1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

پاراگراف کتاب (16)

شروع موضوع توسط New_Sense ‏Jan 19, 2015 در انجمن سخنان حکیمانه

  1. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    رفتن به انسان آرامش می بخشد. در رفتن نیرویی تسکین بخش وجود دارد. پیوسته قدم از قدم برداشتن، آن هم همراه با حرکت همزمان و هماهنگ دست ها، بالا رفتن سرعت تنفس و افزایش آرام تپش قلب و فعالیت های اجتناب ناپذیر چشم و گوش برای تشخیص جهت و حفظ تعادل، حس کردن نسیم گذران و آرامی روی پوست بدن، همه و همه اتفاقاتی هستند که جسم و روح را به نحوی اجتناب ناپذیر به یکدیگر نزدیک می کنند و روح را حتی اگر خموده و زخم خورده باشد، رشد می دهند و وسعت می بخشند...!

    ... وقتی حتی همین حیاتی ترین آزادی هم از کسی گرفته می شود، یعنی آزادی این که هنگام قضای حاجت از دیگران فاصله بگیرد، هر آزادی دیگری بی ارزش و بنابراین زندگی بی معنی است.
    در چنین وضعیتی مردن بهتر بود. وقتی "یوناتان" به این نتیجه رسید که روح آزادی انسان حتی در داشتن یک دستشویی آپارتمان هم وجود دارد و او از این آزادی حیاتی بهره مند است احساس خشنودی عمیقی وجودش را فرا گرفت...!

    ... برایش خیلی عجیب بود که نزدیک بینی اش حالا در دوران پیری دوباره او را تا این حد به زحمت بیاندازد، در جایی خوانده بود که انسان در پیری به وسعت دید می رسد و کوته بینی او کاهش پیدا می کند...!

    کبوتر / پاتریک زوسکیند /فرهاد سلمانیان / مترجم: نشر مرکز

    4620e31fd33bd525cacb87bcf13b78f6.
     
    barfi و بوق از این پست تشکر کرده اند.
  2. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    روزنامه ها اکنون عکس های جنگی خشن چاپ می کنند، چون تاثیر این عکس ها، جز در مواردی نادر، آن چیزی نیست که قبلا تصور می شد. روزنامه ای مثل ساندی تایمز به چاپ عکس های تکان دهنده درباره ی ویتنام یا درباره ی ایرلند شمالی ادامه می دهد و در ضمن از لحاظ سیاسی حامی سیاست هایی است که مسئول این خشونت اند. به این دلیل باید بپرسیم: این قبیل عکس ها چه تاثیری دارند؟

    بسیاری بر این عقیده اند که چنین عکس هایی ما را به طرز تکان دهنده ای به یاد واقعیت می اندازند، واقعیت زنده در پس انتزاع های نظریه های سیاسی، آمار کشته شدگان یا بولتن خبری. همچنین کسانی ممکن است بگویند چنین عکس هایی روی پرده ی سیاهی چاپ شده که در برابر آنچه ترجیح می دهیم فراموش کنیم یا نمی خواهیم بدانیم کشیده شده است. ... اما این عکس ها ما را وادار به دیدن چه چیز می کند؟

    آنها نفس ما را بند می آورند. سر راست ترین صفتی که می توان درباره ی آنها به کار برد این است که بگوییم گیرا هستند. ما مقهور این عکس ها می شویم ... ضمن آن که به عکس ها نگاه می کنبم، لحظه ی رنج فردی دیگر ما را فرا می گیرد. ما یا از اندوه لبریز می شویم یا از خشم.
    اندوه پذیرش بخشی از رنج دیگری بی هیچ فایده ای است، و خشم عمل را بر می انگیزد.
    ما سعی می کنیم از لحظه, مجددا به درون زندگی خود بازگردیم. چون چنین می کنیم، تضاد به قدری است که باز از سر گرفتن زندگی به نظرمان واکنشی نامناسب با آنچه لحظه ای قبل دیده ایم جلوه می کند...!

    درباره ی نگریستن / جان برجر/ مترجم: فیروزه مهاجر

    c0fca45fafd447da19b976413d2ec9ea.
     
    barfi از این پست تشکر کرده است.
  3. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    چه کسی گفته انتقام را اگر به صورت گرم شده بخورید، خوشمزه است؟ ... آیا آن را به صورت نمکسود، آبپز، فریز شده، ... امتحان کرده اید؟ هرکدام دارای طعم خاص و هر کدام به اندازه ی کافی سیرکننده است. علاوه بر آن باید به این نکته هم توجه داشته باشید که بعد از یک انتظار طولانی، اشتهای انسان تحریک میشود...!

