1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

پاراگراف کتاب (13)

شروع موضوع توسط New_Sense ‏Jan 16, 2015 در انجمن سخنان حکیمانه

  1. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    من دوست دارم غـروب بیفته وسط سفر. اگه اولش باشه دلم می گیره، آخرشم باشه که بدتر. از طلوع خورشید حرصم در می آد. چون مال اونایی که فکر می کنن یا دوست دارن یه روز به جایی برسن، یا مال بدبخت هایی که مجبورن دنبال یه لقمه نون بخور و نمیر صبح زود از خونه بزنن بیرون. یا اونایی که اون قدر حوصله دارن زنگ بزنن یکیو بیدار کنن بره بشینه تماشای طلوع خورشید، فکر کنه مثلا خوشبخته و داره حال می کنه از آزادیش....!

    ... تنها دلیل حضورش در ورزشگاهی که بازی کم افت و خیز و ابلهانه ی استقلال و پرسپولیس در آن برگزار می شد، سوای ارضای یک حس نوستالژیک دوران جوانی، تبدیل شدن به ذره ای ناچیز در میان یک جمعیت پر هیاهوی صد و ده هزار نفری بود و مجالی برای عر زدن های پی در پی، بی اعتراض کسی...!

    ... هنگام فکر کردن به مفهوم سختی یک چیز را نمی توانست در نطر نگیرد توقع، چهار حرف کاملا ناقابل، و این چهار حرف ناقابل درست در لحظه هایی خودش را نشان میداد که او سعی می کرد با انجام اعمال ساده ای مثل کتاب خواندن فیلم دیدن یا چرت زدن ذره ای از دنیای پر از سختی های ریز و درشت فارغ شود...!

    ... یک بار فریبا گفته بود: طوفانم که می خواد بیاد ، از ابرهای سیاه قبلش میشه فهمید. اما طوفان تو بی ابر و علامته...!

    آداب بی قراری / یعقوب یادعلی

    1ce7bd903da844721e5ec2f5b8a5c35b.
     

    موضوعات مشابه

  2. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    تاکنون هیچ کس نفهمیده است زنها عاشق چه کسی هستند. من اولین کسی هستم که این معما را حل میکنم. عاشق شیطانند. شوخی نمیکنم. با اینکه دکتر ها مدام چرند می بافند که زنها چنین اند و چنان اند، حقیقت این است که زنها عاشق شیطان هستند و نه هیچ کس دیگر. آن زنک را که در ردیف اول تاتر نشسته و عینکی به دست دارد، میبینید؟ فکر میکنید به آن مردک چاق که مدالی روی سینه اش دارد نگاه میکند؟ نه، به عکس، به شیطانی که پشت سرش ایستاده است نگاه میکند. حالا آن شیطان خودش را پشت مدال مرد پنهان کرده و دارد با اشاره و چشمک خانم را دعوت میکند! شکی نیست که این خانم با او ازدواج خواهد کرد...!

    یادداشت های یک دیوانه و هفت قصه دیگر / نیکلای گوگول / مترجم: خشایار دیهیمی

    1ed91af36100b69e66c53d22ad24f155.
     
  3. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    ما مثل حیوانات دریایی از آب بیرون افتاده می شویم. به زندگی در خشکی خودمان را عادت می دهیم، اگر چه دیگر بدنمان با زندگی در آب سازگار نیست، اما ریشه هایمان هنوز در آب است و از آن تغذیه می کند. اگر آب خشک شود ما نیز خشک می شویم. پایمان را که در آب می گذاریم، طاقت سرمای آن را نداریم. آن را که پس می کشیم طاقت آفتاب را هم نمی آوریم. یاد خنکی آب ذهنمان را مشغول می کند و به این ترتیب نیمی از زندگیمان را در این بازی نیمه کاره و دوطرفه از دست می دهیم...!
    .
    ... تو می گفتی: تنهایی انسان به میل خود او بستگی دارد. می گفتی: تحمل تنهایی وقتی سخت است که جز این باشد...!

    ... کلاغ ها را از دور نگاه می کنم، پرنده های باوقار و مغرور که به استقلال خود پای بندند. نگاهشان که می کنم حس می کنم هر قدمی که بر می دارند سرشار از آزادی و غرور است، شاید از این رو است که کمتر کسی دوستشان دارد. نمی توانند به کسی اعتماد کنند، همیشه به نحو برخورنده ای چپ چپ به آدم نگاه می کنند و اولین حرکتشان در جهت دور شدن است...!

    {داستان زنی است به نام «شورا» که به همراه همسرش جهان از وطن خود مهاجرت کرده و به نقاط مختلف دنیا مسافرت می‌کند.}

    چه كسی باور می‌كند، رُستم / روح انگیز شریفیان

    c74fc8d45eeef3ebf35a6b3e00279247.
     
