1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

همه چیز در نورد دزیره ، معشوقه ناپلئون بناپارت

شروع موضوع توسط parmida ‏Oct 8, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. parmida

    parmida همراه انجمن

    1,894
    2,204
    5,602
    دزیره در سال 1794 با ناپلئون بناپارت نامزد شد اما دو سال بعد ناپلئون نامزدی خود را با او به هم زد و در هشتم مارس 1796 با ژوزفین دوبوهارنه ازدواج کرد. هنگامی که دزیره از این موضوع اطلاع یافت به ناپلئون نوشت که : «تو زندگی مرا به سوی بدبختی سوق دادی و من هنوز ناتوان از فراموش کردن توام.» اما دزیره چندی بعد با ژنرال ژان باتیست برنادوت ازدواج کرد. ژنرال برنادوت فردی بود مدیر با تجربه و کار آزموده. او جنگ های پیروزمندانه و افتخار آمیزی انجام داد و به خاطر خوشنامی خود از طرف مجلس ملی سوئد به ولایتعهدی آن کشور برگزیده شد و سپس در سال 1810 رسما پادشاه آن کشور گردید. دزیره در سال 1829 تاج گذاری کرد و ملکه کشور سوئد شد. او شوهرش را در سال 1844 از دست داد و بیوه شد و پسرش اسکار جانشین پدر شد. دزیره بعد از فوت شوهرش چند باز سعی کرد از مقام خود استعفا دهد تا به نزد خانواده خود که سالها بود در ایالت لوئیزیانای آمریکا می زیستند برود اما ملت سوئد اجازه این کار را به او ندادند. سرانجام او یک سال پس از مرگ تنها فرزندش اسکار که بعد از پدرش به عنوان اسکار اول برتخت نشسته بود در سال 1860 در سن 83 سالگی بعد از بازدید از اپرا در قصر استکهلم زندگی را بدرود گفت و پیکرش را در کنار مزار همسرش در کلیسای لوتران به خاک سپردند.

    این کتاب نوشته آن ماری سلینکو است که با ترجمه سید مهدی علوی نشر سمیر روانه بازار نشر شده است. این بانوی شیفته آزادی، اتریشی الاصل است که پس از اشغال کشورش به دست نازی ها به تبعیت دانمارک در آمد و با شوهر خود در این کشور می زیست که باز هم براثر حمله هیتلر بدانجا این کشور را نیز ترک کرده و به سوئد آزاد پناهنده شد.

    آن ماری سلینکو به عنوان مترجم وارد صلیب سرخ گردید و در اینجا بود که با کنت فولک برنادوت یکی از نوادگان ژان باتیست برنادوت آشنا شد و یکی از همکاران خستگی ناپذیر وی به شمار آمد و در این دوران پر آشوب بود که آن ماری سلینکو به فکر نوشتن زندگی نامه دزیره کلاری افتاد و با استفاده از اسناد و مدارک تاریخی معتبر شروع به نوشتن کرد.

    داستان آن ماری سلینکو پس از انتشار به سرعت بر سر زبانها افتاد ویکی از پرطرفدارترین رمانهای جهان گردید. چنانکه هنوز چندی ازانتشار این کتاب نگذشته بود که به زودی به اغلب زبانهای دنیا ترجمه شد و در سراسر جهان میلیون‌ها خواننده مشتاق پیدا کرد.



    [​IMG]



    بنا بر گزاربش خبرآنلاین، در بخشی از این داستان می خوانیم: «... تمام آن روز تقریبا هیچ کس با من حرف نزده بود و من متوجه بودم که آنان هنوز از رفتار ناشایست من آزرده اند. پس از ناهار ژولی به فکر پختن کیک افتاد اما مادر که هنوز هم تحت تاثیر گفته های اتین درباره ماجراجویان کرسی بود، اعتقاد داشت که این کار لزومی ندارد...

    برخلاف گمان من او مردی ریز نقش بود و حتی از برادرش ژوزف که قامتی متوسط داشت کوتاه تر می نمود. هیچ چیز فوق العاده و خیره کننده ای در او نبود، نه ستاره های درخشان و نه نشانی چشمگیر فقط هنگامی که به در خانه رسیدند آنگاه بود که من سردوشی های زرین او را دیدم. لباس او به رنگ سبز تیره بود و چکمه های بلندش نیز برق نمی زد و شاید نیز اندازه پایش نبود. من موفق به دیدن چهره او نشدم که در زیر کلاه بزرگی نهان شده بود اما نشان جمهوری بر کلاه او کاملا به چشم می آمد. هیچگاه گمان نمی کردم سر و وضع یک ژنرال اینچنین ساده و بی پیرایه باشد و اینهمه سبب نوعی وازدگی در من شد و زیر لب زمزمه کردم: چه سر و وضع محقری؟ در این هنگام ژولی نیز به کنار پنجره و نزد من آمد و او البته خود را پشت پرده پنهان کرده بود و نمی خواست مهمانان از کنجکاویش آگاه گردند. ژولی که زمزمه من را شنید گفت: این حرف چه بود که زدی اوژنی. اتفاقا خیلی هم خوش سیماست. تو نمی توانی از منشی یک تشکیلات دولتی انتظاری بیش از این داشته باشی.

    -در مورد آقای ژوزف حق با توست، او بسیار خوش لباس و آراسته به نظر می اید و مسلما یه نفر مرتبا کفش هایش را واکس می زند. اما نگاهی هم به برادر کوچکش، ژنرال بیانداز. هرگز فکر نمی کردم در ارتش ما چنین افسران ریزنقشی وجود داشته باشند...