    ... من همیشه آرزو داشتم نقاش شوم اما از آنجایی که کشور ما شبیه گورستانی است که استعدادها در آن دفن میشون و برای جلوگیری از موفقیت انسان در زمینه ای که دوست دارد و میتواند موفق شود، سنگی جلوی پای او می اندازد، حتی فرصت امتحان خودم هم پیش نیامد.
    نتوانستم وارد دانشگاه شوم. به طور تصادفی نمره هایم با نمرههای قبولی مدرسه ای مطابق شد و با سختی موفق به گرفتن دیپلم شدم. فکر میکردم زندگی، دانشجو بودن، از طرفی کار کردن، ازدواج کردن و خلاصه قاطی زندگی شدن است که یک دفعه دیدم در کشمکش زندگی غرق شده ام.
    ارتباطی که با نقاشی داشتم، مختص چند کاریکاتوری شد که طی دوران دبیرستان کشیده بود. الان که برمیگردم و به عقب نگاه میکنم، چه میبینم؟ اکثر مردم برای تبدیل زندگی به یک کاریکاتور زشت، از انجام هیچ کاری کوتاهی نمیکنند، زندگی ای که میتواند شبیه یک تابلوی با مفهوم باشد...!

    {جوجه تیغی نوشته صلحی دلک نویسنده اهل ترکیه است. این کتاب برنده بزرگترین جایزه ادبی سال ۱۹۹۶ ترکیه شد}

    جوجه تیغی / صلحی دلک / مترجم: نسرین ضابطی میاندوآب

    3a4b38aa0e4e2e2ff7aabfb6a178facf.
     
    barfi از این پست تشکر کرده است.
  4. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    گفتی خیال ازدواج داری . اشکالی ندارد ، فقط گول کلمه ی مشترک را نخور ...!

    ... بحث درباره ی موضوع های سیاسی خیلی راحت و بی مقدمه شروع می شوند و خیلی دیر تمام یا اصلا تمامی ندارند و طرفها انگار سال هاست هم را می شناسند و بلافاصله وارد جزئیات می شوند ...!

    ... ایرانی ها ذهنیت بسته ای دارند ، اهل منطق نیستند ، حوصله به خرج نمی دهند که فکر کنند . وقتی به خیال خودشان عقیده ای را قبول کردند خیال می کنند ابدی است و مدام تکرارش می کنند . سواد سیاسی ندارند . نمی فهمند زمان که تغییر کرد همه چیز تغییر می کند ، هیچ چیز ابدی نیست ، هیچ اعتقادی ابدی نیست...!

    ... هرگز به محافل سیاسی ایرانی ها علاقه ای نشان نداده بود از شیوه ی بحث آنان بدش می آمد از بی منطقیشان،شعار پراکنی شان،عربده کشی و اوباش گریشان در موقع اختلاف عقیده و جناح بندی هایشان از نوچه گریشان و مرشد پرستیشان و در عین حال از ساده لوحیشان که از بی اطلاعیشان سرچشمه می گرفت. همه چیز به نیکی و بدی تقسیم می شد و نیکی به راحتی بدی را شکست می داد. آن هم با چند فرمول، چند کلمه و شعار سیاسی که مرشدها برایشان نسخه پیچیده بودند. انگار ورد است یا دعانوشته بر کاغذی و آنها هر دفعه تکرارش می‌کردند و به دور خودشان فوت می‌کردند تا هم از گزند چشم بد در امان باشند و هم پیروز بشوند...!

    …خلاصه چرچیل بعد از تشکر و تعریف از غذا گفت که هوس کرده به جای سیگار برگش یک سیگار ایرانی از همونی که عموم می کشید بکشه، عمویم بلافاصله سیگار اشنوش رو گذاشت توی بشقاب و به چرچیل تعارف کرد. چرچیل با دو سه پک بلندی که به اشنو زد کلک سیگار رو کند. بعد گفت:سیگار بدی نیست ولی ملتی که از این جور سیگارا بکشه پیشرفت نمی کنه. بعد یواشکی در گوش عمویم گفت که در این مورد توصیه هایی به زمامدارهای ایرانی می کنه. همین شد که اشنو ویژه به بازار اومد…!