  4. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    بعد از سالیان سال، «چلمی‌ها» متمدن شدند. آنها یاد گرفتند بخوانند و بنویسند و آنگاه کلماتی چون "مشکلات" و "بحران" به وجود آمد. از لحظه‌ای که کلمه‌ی "بحران" در زبان مردم پیدا شد، آنها متوجه شدند که در چلم بحران وجود دارد. آنها می‌دیدند در شهر چیزهایی وجود دارد که اصلا خوب نیست. اولین کسی که برای چنین وضعی کلمه‌ی "بحران" را ابداع کرد گرونام اول، اولین حاکم شهر بود.
    یک روز گرونام به شله میل دستور داد اعضای شورا را جمع کند. وقتی آنها جمع شدند گرونام گفت: "ای دانایان و فرزانگان، در چلم بحران وجود دارد! اغلب شهروندان نانی برای خوردن ندارند، آنها لباس‌های کهنه به تن می‌کنند و خیلی از آن‌ها از سرفه و سرماخوردگی رنج می‌برند. چطور می‌توانید این بحران را برطرف کنید؟"
    فرزانگان آنچنان که رسم بود، هفت روز و هفت شب فکر کردند تا بالاخره گرونام اعلام کرد: "وقت تمام شد، بیایید ببینم چه می‌گویید."
    لگیش منگ اولین کسی بود که سخن گفت: " حضرتعالی می‌دانید که فقط عده‌ی بسیار کمی از آدمهای تحصیل کرده در چلم هستند که می‌فهمند بحران یعنی وضعیت بد و اسفناک. پس بیایید قانونی وضع کنیم که استفاده از این کلمه ممنوع شود، آن وقت خیلی زود این کلمه فراموش خواهدشد. بعد هم دیگر هیچ‌کس نمی‌فهمد که بحران وجود دارد و ما دانایان هم مجبور نیستیم برای حل آن به کله‌ی مبارکمان فشار بیاوریم و مغزمان را خراب کنیم."...!

    {- «چلم» نام یک شهر واقعی در لهستان است که مردمان آن را از گذشته‌های دور تا به امروز به ساده‌لوحی می‌شناسند.
    - احمق‌های چلم و تاریخ‌شان یک داستان نمادین کمیک با بن‌مایه‌های سیاسی و اجتماعی می‌ باشد}


    احمق‌های چلم و تاریخ‌شان / آیزاک بشویتس سینگر/ تصویرگر: اوری شولتز / مترجم: پروانه عروج‌نیا

    fad3341e5115ec5c925983a61e9c63ef.
     
  5. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    اگر خدای متعال می‌خواست که زن‌ها و مرد‌ها ازدواج کنن، همراه آدم و حوا توی بهشت یک کشیش هم گذاشته بود. عشق آزاد آفریده شده و باید آزاد هم بمونه...!

    ... دن کامیلو گفت: باید خدا را شکر کنی که جونت را نجات داد. تو به خاطر این خوش شانسی به اون مدیونی.
    پپونه گفت: این درست، ولی خدا جون تو رو هم نجات داد و این بدشانسی باعث می شه با خدا بی حساب بشم...!

    ... وقتی به اندازه یک فرهنگ لغت ناسزا در دهان آدم باشد، بی فایده است که آدم شروع به گفتن آنها بکند...!

    دُن کامیلو و پسر ناخلف / جووانی گوارسکی/ مترجم: مرجان رضایی

    2af64b99c71dc44b1dd13b5828662c6b.
     
  6. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    شجاع باش و مردی را که ترک می‌کنی دیگر عزیزم صدا نکن. این بیشتر احساس ریا و دوری در آدم زنده می‌کند تا احساس پیوندی ریشه‌دار...!

    عزیزم، به تنهایی عادت کرده‌ام. من وضع دیگری را نشناختم. نشناخته‌ام. انگار وضع دیگری نمی‌تواند باشد. از صبح تا شب با خودم هستم. با صدای خودم. با عکس خودم که گاهی توی آینه است. و با خیلی چیزهای خیلی نزدیک دور و برم. چیزهای معمولی. چیزهای دست‌ یافتنی. نه. چیزهای دم دست. حالا سعی می‌کنم این معمولی‌ها را بشناسم. از نو بشناسم. باز بشناسم. به قاشق فکر می‌کنم. به انگشت. به یک میخ معمولی. و به پنجره. به همه‌ی آنها دست می‌زنم. آنها را لمس می‌کنم. سعی می‌کنم بروم توی این چیزها، و بعد از توی‌شان بیایم بیرون. بعد، سعی می‌کنم، با یک مداد، مداد معمولی، روی یک تکه کاغذ، کاغذ معمولی، مثلا، توی میخ را برای خودم، فقط برای خودم، نقاشی کنم. چیزهایی را که از توی میخ یا توی قاشق یاد گرفته‌ام سعی می‌کنم بیاورم روی کاغذ...!

    شب یک شب دو / بهمن فُرسی

    3487818bb92680d4d66be2c2068273c5.
     
  7. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    زن چیست؟ اولین و آسان‌ترین پاسخ آن است که زن موجودی است که "مرد" نیست؛ و البته با این پاسخ، تمام سختی‌ها و دشواری‌های زنان آغاز می‌شود...!

