1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

پاراگراف کتاب (10)

شروع موضوع توسط New_Sense ‏Jan 12, 2015 در انجمن سخنان حکیمانه

  1. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    کارهای بزرگ هیچ گاه از نزدیک خوب دیده نمی شوند. باید سال ها به عقب برگشت، و حتی قرن ها تا وسعت و عمق مسئله را دریافت...!

    ... هچ چیز ناخوشایندتر از این نیست که انسان با آشنایی در خیابان برخورد کند که از روبه رو نمی آید ، بلکه از پشت سرتان می آید و همان مسیر شما را طی می کند...!

    كنسرت در پايان زمستان / اسماعیل کاداره/ مترجم: مهین میلانی

    7ea12e7217b47858755b02f6b8c40c96.
     
    Faryade yas و Goln@r از این پست تشکر کرده اند.
  2. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    اگر معلم بودم به بچه ها یاد می دادم که عاقل باشند ، عاقل به آن معنی که خودم می دانم . کاری نمی کردم که دلشان بخواهد همه ی دنیا را بگردند ، آن طور که بدون شک شما ، آقای سورل ، موقعی که معلم بشوید خواهید کرد . من برعکس به بچه ها یاد می دادم که خوشبختی را در همان نزدیکی خودشان و در چیزهایی جستجو کنند که ظاهرشان به خوشبختی نمی ماند...!

    ...این شب که دلم میخواست بی هیچ ماجرایی بگذرد به نحو عجیبی بر من سنگینی میکند. زمان میگذرد و این روزی که دلم میخواست از مدتها پیش به پایان رسیده باشد کم کم به آخر میرسد. آدمهایی هستند که همه امیدشان، همه عشقشان و آخرین رمقشان به این روز بسته بوده. کسانی هستند که دارند میمیرند و کسان دیگری که برایشان مهلتی به پایان میرسد و آرزو میکنند که ای کاش فردا هرگز نیاید. کسان دیگری هستند که فردا برایشان پشیمانی همراه میآورد. کسان دیگری هستند که خسته اند و این شب هیچ نمیتواند آن قدر دراز باشد تا خستگی را از تنشان در بیاورد.
    و من، منی که امروزم را هدر داده ام به چه حقی میتوانم فردا را بخواهم؟...!

    مون (مولن) بزرگ / آلن فورنیه/ مترجم : مهدی سحابی

    0a2da37053bc73a36b6fb7869e603231.
     
    Goln@r از این پست تشکر کرده است.
  3. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    شب گذشته خواب دیدم زن جوانی خودش را آتش زد: یک زن جوان لاغر اندام که پیراهن توری پوشیده بود. این کار را برای اعتراض به نوعی عمل غیر عادلانه می‌کرد؛ اما چرا فکر می‌کرد آتشی که از خودش درست می‌کند چیزی را حل می‌کند؟ می‌خواستم به او بگویم، آن کار را نکن. زندگی را آتش نزن، به هر دلیل که این کار را بکنی، ارزشش را ندارد. اما ظاهرا برایش مهم نبود.
    چه چیزی دختران جوان را وادار می‌کند خود را قربانی کنند؟ برای این ‌که نشان دهند دختر‌ها هم شجاع هستند، که کارهایی غیر از نالیدن و گریه کردن هم بلدند، که می‌توانند با خودنمایی با مرگ روبرو شوند؟ و این میل شدید از کجا سرچشمه می‌گیرد؟ آیا با نافرمانی شروع می‌شود، و اگر این‌طور است، نافرمانی در برابر چه؟ در برابر نظم عظیم خفقان‌آور چیزها، در برابر کالسکه چرخ‌نیزه‌ای عظیم، در برابر دیکتاتورهای کور، خدایان کور؟ آیا این دختر‌ها آن‌قدر بی‌پروا و بلندپروازند که فکر می‌کنند با قربانی کردن خود در یک محراب خیالی می‌توانند چنان چیزهایی را متوقف کنند، یا این نوعی شهادت دادن است؟ اگز وسواس فکری را تحسین کنید، چنان کارهایی ممکن است تحسین‌آمیز به حساب آیند. همچنین جسارت‌آمیز. اما کاملا بی‌فایده...!