    کافه نادری / رضا قیصریه / انتشارات ققنوس

    d4b5ef15070f52b78479bc2ecef5ee1d.
     
    barfi از این پست تشکر کرده است.
  5. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    من خیانت میکنم. به خودم خیانت میکنم. به چیزهایی که فکر میکنم. خیلی ها فکر میکنند آدم اول خیلی با خودش کلنجار میرود، خیلی آره نه میگوید تا بالاخره تصمیمش را میگیرد. اما همه ی آدمها خیانت میکنند بعد برایش دلیل پیدا میکنند. من هم وقتی به تهمینه خیانت کردم دنبال این توجیهات بودم. ساعتها مینشستم رو به دیوار یا از پنجره زل میزدم به محوطهی مجتمع پردیس و دنیایی را تصور میکردم که زندگی با تهمینه برآورده اش نکرده بود. دنیایی که همان موقع خلق میکردم تا توجیه کنم چرا با یکی دیگر به بستر رفته ام

    خیلی وقت بود که رفته بودیم توی کوک هم. وقتی یک هفته مرخصی گرفته بودم تا جارو جنجالهای تهمینه را بخوابانم، موبایل او تنها پل ارتباطی من و میترا بود. یک دوستت دارم با اس ام اس حواله کرده بودم برای میترا است. فرستادم برای سما تا برساند به دلبرم، میترا. آخرش نوشتم شما را هم دوست دارم دوست خوب من. کرم سما افتاده بود توی جانم. نمی دانستم چه کار میکنم. وقتی تجربه ی هر کس مال خودش است و آینده به سرعت باد به حال تبدیل میشود چه کسی میداند چه کار دارد میکند؟

    از نظر قانونی همه چیز تمام شده بود. عهدنامه ی ترکمن چای منعقد شده بود. فتحعلی شاه، آب دریای خزر را که چشید گفت خزر همین است؟ ما نمی خواهیم کام شیرین دوستمان را به خاطر این آب شور تلخ کنیم. و داده بود. شهر داده بود. رودخانه داده بود. غرورش را از دست داده بود. و این چنین فتحلی شاه در تاریخ ماندگار شد. گیرم به بی عرضگی است. مگر تاریخ غیر از داستان کسانی است که همیشه از دست میدهند؟ هیچکس نمیگوید تزار روس در عهدنامه روس چه عایدش شد. همه میگویند شاه قاجار خاک کشورش را داد. شاید ناخودآگاه ما این قانون تاریخ را زودتر از خودآگاهمان فهمیده بود که فکر ميکردیم - من و تهمینه - امضایمان، یکی از همان امضاهای مهم تاریخ است. امضای شکست برای بازییی که اگرچه برنده ای نداشت، اما هر کدام از ما فکر میکردیم دیگری روسیه است

    مشکل اما این است که آدم نمیداند در هر لحظه کدام واکنش را دوست دارد. همراهی سما یا تظاهر میترا به دلسوزی. برای رضا که تعریف کردم گفتم فرقی نمیکند هر کدامش که باشد آدم دلش هوای آن یکی را میکند

    بهار ۶۳ / مجتبا پورمحسن / نشر چشمه

    c242b70917d2de5378375ba0fc94bba2.
     
