1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است!

شروع موضوع توسط ײַҊIⱤѦⱢײַ ‏Dec 8, 2014 در انجمن شعر و مشاعره

  1. پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است!

    پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است
    پشت سر هر آنچه که دوستش می داری
    و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی
    بهتر است بالاتر را نگاه نکنی
    زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد
    و او آنقدر بزرگ است
    که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند


    پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است
    اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی
    اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح
    خدا چندان کاری به کارَت ندارد
    اجازه می دهد که عاشقی کنی
    تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . .


    اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی
    خدا با تو سختگیرتر می شود
    هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر
    و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر
    بیشتر باید از خدا بترسی
    زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد
    مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند


    پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است
    و هر گامی که تو در عشق برمی داری
    خدا هم گامی در غیرت برمی دارد
    تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر
    و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است
    و وصل چه ممکن و عشق چه آسان
    خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد
    و معشوقت را درهم می کوبد
    معشوقت ، هر کس که باشد
    و هر جا که باشد و هر قدر که باشد
    خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد
    معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی
    و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است
    ناامیدی از اینجا و آنجا
    ناامیدی از این کس و آن کس
    ناامیدی از این چیز و آن چیز


    تو ناامید می شوی و گمان می کنی
    که عشق بیهوده ترین کارهاست
    و بر آنی که شکست خورده ای
    و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق
    و آن همه عشق را تلف کرده ای
    اما خوب که نگاه کنی
    می بینی حتی قطره ای از عشقت
    حتی قطره ای هم هدر نرفته است
    خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته
    و به حساب خود گذاشته است


    خدا به تو می گوید:
    مگر نمی دانستی
    که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟
    تو برای من بود که این همه راه آمده ای
    و برای من بود که این همه رنج برده ای
    و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای
    پس به پاس این ؛ قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم
    و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.
    و این ثروتی است که هیچ کس ندارد
    تا به تو ارزانی اش کند


    فردا اما تو باز عاشق می شوی
    تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر
    تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر


    راستی :
    اما چه زیباست
    و چه باشکوه و چه شورانگیز
    که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!


    عرفان نظرآهاری
     
    Faryade yas، sargoli، M.G.Captain و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. بال هایت را کجا جا گذاشته ای

    پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم، تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی.
    پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم. انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.
    پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.




    پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد، چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی.
    پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموش می شود. پرنده این را گفت و پر زد.
    انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
    آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : "یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی؟ "
    انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آنوقت رو به خدا کرد و گریست....

    عرفان نظرآهاري
     
    shokofe joon، sargoli، M.G.Captain و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟
    قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند .
    از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود . در هر ايستگاه که قطار می ايستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زيرا سبکی قانون راه خداست .
    قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت :اينجا بهشت است . مسافران بهشتی پياده شوند . اما اينجا ايستگاه آخرين نيست .
    مسافرانی که پياده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .
    آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همين بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
    و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ٬ ديگر نه قطاری بود و نه مسافری.

    عرفان نظرآهاری
     
    shokofe joon، sargoli، M.G.Captain و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس . با صدايش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست صدايش اعتراضی بود که در گوش زمين می پيچيد.
    کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را . کلاغ از کائنات گله داشت.کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازيبايی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمی شود . کلاغ غمگينانه گفت : کاش خداوند این لکه سياه را از هستی می زدود و بالهايش را می بست تا ديگر آواز نخواند.
    خدا گفت : صدايت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نيست. فرشته ها با صدای تو به وجد می آيند . سياه کوچکم! بخوان ! فرشته ها منتظر هستند. و کلاغ هيچ نگفت .
    خدا گفت : سياه چونان مرکب که زيبايی را از آن می نويسند و تو اين چنين زيبايی ات را بنويس و اگر نباشی جهان من چيزی کم دارد. خودت را از آسمانم دريق نکن. و کلاغ باز خاموش بود.
    خدا گفت : بخوان! برای من بخوان. اين منم که دوستت دارم سياهی ات را و خواندنت را.
    و کلاغ خواند. اين بار اما عاشقانه ترين آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد
     
    sargoli، M.G.Captain و Goln@r از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. زیر گنبد کبود
    جز من و خدا
    کسی نبود

    روزگار روبه راه بود
    هیچ چیز
    نه سفید و نه سیاه بود
    با وجود این
    مثل اینکه چیزی اشتباه بود

    زیر گنبد کبود
    بازی خدا
    نیمه کاره مانده بود
    واژه ای نبود و هیچ کس
    شعری از خدا نخوانده بود

    تا که او مرا برای بازی خودش
    انتخاب کرد
    توی گوش من یواش گفت
    تو دعای کوچک منی
    بعد هم مرا مستجاب کرد

    پرده ها کنار رفت
    خود به خود
    با شروع بازی خدا
    عشق افتتاح شد

    سالهاست
    اسم بازی من و خدا
    زندگی ست

    هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما
    عجیب نیست
    بازی ای که ساده است و سخت
    مثل بازی بهار با درخت

    با خدا طرف شدن
    کار مشکلی ست
    زندگی
    بازی خدا و یک عروسک گلی ست...
     
