1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

پاراگراف کتاب (12)

شروع موضوع توسط New_Sense ‏Jan 14, 2015 در انجمن سخنان حکیمانه

  1. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    چطورآدم به پـسرش بگوید که گاهی آدم به یاد کسی گریه نمی‌کند، اصلا آدم نمی‌فهمد چرا گریه می‌کند، و شاید یک نقطهٔ عمیق و نرم و ولرم، مثل نور آفتاب بهاری، توی دلش پیدا می‌شود، که اصلا حس بدی هم نیست. حتی یک احساس شادی است، گریه‌آور هم نیست، ولی آدم بی‌اختیار گریه‌اش می‌گیرد...!

    قابلهٔ سرزمین من/ رضا براهنی

    f07660b031ccda9f124972a7613184b4.
     
  2. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    به کوچه بعدی که پیچیدیم، من حسابی دمغ و پکر بودم و کفرم از دست بابام در اومده بود. و ویرم گرفته بود که سر به سرش بذارم و حرصشو در بیارم و تن و بدنشو بلرزونم. بابام آدم کله شقی بود، انصاف نداشت، حساب هیچی رو نمیکرد، همیشه به فکر خودش بود. تا می‌تونست راه می‌رفت، کوچه پس کوچه‌های خلوتو دوست داشت، در خانه‌های خالی را می‌زد، از خیابان‌های شلوغ می ترسید، از جاهای دیدنی فراری بود خیال می‌کرد رحم و مروّت تنها درخرابه‌ها پیدا میشه. خسته که می شد می‌نشست، و وقتی می‌نشست، بدترین جاها می‌نشست، زیر آفتاب، وسط کوچه، پای تیر چراغ، کنار تل زباله‌ها، جایی که تنابنده‌ای نبود، جنبده‌‌ای رد نمی‌شد و بو گند آدمو خفه می‌کرد. دیگه حاضر نبود جم بخوره، ساعت‌ها تو خودش کنجله می‌شد و حرکت نمی‌کرد، پشت سرهم ناله می‌کرد که چرا هیشکی از اون جا رد نمیشه، چرا کسی به داد ما نمی‌رسه، بعد، بعدش خواب می‌رفت، خواب که می‌رفت صداهای عجیب و غریب در می‌آورد،؛ به خودش می‌پیچید. بیدار که می‌شد، منو به باد فحش می‌گرفت که چرا بيدارش کرده ام، چرا دوباره دردش گرفته، چرا سردش شده، گرمششده، دلش مالش می ره. و من هيچوقت هيچ چی نمی گفتم.
    نمی گفتم که من کاری نکرده ام، گناهی ندارم. يه هفته تمام همه جا رو گشته بوديم، هيچ جا آرام و قرار نداشتيم، اگه ته ماندة غذايی به دستمون رسيده بود، بيشترشو بابام بلعيده بود و بعدش بالا آورده بود. و هی به من و دنيا فحش داده بود که چرا بالا ميآره، چرا هيچ چی تو دلش بند نميشه، انگار که همه اش تقصير من يا تقصير دنيا بوده....!


    آشغالدونی/ غلامحسین ساعدی

    3609e54ab2896a18810c7a754759d00e.
     
  3. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    من هیچ نمی فهمیدم چه طور ممکن است سرزمین روستا اینقدر قشنگ باشد و در عین حال بدون این که پیدا باشد این قدر گرفتاری داشته باشد ... چیزی که بار اول به اسم سکوت به گوشم خورد معلوم شد هوای پر از صداهای طبیعی است مثل باد و نسیم و گردباد که لای بته ها می پیچد و جیر جیر و چهچهه و وزوز و تیک تیک و قورقور که منشا هیچ کدامشان پیدا نبود. این بود که من هر چه بیشتر به این گردش ها رفتم بشتر پی بردم که آدم زندگی را بیش از آنکه ببیند بو می کشد و می شنود. انگار بینایی در عالم طبیعت زمخت ترین حس آدمیزاد است...!

    بیلی باتگیت / ای . ال . دکتروف / مترجم: نجف دریابندی

    2150f6fb6eb7204b1a8e3847f686ae3b.
     
  4. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    به‌زودی، دو سال می شود كه شوهرم رفته... زمستان‌ها می گذرند و شبيه هم هستند؛ اما من شبيه خودم نيستم. هر چقدر خودم را برهنه می كنم، پوست‌كلفت‌تر می شوم. در سرما، تنهايی، بی زره و بی لباس، پوستم دباغی مي‌شود، ماهيچه‌هام سفت‌تر می شوند. خودم را از درون محكم‌تر حس می كنم. و بيرون، وقتی در باد بيرون می روم، حالا برف به‌نظرم دلپذير، شهوت‌انگيز و معتدل می آيد. ديگر چيز ترسناكی نيست: همه‌چيز گرد است. زاويه‌های تيز رنده شده‌اند: به جای ده پله، يك تپة ساييده‌ شده است؛ خانه‌ها زير بام‌های بدون برآمدگی شان، شبيه قارچ هستند؛ و روی تراس، اين شب‌كلاه برفی كه بالای گلدانی مديسی قرار گرفته، شبيه يك تخم شترمرغ است روی جا تخم‌مرغی. صنوبرها فِرفری می شوند، سِدرها پرپشت. و در برف تازه و لطيف، غيژغيژ قدم‌هام را می شنوم. بايد از چی بترسم؟ تمام سرزمين، گربه‌ای پشمی و پرپشت شده تا بهتر رامِ من شود. «برف و شب درِ خانه‌ام را می زنند»: بهشان می گويم بياييد تو...!

    ... دست‌آخر رها شده‌ام. رهاشده از دروغ، از بدگمانی؛ همین‌طور از ترس. بالای سرم دیگر نه مرغ‌مگسی هست نه غول‌شیری. دیگر از ابرهای تیره، اضطراب‌های تاریک و شمشیر معلق هم خبری نیست: رهایی به آ‌نهایی که از رهاشدن می‌ترسیدند، آرامش می‌بخشد. وقتی آدم همه‌چیز را می‌بازد، همه‌چیز را می‌برد: با حیرت، درمی‌یابم که آدم می‌تواند بی‌تهدید زندگی کند...!

    همسر اول / فرانسواز شاندرناگور / مترجم: اصغر نوری

    52546537e1c2069ee81e0c270fd115d8.
     
  5. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    بدترين مسئله در مورد يك كره خر اين است كه خواهی نخواهی روزی خر می شود...!
    رابرت هينلين

    آدم مشهور شخصی است که تمام هدفش در زندگی این بوده که همه او را بشناسند و بعد از اینکه به هدف رسیده عینک دودی می زند تا دیگر هیچ کس او را نشناسد...!
    فرد آلن

    انسان ها نادان به دنیا می آیند نه احمق. این تحصیلات دانشگاهی است که حماقت را به آنها اعطا می کند...!
    برتراند راسل

    می دانم که ما خلق شده ایم تا به دیگران کمک کنیم اما نمی دانم که دیگران برای چه خلق شده اند...!
    مارگارت آتوود

    به خاطر داشته باش,امروز همان فردایی است که دیروز نگرانش بودی...!
    دیل کارنگی

    نشان نخست بلاهت / گرد آوری: حسین یعقوبی

    519935475375e229117be710c2df2868.