    barfi از این پست تشکر کرده است.
  6. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    دیواری از تخته برپا کرده بود. دیوار، کارخانه را از چشم‌انداز خانگی‌اش دور می‌کرد. از کارخانه بیزار بود. از ماشینی که روی آن کار می‌کرد، بیزار بود. از آهنگ چرخش ماشین که خود بر سرعت آن می‌افزود، بیزار بود. از آن همه تب‌ و تاب که برای رسیدن به پاداش کار اضافی، و در نتیجه دستیابی به آن رفاه نسبی، خانه و باغچه، به خرج داده بود، بیزار بود. از همسرش که هر روز می‌گفت: «دیشب باز رعشه داشتی، بیزار بود، آن اندازه که دیگر، زن از رعشه حرفی به میان نمی‌آورد. اما دست‌های مرد همچنان در خواب به آهنگ پرشتابِ کار می‌جنبیدند. از پزشک خود بیزار بود که می‌گفت: «باید احتیاط کنید، کار کنتراتی دیگر مناسب شما نیست.» از سرکارگر بیزار بود که می‌گفت: «کار دیگری به تو می‌دهم، کار کنتراتی دیگر برای تو مناسب نیست.» از آن همه دلسوزیِ ریاکارانه بیزار بود. نمی‌خواست پیر و از کارافتاده‌اش بخوانند. نمی‌خواست به مزد کم‌تر تن در دهد، اما روی دیگر آن دلسوزی‌ها چیزی نبود مگر مزد کم‌تر. سپس بیمار شد، پس از چهل سال کار و بیزاری، برای نخستین بار، بیماری به سراغش آمد. بستری شد و از پنجره به بیرون چشم دوخت. باغچه‌ی خود را تماشا می‌کرد، نگاهش تا پایان باغچه، تا دیوار تخته‌ای می‌رفت. آن سوی دیوار را نمی‌دید، کارخانه را نمی‌دید. فقط بهار را در باغچه‌ی خانه‌ی خود می‌دید و دیواری را که با تخته‌های لاک‌خورده برپا کرده بود. همسرش می‌گفت: «به زودی باز از خانه بیرون می‌روی، در این فصل سال همه چیز در حال شکفتن است.» اما او گفته‌ی همسر خود را باور نداشت. پس از سه هفته، رو به همسرش گفت:
    «دلم گرفت. تمام مدت چشمم به باغچه است، فقط این باغچه را می‌بینم و بس، حوصله‌ام سر رفت. یکی دو تکه از تخته‌های دیوار را بردارید تا چیز تازه‌ای پیش چشمم بیاید.»
    زن وحشت کرد. سراغ همسایه رفت. همسایه آمد و دو تکه از تخته‌های دیوار را برچید. بیمار از شکاف دیوار به آن‌سو چشم دوخت و بخشی از کارخانه را دید. هفته‌ای بعد باز گلایه سر داد که تنها بخشی از کارخانه را می‌بیند و این چندان سرگرمش نمی‌کند. همسایه آمد و نیمی از دیوار را برچید. بیمار با نگاهی عاشقانه محو تماشای کارخانه شد. چشم‌اندازش رقص دود بود بر فراز دودکش کارخانه، آمد و شد ماشین‌ها به درون محوطه، و سیل آدم‌ها که صبحگاهان به درون و شامگاهان به بیرون جاری می‌شد. پس از چهارده روز امر کرد باقی دیوار را هم برچینند. گلایه می‌کرد که از دیدن بخش اداری و سالن غذاخوری محروم است. همسایه آمد و خواست او را عملی کرد. با دیدن بخش اداری، سالن غذاخوری، و نمای عمومی کارخانه، چهره‌ی مرد به لبخندی شکفته شد. یکی دو روز بعد چشم از جهان فروبست...!

    واپسین آرزو / کورت مارتی / برگرفته از كتاب: مجموعه‌ی نامرئی / مترجم: علي‌اصغر حداد / نشر ماهی

    7827668aa173ba5094aebe707c7db373.
     
    barfi از این پست تشکر کرده است.
  7. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    ضربه های سختی در زندگی بر انسان وارد می شود که هرگونه جواب و مقاومت در برابر آنها مسخره جلوه می کند و جز تسلیم چاره ای نیست. این ضربه ها شما را به حجم کامل بدبختی می رسانند. شما احساس انسانی خود را تحریک می کنید، پرحرفی می کنید، مقاله می نویسید و از حقوق افراد دفاع می کنید، ناگهان دستی سنگین و خشن بر سر شما فرود می آید و ناله و فریادتان برمی خیزد. دیگر وجود شما هیچ است. و وقتی حس می کنید دیگر چیزی نیستید و به خودتان تعلق ندارید، از میدان کنار می روید تا دیگری جای شما را بگیرد و به جای شما برد و باخت کند. آینده است که شادی یا رنج شما را تامین خواهد کرد. چه خودخواهی ابلهانه ای که آدم بخواهد همیشه نقش اول را داشته باشد. بی شرمی است که انسان بخواهد بر سرنوشت غلبه کند...!

    ... داستایفسکی در صف انتظار، در دست های خود که از سرما بی حس شده بودند می دمید و این پا و آن پا می کرد. غذا نفرت انگیز بود: نان و یک سوپ کلم که چند قطعه گوشت در آن شناور بود .... وقتی داستایفسکی ادعا می کرد علیه آنان که زندگی او را اینگونه تباه ساخته اند، ادعایی ندارد در گفته خود صدیق بود...!