    sargoli و M.G.Captain از این پست تشکر کرده اند.
  6. سالها پیش از این
    زیر یک سنگ گوشه ای از زمین
    من فقط یک کمی خاک بودم همین
    یک کمی خاک که دعایش
    پر زدن آن سوی پرده آسمان بود
    آرزویش همیشه
    دیدن آخرین قله کهکشان بود
    خاک هر شب دعا کرد
    از ته دل خدا را صدا کرد
    یک شب آخر دهایش اثر کرد
    یک فرشته تمام زمین را خبر کرد
    و خدا تکه ای خاک برداشت
    آسمان را در آن کاشت
    خاک را
    توی دست خود ورز داد
    روح خود را به او قرض داد
    خاک توی دست خدا نور شد
    پر گرفت از زمین دور شد
    راستی
    من همان خاک خوشبخت
    من همان نور هستم
    پس چرا گاهی اوقات
    این همه از خدا دور هستم؟!
     
    sargoli و M.G.Captain از این پست تشکر کرده اند.
  7. دستمال کاغذی به اشک گفت :
    قطره قطره ات طلاست
    یک کم از طلای خود حراج می کنی ؟
    عاشقم
    یا من ازدواج می کنی ؟
    اشک گفت :
    ازدواج اشک و دستمال کاغذی !
    تو چقد ساده ای
    خوش خیالی کاغذی !
    توی ازدواج ما
    تو مچاله می شوی
    چرک می شوی وتکه ای زباله می شوی
    پس برو بی خیال باش
    عاشقی کجاست !
    تو فقط دستمال باش !

    دستمال کاغذی دلش شکست
    گوشه ای کنار جعبه اش نشست
    گریه کردو گریه کردو گریه کرد
    در تن سفیدو نازشکش دوید
    خون درد

    آخرش
    دستمال کاغذی مچاله شد
    مثل تکه ای زباله شد
    او ولی شبیه دیگران نشد
    چرک و زشت مثل دیگران نشد
    رفت اگرچه توی سطل آشغال
    پاک بود و عاشق و زلال
    او
    با تمام دستما کاغذی ها فرق داشت
    چون که درمیان قلب خود
    دانه های اشک داشت

    ( عرفان نظر آهاری )
     
    shokofe joon و sargoli از این پست تشکر کرده اند.
  8. فرشته تصمیمش را گرفته بود پیش خدا رفت وگفت:
    خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است
    خدا درخواست فرشته را پذیرفت.
    فرشته گفت: تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم این بال ها در زمین چندان به کارم نمی آید
    خداوند بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: بال هایت را به امانت نگه می دارم اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.
    فرشته گفت: باز می گردم و حتما باز می گردم!
    این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.
    فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته بی بال تعجب کرد
    او هر که را که می دید به یاد می آورد زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود
    اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت برنمی گردند
    روز ها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد
    و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور وزیبا به یاد نمی آورد
    نه بالش را و نه قولش را!
    فرشته فراموش کرد فرشته در زمین ماند
    فرشته هرگز به بهشت برنگشت
     
    shokofe joon، sargoli و M.G.Captain از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. دختری دلش شکست
    رفت و هر چه پنجره
    رو به نور بود
    بست

    ***
    رفت و هر چه داشت
    یعنی آن دل شکسته را
    توی کیسه زباله ریخت
    پشت در گذاشت

    ***
    صبح روز بعد
    رفتگر
    لای خاکروبه ها
    یک دل شکسته دید
    ناگهان توی سینه اش پرنده ای تپید
    چیزی از کنار چشم های خسته اش
    قطره قطره بی صدا چکید

    ***
    رفتگر برای کفتر دلش
    آب و دانه برد
    رفت و تکه های آن دل شکسته را به خانه برد

    ***
    سال هاست
    توی این محله با طلوع آفتاب
    پشت هر دری
    یک گل شقایق است
    چون که مرد رفتگر
    سال هاست
    عاشق است
     
    sargoli و M.G.Captain از این پست تشکر کرده اند.
  10. یک نفر دلش شکسته بود
    توی ایستگاه استحابت دعا
    منتظر نشسته بود
    منتظر ولی, دعای او
    دیر کرده بود
    او خبر نداشت که دعای کوچکش
    توی چارراه آسمان
    پشت یک چراغ قرمز شلوغ
    گیر کرده بود
    *
    او نشست و باز هم نشست
    روزها یکی یکی
    از کنار او گذشت
    روی هیچ چیز و هیچ جا
    از دعای او اثر نبود
    هیچکس از مسیر
    رفت وآمد دعای او
    با خبر نبود
    با خودش فکر کرد
    پس دعای من کجاست؟
    او چرا نمی رسد؟
    شاید این دعا
    راه را اشتباه رفته است
    پس بلند شد
    رفت تا به آن دعا
    راه را نشان دهد
    رفت تا که پیش از آمدن برای او
    دست دوستی تکان دهد
    رفت
    پس چراغ چارراه آسمان سبز شد
    رفت وبا صدای رفتنش
    کوچه های خاکی زمین
    جاده های کهکشان
    سبز شد
    او از این طرف دعا از آن طرف
    در میان راه
    با هم آن دو روبه رو شدند
    دست توی دست هم گذاشتند
    از صمیم قلب گرم گفتگو شدند
    وای که چقدر حرف داشتند...
    *
    برف ها
    کم کم آب می شود
    شب
    ذره ذره آفتاب می شود
    و دعای هر کسی
    رفته رفته توی راه
    مستجاب می شود...
     
    shokofe joon، sargoli و M.G.Captain از این ارسال تشکر کرده اند.