وعـده ی پــوچ

شروع موضوع توسط Admin ‏Jan 26, 2012 در انجمن داستان و رمان

  1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

  1. Admin

    Admin ديوانگى ها از آمدنِ تو شروع شد ...
    عضو کادر مدیریت مدیر کل سایت

    ‏Dec 5, 2011
    13,054
    26,371
    72,603
    مرد
    پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.
    هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.
    از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
    پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.
    نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.
    صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد ...
     

    موضوعات مشابه

    ahriman از این پست تشکر کرده است.