    داستایفسکی ( زندگي و نقد آثار)/ نویسنده: هانری تروایا / مترجم: حسینعلی هروی

    a7bcc76cca6a18cb458f3e8e3645e3aa.
     
    barfi از این پست تشکر کرده است.
  8. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    تنها نکته مهم این است که من عادت کرده ام تو را خیلی دوست بدارم و خوشبختی چیزی است که مدت ها پیش آن را پشت سرم جا گذاشتم...!

    ... برای برانگیختن شدیدترین احساسات، تهی ترین واژه ها بهترین واژه ها خواهد بود...!

    ... راهی که ما درپیش گرفته ایم در واقع راه نیست بلکه موج شکنی است که انتهای آن آغاز دریاست و نمی تواند برای ما کاری بکند...!

    ... همچنان که سوسک را تماشا می کرد رفته رفته شیفته آن شد. سوسک اندک اندک بدن براقش را به وی نزدیک تر می کرد، گویی می خواست با پیشروی بی هدفش به وی بیاموزد که زمانی از دنیایی می گذری که هر لحظه در حال دگرگونی پی در پی است، تنها چیز قابل اهمیت آن است که پرتویی از زیبایی خود را به دیگران عرضه کنی...!

    برف بهاری / یوکیو میشیما / مترجم: غلامحسین سالمی . سمیا صیقلی

    55ad47eccb48dabdefa0d5b7bbee39cb.
     
    barfi از این پست تشکر کرده است.
  9. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    عشق مثل آتيشه! آدمای عاقل خودشونو كنارش گرم می كنن و آدمای احمق خودشونو می سوزونن...!

    ... بار اول که چشمش به سارا افتاد، احساس کرد که او شخصیت برجسته و یا اندام برجسته ای دارد و در همان لحظه نتیجه گیری کرده بود که هر کدام از اینها دلیل کافی برای دل باختن به او محسوب می شود...!

    ... تاحالا شده یه روز کامل خودتون رو تو آینه تماشا کنید؟ این کار مهمیه که من دوست دارم امروز تنهایی انجامش بدم. لیلا و صغری خانم رختشور و بابام، وقتی شنیدن قراره امروز فقط این کار و بکنم؛ فکر کردن خل شدم، اما نخیر. من خل نیستم من یه دختر بیست ساله ام. لااقل شناسنامه ام که این طوری می گه. البته کسایی که برای بار اول منو می بینن، می گن که نباید بیشتر از نوزده سال داشته باشم و بعدش هم وقتی چند ساعتی با من صحبت می کنن نتیجه می گیرن که نباید بیشتر از پونزده سال داشته باشم. اینارو فقط بابت این می نویسم که بیست سال دیگه که آدم خیلی مهم و سرشناسی شدم، بدونم کی بودم و حالا چی شدم...!

    ... آیا آتش عشق در قلب تو همچنان فروزنده و ملتهب است که اگر چنین نیست شمارۀ قلبت را در نامۀ بعدی برایم بفرست تا کمی عشق به حسابش واریز کنم...!


    محرمانه های رومئو و ژوليت (مجموعه داستان) / حسين يعقوبی

    b1c173830cd305853a05f60d5bebf779.
     
    barfi از این پست تشکر کرده است.
  10. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    شرط می بندم هیچ یک از شما نمی دانید که ترکیدن چقدر درد دارد؛ اما توپ ترکیده می دانست؛ چون یک روز این بلا سرش آمد. خیلی دردناک بود. موقعی که بادِ توپ خارج می شد، درد همان طور ادامه داشت. بعد از آن، دیگر هیچ چیز برایش اهمیت نداشت. توپِ ترکیده، زیر کاناپه توی ایوان افتاده بود و با خودش فکر می کرد: دیگر هیچ چیز برایم اهمیت ندارد. من ترکیده ام.

    چوب اسکی که گوشه ای ایستاده بود، به راکت تنیس که روی کاناپه دراز کشیده بود، گفت: آن توپِ ترکیده را می بینی؟ دیگر به هیچ درد نمی خورد؛ چون نمی شود با آن بازی کرد.

    راکت تنیس، دلش برای توپ ترکیده سوخت: راست می گویی؟ چه حیف! خیلی تأثر آور است که آدم به هیچ درد نخورد.

    توپ ترکیده با شنیدن حرف های راکت تنیس، خواست آه عمیقی بکشد که یادش آمد دیگر درون او هوا وجود ندارد. مگر آدم می تواند بدون اینکه درونش هوا باشد، آه بکشد؟...!


    گشایش داستان / مظفر سالاری

    6ff3227ce25362be599650d906341e32.
     
    barfi از این پست تشکر کرده است.