    آدمکش کور / مارگارت اتوود/ مترجم : شهين‌ آسايش

    5d631fcf21b727cdc1c6b3d0544340d7.
     
    Goln@r از این پست تشکر کرده است.
  4. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    گوش کن، دیزی-Daisy، ما بچه‌دار می‌شویم و بچه‌های ما هم بچه‌دار می‌شوند. البته خیلی خیلی طول خواهد کشید، اما ما دونفره می‌توانیم جامعة بشری را از نو بسازیم. اگر کمی همت کنیم...
    - من نمی‌خواهم بچه‌دار شوم.
    - پس چطور می‌خواهی دنیا را نجات بدهی
    - اصلاَ شاید خود ما را باید نجات داد. شاید غیر طبیعی خود ما باشیم. مگر از نوع ما دیگر کسی را می‌بینی؟...!

    ... خیره به او نگریستم و گفتم:
    - خبر دارید چه به سر بوف آمده است؟ کرگدن شده است.
    - خوب، که چی؟ چه عیبی دارد؟ خودمانیم، آخر کرگدن‌ها هم مخلوقاتی مثل ما هستند و مثل ما حق زندگی دارند...
    - به شرطی که زندگی ما را تباه نکنند. آیا متوجه تفاوت طرز تفکر هستید؟
    - خیال می‌کنید طرز تفکر ما بهتر است؟
    - نه، اما ما اخلاقی خاص خودمان داریم که به نظرم با اخلاق این حیوانات ناسازگار باشد. ما فلسفه و نظام ارزش‌های والایی داریم...
    - انسانیت قدیمی شده است! شما آدم امل احساساتی مضحکی هستید و مزخرف می‌گویید...!

    کرگدن‌ / اوژن یونسکو/ مترجم: ابوالحسن نجفی

    a4cf827c500016156deb25b3b74d19dc.
     
    Goln@r از این پست تشکر کرده است.
  5. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    ای جواهر فروش های عزیز اگر زر و زیورهای شما و نسیه فروشی های شما نبود چه بر سر عشق می آمد ؟ شما عامل دست کم یک پنجم یا یک سوم مبادلات دل در عالم هستید...!

    ... انسان اشتباه چاپی تفکر است. هر دورهٔ زندگی چاپ جدیدی است که چاپ قبلی را تصحیح می‌کند و خودش هم در چاپ بعدی تصحیح می‌شود، تا برسد به چاپ متن نهایی که ناشر به کرم‌ها تقدیم می‌کندش...!

    ... آدم برای اینکه چیزی بشود راه های مختلفی دارد اما مطمئن ترین راه این است که از نظر مردم چیزی بشوی...!

    ... وقتی نمی‌توانید معمایی را حل کنید بهترین کار این است که از پنجره پرتش کنید بیرون...!

    ... عینکت را پاک کن. آخر گاهی اوقات مشکل در عینک آدم است...!

    ... خوانندهٔ عزیز، خداوند تو را از هر جور فکر سمج حفظ کند، خار به چشم آدم برود بهتر است، تیر به چشم آدم برود بهتر است تا گرفتار فکر سمج شود...!

    خاطرات پس از مرگ براس کوباس / ماشادو دِ آسیس/ مترجم: عبدالله کوثری

    8aab33c0a7b943782b38ab86e5e36abd.
     