    چند کلمه از مادر شوهر ( امثال و حکم مربوط به زنان در زبان فارسی ) / بنفشه حجازی

    938ce2a5e3c5840c8782978182001303.
     
  8. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    من اشتباه می¬کردم. از هیچ مرزی نمی¬شود راحت گذشت. پشت سر حتما باید از چیزی دل کند. فکر کردیم می¬شود بدون دردسر عبور کرد، ولی برای تـرک وطن باید از پوست خود جدا شد...!

    ... برادرم را می‌بینم که به میدان زل زده. خورشید نرم نرمک پایین می‌رود. بیست و پنج سال دارم. بقیه زندگی‌ام جایی خواهد گذشت که نه چیزی از آن می‌دانم و نه می‌شناسمش، حتی شاید انتخابش نکنم. می‌خواهیم مقبره اجدادمان را پشت سر رها کنیم. می‌خواهیم اسم‌مان را ترک کنیم، همان اسم زیبایی که اینجا برایمان، عزت و احترام می‌آورد. چون تمام محله از تاریخ خاندان ما اگاه است. در خیابان‌های اینجا، هنوز پیرمردهایی هستند که پدربزرگ‌هامان را بشناسند. این نام را به شاخه‌های درخت آویزان می‌کنیم و می‌رویم، درست مثل لباس بچگانه بی‌صاحبی که کسی برای بردنش نمی‌آید. آن‌جا که می‌رویم، کسی نیستیم. بینوا. بی اصل و نصب. بی‌پول...!

    اِلدورادو / لوران گوده / مترجم: حسین سلیمانی نژاد

    525761f274b5a070e24975cf59e62fa2.
     
  9. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    همه نقشه ها را بینداز دور. آنها را از کتاب هایت پاره کن. از دلت پاره کن. وگرنه دلت را میشکنند. شک نداشته باش. همه کره های جغرافی را از پشت بام پرت کن پایین تا چیزی غیر از تکه های پلاستیکی از آنها باقی نماند. همه اطلس ها را بسوزان. به هر حال هم، از آنها سر در نمی آوری. ناراحت کننده اند، مثل افسانه های قبیله ای دیگر. آن خط ها دیگر معنایی ندارن و کوهی نمی سازند. به سرزمینی آمده ای که هیچکس به پشت سرش نگاه نمی کند. یادت باشد،به پشت سر نگاه نکن. از پنجره به بیرون نگاه نکن. مبادا سرت را برگردانی! ممکن است سرت گیج برود. ممکن است بیفتی زمین .همه نقشه هایت را بینداز دور. آنها را بسوزان...!

    {مجموعه داستان های کوتاه برگزیده جهان به انتخاب مژده دقیقی}

    نقشه هایت را بسوزان / رابین جوی لف / ترجم : مژده دقیقی

    1fe28c89916852addff0b04653706c3d.
     
  10. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    گوش ها را نمی توان مانند چشم ها بست...!

    ... پيشاپيش می دانم، همه خواهند گفت: درخت كه چيز خاصی نيست. همه‌اش يك تنه است با مقداری برگ و ريشه كه در شيار پوسته‌اش كفشدوزكی نشسته و دست‌ بالا قد و قامتي كشيده و كاكلي شكيل دارد. همه خواهند گفت: چيز بهتری سراغ نداری كه به آن فكر كنی و نگاهت مثل چشم‌های بز گرسنه‌ای كه دسته‌ای علف تر و تازه ديده باشد روشن شود؟ شايد منظورت يك درخت استثنايي است، درخت خاصی كه احتمالا جنگی نام خود را از آن گرفته است؟ مثلا "نبرد در كنار درخت صنوبر"؟ منظورت چنين درختی است؟ يا شايد آدم مشهوری را به درخت مورد نظرت دار زده‌اند؟
    كسي را به آن دار نزده‌اند!؟
    بسيار خوب، هر طور كه ميل توست، هرچند كسل‌كننده است، اما اگر اين بازی كودكانه تا اين اندازه مايه‌ی لذت توست، بگذار همين‌طور ادامه بدهيم.
    شايد منظورت صدای آرامی است كه به آن زمزمه‌ی نسيم می گويند، آنجا كه باد درخت دلخواه تو را می يابد، آنجا كه باد به‌ اصطلاح فی البداهه آواز سر می دهد. شايد هم مقدار چوب مفيدی را می گويی كه از هر درختی به دست می آيد؟ نكند منظورت سايه‌ی پرآوازه‌ی درخت است؟ زيرا تا صحبت از سايه می شود، همه به طور عجيبی به ياد درخت می افتند، در حالی كه خانه‌ها يا كوره‌های بلند سايه‌ای به مراتب بلندتر دارند. منظورت سايه‌ی درخت است؟ ...!

    ... پرسيدم كار درستی خواهد بود كه انسان از سر محبت دم طاووس را به حيوان غم زده ای ببندد؟...!


    يعقوب كذاب / يورك بكر / مترجم : علي اصغر حداد

    99f8c2ba2daeb70779a40e8a62607a24.