1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

پدر یک دختر ۱۶ ساله بودن سخت است

شروع موضوع توسط Admin ‏Apr 15, 2015 در انجمن خاطرات

  1. Admin

    Admin غواصی فقط تو چشات عضو کادر مدیریت مدیر کل سایت

    12,523
    24,690
    63,054
    a221f0790a79b8615a412c7b3e9016b1.
    رفیق مهربانی که از من بزرگ‌تر است اما هنوز پدر نشده در باره گفت‌وگوی سه دختر نوجوان ۱۶، ۱۷ ساله که هم‌سن دخترک من هستند یادداشتی نوشت. دختران نوجوان در کافه، پشت میز کناری دوست من نشسته بوده‌اند … از پسر و پارتی و ساقی و برنامه شان برای پیچاندن پدر و مادر حرف می‌زده‌اند.

    رفیقم در پایان یادداشت پرسیده بود: «چه می‌کردم اگر من پدرشان بودم؟» در جوابش نوشتم اینها ساده‌ترین مشکلاتی هستند که آدم با دختر/ پسر ۱۶- ۱۷ ساله‌اش دارد. پول و پارتی و پسر و مهمانی مختلط و احیانن زیرآبی رفتن از نوع سینمای تاریک و «بیا اتاقم رو ببین چقد قشنگه»… چهار تا اتفاقی است که دیر یا زود می‌افتد و باید بیفتد.

    آن‌چه سخت است در عمق و روح ماجرا پنهان است. آن اتمسفر نامریی اما متراکم و غیرقابل‌ نفوذ که دنیای یک دختر ۱۶ساله را از دنیای پدرش، هرچقدر هم که کول و امروزی باشد، جدا می‌کند.

    ترسناک این نیست که دخترک یک شب دیر بیاید خانه یا اصلن نیاید، بدنش را امروز کشف کند یا فردا، یا دو سه باری شیطنت کند و پدرش را که من باشم بپیچاند و به جای اردوی مدرسه سر از ویلای شمال در بیاورد یا نه…

    ترسناک این است که من هیچ‌وقت نمی‌توانم توی فکر و اندیشه دخترک ۱۶ساله‌ام باشم. هیچ‌وقت نمی‌توانم تنهایی‌اش را، آن تنهایی عمیق و به‌نظر بی‌انتهای یک نوجوان ۱۶ساله که همه‌ی دنیا برایش غریبگی می‌کند را درک کنم. شاید به خاطر تجربه‌ی شخصی‌ام از نوجوانی که داشتم کمی بفهمم او را…

    ولی کار زیادی از عهده ام بر نمی آید. مثل همان وقتی که در بیمارستان بالای سرِ چهارسالگی‌اش ایستاده بودم و هم‌زمان با دیدن چشم‌های ملتمس و اشک‌بارش می توانستم وحشت چهارسالگی‌ام را از سوزن و آمپول به یاد آوردم ولی فقط در همین حد…

    نمی‌توانستم بگویم می‌گذرد، این لحظه می‌گذرد دخترکم! تب می‌گذرد و گریه می‌گذرد و تجربه‌ی درد می‌گذرد و این ملافه‌های سفید محصور در میله‌های تختش که شبیه فقس شده بود هم می‌گذرد. نمی‌توانستم چون او داشت تجربه‌اش می‌کرد و من فقط نظاره‌گرش بودم، حتی اگر آن روزها و آن سوزن‌ها و آن قفس‌ها را من هم از سر گذرانده بودم.

    نمی‌توانستم، چون او داشت در دنیای خودش درد می‌کشید و بزرگ می‌شد و من در دنیای خودم درد کشیده بودم و پوست ترکانده بودم و بزرگ شده بودم.. در پایان و در جواب دوستم نوشتم:

    ترسناک است که شما یک دخترک ۱۶ساله داشته باشید. ترسناک است که ببینید چگونه باید تک و تنها به جنگ هیولای بی‌شاخ و دمی برود که اسمش زندگی است. ترسناک است به چشم‌هایش نگاه کنی و نتوانی تشخیص بدهی که پشت آن چشم‌ها، دخترک نوجوانی دارد با همه‌ی تنهایی‌اش به زندگی فکر می‌کند. به این که آیا ارزشش را دارد؟

    ترسناک است که نتوانی به‌ او بگویی با همه درد و ترس و تشویش، زندگی همه چیزی است که داریم دخترکم
     
    آرشین، ®ŁáÐɏ §¡£Vë، εℓεŋą-ε و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. simid

    simid ŚĨMĨŃ ŐMĨĎ

    7,654
    15,776
    60,056
    خیلی لایک داشت...
     
    ®ŁáÐɏ §¡£Vë و (تبسم) از این پست تشکر کرده اند.
  3. مچکرممم
     
    ®ŁáÐɏ §¡£Vë از این پست تشکر کرده است.
  4. مچکرممم
     
    ®ŁáÐɏ §¡£Vë از این پست تشکر کرده است.
  5. εℓεŋą-ε

    εℓεŋą-ε اینے کِ الـان هَستَمـ . آرزوی بچگیـامـ نَبـود ..! همراه انجمن

    1,275
    14,109
    32,883
    مرسی عالی بود
     
    آرشین و ®ŁáÐɏ §¡£Vë از این پست تشکر کرده اند.
  6. مرسی عالی بود
     
    آرشین و ®ŁáÐɏ §¡£Vë از این پست تشکر کرده اند.
  7. ღҲ̸☜ نیـمــ☠ــا ☞Ҳ̸ღ

    ღҲ̸☜ نیـمــ☠ــا ☞Ҳ̸ღ @! حقیقــت فــاز بــدی میـــاره طرفـــت !@

    1,948
    10,064
    26,435
    تربیت و نگهداری یه دختر نوجوون سخت ترین کار یه پدر و مادره...
     
    آرشین از این پست تشکر کرده است.
  8. اترو

    اترو یاد باد انکه نهانش نظری با ما بود&m.a&

    537
    5,608
    16,177
  9. ღҲ̸☜ نیـمــ☠ــا ☞Ҳ̸ღ

    ღҲ̸☜ نیـمــ☠ــا ☞Ҳ̸ღ @! حقیقــت فــاز بــدی میـــاره طرفـــت !@

    1,948
    10,064
    26,435
    الکی ;)
     

کلمات جستجو شده:

  1. پدر بودن سخت است