    Goln@r از این پست تشکر کرده است.
  6. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    ما از يك جهان به جهانی‌ ديگر شبيه به آن سفر كرديم. فراموش كرديم كه از كجا آمده ايم .اهميتي نداديم كه به كجا خواهيم رفت. در لحظه زيستيم. فكر می‌ كني پيش از آن كه برای‌ نخستين بار به اين انديشه كه به جز زيستن، خوردن و جنگيدن و يا قدرت يافتن در فوج هدف والاتری‌ هم وجود دارد برسيم، چند بار بايستی‌ زندگی‌ كرده باشيم ؟
    يك هزار زندگی‌، ده هزار، و آنگاه يكصد زندگی‌ ديگر تا آن كه فرا گيريم چيزی‌ به نام كمال وجود دارد، و از نو يكصد زندگی‌ ديگر تا اين كه درباره هدف زندگی‌ مان كه رسيدن به آن كمال و نشان دادن آن است صاحب انديشه شويم. همان قانون اكنون بر ما حاكم است. البته جهان بعدی‌ را از آنچه كه در جهان حاضر آموخته ايم انتخاب می‌ كنيم. اگر چيزی‌ نياموزيم جهان بعدی‌ نيز مانند زندگی‌ فعلی‌ مان خواهد بود. همان محدوديت های‌ مشابه و دشواری‌ هايی‌ كه بايد برآن غلبه كرد...!

    ... روش این است که ما تلاش کنیم به وسیله نظم و شکیبایی بر محدودیتهای خود غلبه کنیم...!

    ... آنچه که برای فوج مرغان آرزو داشت اکنون خود به تنهایی به دست آورده بود. او پرواز را آموخت و از بهایی که در برابر آن پرداخته بود افسوس نمیخورد. جاناتان پی برد که ترس ملال و خشم علل کوتاهی عمر مرغان اند و با پاک کردن آنها از ذهن خود زندگی طولانی و مسرت بخشی را برای خود تداوم بخشید...!

    جاناتان مرغ دریایی/ ریچارد باخ / مترجم: لادن جهانسوز

    2022fc730d5eac33a261a2deba19f901.
     
    Goln@r از این پست تشکر کرده است.
  7. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    زندگی یک مشکل نیست. اگر به آن بعنوان مشکل نگاه کنی،
    قدم اشتباه برداشته ای.
    زندگی رازیست که باید با آن زیست، عاشقش شد و تجربه اش کرد...!

    شهامت / اشو / مترجم: خدیجه تقی پور

    728a2d92e4c86b7cf3a49688c458fd78.
     
    Goln@r از این پست تشکر کرده است.
  8. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    می دانی اولين بوسه ی جهان چه طور كشف شد ؟
    دست هاش تا آرنج گلي بود گفت: در زمانهای بسیار قدیم ، زن و مردی پینه دوز ، یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مرد دستهاش به کار بود ، تکه نخی را با دندان کند. به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بیانداز. زن هم دستهاش به سوزن و وصله بود. آمد که نخ را از لبهای مرد بردارد، دید دستش بند است، گفت چه کار کنم، ناچار با لب برداشت، شیرین بود، ادامه دادند...!

    ... گفت: «مرا یادت هست؟ دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم؟ چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟ و چرا آدمها در یاد من زندگی میکنند و من در یاد
    هیچ کس نیستم؟
    صدای قطره های آب را میشنیدم، و صدای تیک تاک ساعت را که اعلام حضور می کرد، مردی در سردابه ای تاریک قدم میزد، زنی در باد راه را گم کرده بود، پروانه ها خاک میشدند و بوی خاک همه جا را میگرفت. صدای گریه زنی را می شنیدم که سالها بعد از سال بلوا یاد من افتاده بود. مگر نمیشود زنی یاد زنی دیگر بیفتد که چهارده سال پیش او را دیده و گفته است: شما خیلی شادابید، همیشه جوان و شادابید.
    چه حرف ها ! خبر از دل آدم که ندارند، نمیدانند هر آدمی سنگی است که پدرش پرتاب کرده است.
    پوسته ظاهری چه اهمیتی دارد؟ درونم ویرانه است، خانه ای پر از درخت که سقف اتاقش ریخته است، تنها یک دیوار مانده، با دری که باد در آن زوزه میکشد. یا نه، چناری است که پیرمردی در آن کفش نیمدار دیگران را تعمیر میکند، گیرم شاخ و برگی هم داشته باشد. باید برمی گشتم...!

