی با شعف میگفت: “دادا قربونت بره.”



    آدم ها

    نویسنده: احمد غلامی

    نشر: ثالث

    قیمت: ۱۰هزار تومان
     
    simid و *ĦØRÂ* از این پست تشکر کرده اند.
  2. simid

    simid ŚĨMĨŃ ŐMĨĎ

    7,654
    15,776
    60,056
    :smile:
     
    Niloufar از این پست تشکر کرده است.