    ...نگاه كن چه قدر حقيرند ، مثل بچه های لجبار روح آدم را مي جوند كه حرف خودشان را به كرسی بنشانند . آدم دلش می جوشد و سر می رود . نه به عشق فكر می كنند ، نه گذشته ها يادشان می آيد ، و يادشان نيست كه روزی روزگاری گفته اند : دوستت دارم ...!

    ... به همين سادگی آدم اسير می شود و هيچ كاری هم نمی شود كرد . نبايد هرگز به زنان و مردان عاشق خنديد . همين جوری دو تا نگاه در هم گره می خورد و آدم ديگر نمی تواند در بدن خودش زندگی كند ، می خواهد پر بكشد...!

    سال بلوا / عباس معروفی

    4aac621fc192c452c0c13dbf604ffa65.
     
    Goln@r از این پست تشکر کرده است.
  9. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    ما هرگز برای بلهوسی های خود پول کم نداریم، فقط سر قیمت چیزهای مفید و لازم چانه می زنیم. برای یک دختر رقاص سکه های طلا می ریزیم، اما با کارگری که خانواده گرسنه اش به انتظار پرداخت یک صورت حساب است بحث می کنیم. هر قدر هم که ما برای لذات خودپسندی پول بدهیم، باز هرگز در نظر ما چندان گران نیست...!

    ... دو چیز که انسان به طور غریزی انجام می دهد، او را از پا در می آورد و سرچشمه زندگی اش را می خشکاند: خواستن و توانستن. ولی میان این دو حد نهایی اعمال بشری، دستور دیگری هم هست که دانایان آن را به کار می گیرند...می توان به طور خلاصه گفت: خواستن ما را می سوزاند، توانستن نابودمان می کند، ولی دانستن وجود ناتوان ما را در یک حالت آرامش پیوسته نگه می دارد...!

    چرم ساغری / اونوره دو بالزاک / مترجم: م.ا.به آذین (محمود اعتماد زاده)

    1ddf0d53b0e9af242b1e5b874789f91e.
     
    Goln@r از این پست تشکر کرده است.
  10. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    زندگی من، وقتی که دختر کوچولو بودم، در انتظار بیهوده ی خود زندگی گذشت. گمان می کردم که یک روز یک دفعه زندگی شروع خواهد شد، و خودش را در دسترس من قرار خواهد داد، مثل بالا رفتن پرده ای، یا شروع شدن چشم اندازی. هیچ خبری از زندگی نمی شد. خیلی چیزها اتفاق می افتاد، اما زندگی نمی آمد. و باید قبول کرد که من هنوز هم همان دختر کوچولو هستم. چون همچنان در انتظار آمدن زندگی هستم...!

    ... پل را می‌خواستم. مادرم می‌گفت که باز در سال ديگر هم‌ديگر را خواهيم ديد و کل زندگی را پيش رو داريم. آره، اين جمله‌ی آخر خيلی خوب به يادم مانده است، کل زندگی را پيش رو داريد. پس کجا بود آن کل زندگی؟ من هم مثل ميلنای تو از خودم می‌پرسيدم آيا شروع شد، شروع شد؟ من و پل که نشد کل آن را برای خودمان داشته باشيم...!

    ... من کودکی ام را در راه باریکی در اطراف شهر جا گذاشته ام، در راهی خاکی و سنگلاخ، که پرچین ها و درخت هایی در حاشیه هایش بود که سایه هایشان مرا افسون می کرد...آن سایه ها آن قدر مرا منقلب می کنند که جرات نمیکردم پایم را بر آن ها بگذارم و دورشان می زدم و خیال می کردم که آنها روح آن درختها هستند و همچنین زبان آنها. در روزهایی که آسمان ابری بود غیبت آنها ناراحتم می کرد...!

    کاناپه قرمز / میشل لِبر / مترجم: عباس پژمان

    3a73e4ec5da9e93bf62b91b2554fb919.
     
    Faryade yas و Goln@r از این پست تشکر کرده اند.