    پس از آن دیدار نخستین تقریبا هر روز برادران بناپارت به دیدار ما می آمدند و البته به دعوت اتین. و این امر برای هیچ کس پذیرفتنی نبود که اتین اینگونه مشتاقانه از کسی پذیرایی کند. او هرگز از گفتگو با زنرال جوان سیر نمی شود. اگرچه ناپلئون بیچاره از این گفتگوها جانش به لب رسیده. اتین از شمار کسانی است که افراد را بر بنیاد پیروزی هایشان داوری می کنند. وقتی که برای نخستین بار من از برادران بناپارت سخن گفتم و آنان را پناهنگان کرسی نامیدم، اتین حاضر به شنیدن نام آنان نیز نبود و ماجراجویشان لقب می داد اما از زمانی که ژوزف بریده ای از نشریه مانیتور ماه دسامبر را که در آن خبر ارتقاء ناپلئون به درجه سرتیپی درج شده بود به او نشان داد، اتین شیفته ناپلئون گردید...

    ژولی تقریبا خیلی دیر در دفتر ازدواج حاضر شد. ما نتوانستیم دستکش های ژولی را پیدا کنیم. مادرم می گفت بدون دستکش نمی توان ازدواج کرد. زمانی که مادرم جوان بود همه در کلیسا ازدواج می کردند ولی پس از انقلاب همه باید به دفتر خانه ازدواج حضور به هم رسانیده و مراسم ازدواج را به عمل آورند. به همین دلیل بسیاری از زنان و شوهران مراسم کلیسا را به عمل نیاورده اند. به اشکال می توان آن چند کشیشی را که سوگند وفاداری به جمهوری فرانسه یاد کرده اند پیدا کرد. ژولی و ژوزف نمی خواستند که مراسم عقد آنها در حضور کشیش اجرا شود. مادر دائما درباره لباس سفید عروسی خودش که می خواست ژولی هم آن را دربر نماید صحبت می کرد و از آهنگ ارگ که در زمان او قسمتی از مراسم ازدواج بود سخن می گفت.

    دایی سمیس معمولا در عزاداری و عروسی های فامیل شرکت می کند. در دفتر ازدواج ژوزف و شهود او ناپلئون و لوسیین درانتظار ما بودند. در حقیقت وقت کافی نداشتم که لباسم را مرتب کنم زیرا مشغول جستجو و شکار دستکش بودم. کنار پنجره ایستاده و فریاد کردم «ژولی تو را خوشبخت خواهانم» ولی ژولی صدایم را نشنید. درشکه عروس با گل های سفید که از باغ چیده بودیم تزیین شده و لااقل مثل درشکه های اجاره ای به نظر نمی رسید.

    قبل از اینکه حاضر باشم مهمانان آمدند. سپس همه آمدند! اول درشکه عروس که با گل های سفید زینت شده بود ژولی، ژوزف و مادرم و ناپلئون از آن خارج شدند. از درشکه دوم اتین، لوسیین و دایی سمیس پیاده شدند. ژولی و ژوزف بطرف ما دویدند. ژوزف مادرش و سایر بوناپارت ها را در آغوش کشید و سپس با عجله به طرف ژولی آمد.

    درسر میز غذا عروس و داماد بین دایی سمیس و ناپلئون نشستند. من یک وقت متوجه شدم که در بین آقای فش و لوسین بناپارت نشسته ام. اتین پس از شام نطقی کرد صحبت او کوتاه بود. بعدا به طرف کیک بزرگی که ماری به مناسبت شب عروسی ژولی پخته بود رفتیم. ماری مهارت زیادی در پختن کیک کاکائو دارد. مشغول صرف کیک و کمپوت بودیم که ناپلئون برای اولین بار بدون نزاکت با صدایی شبیه به رعد غرید و گفت:
    - برای یک لحظه همه ساکت باشید.

    مثل سربازان جدید و به حال خبردار سر جای خود خشک شدیم و ناپلئون با خشونت اظهار کرد که از شرکت در جشن عروسی و دیدن فامیل خوشحال است و این موفیقت را مرهون خداوند ندانسته بلکه مرهون وزارت جنگ است که بدون هیچگونه توضیحی او را از زندان آزاد کرده است. سپس ساکت شد، پس از سکوت ناراحت کننده اش به من نگریست متوجه شدم که بعدا چه خواهد گفت و راستی از اتیین ترسیدم و متوحش شدم. ناپلئون به صحبت خود ادامه داد:
    - خواستم از این فرصت مناسب که تمام فامیل کلاری و بناپارت در این جشن مسرت بخش حضور دارند استفاده نموده ....
    مجددا ساکت شد و کاملا واضح بود که همه در اثر تحریک احساسات تقریبا می لرزیدند . سپس ادامه داد:
    - به اطلاع شما برسانم که شب گذشته از مادموازل اوژنی درخواست ازدواج نموده ام و ایشان قبول کرده اند که همسر من باشند...»

    شایان ذکر است، علاوه بر ناشران متعددی که این کتاب را در ایران منتشر کرده‌اند، برخی مجموعه‌ها و سایت‌های فرهنگی نیز این رمان را به صورت آنلاین برای مطالعه علاقمندان روی شبکه جهانی وب قرار داده‌اند.
     
    Avin Devil، ︻╦̵̵͇̿̿̿̿ AnDiYa TeH╤─── و بوق از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. ︻╦̵̵͇̿̿̿̿ AnDiYa TeH╤───

    ︻╦̵̵͇̿̿̿̿ AnDiYa TeH╤─── ツ▂▃▄▅▆▇█▓▒░♥♥ی دخی چت مخ و شیطون♥♥░▒▓█▇▆▅▄▃▂ツ

    12,018
    103,093
    134,982
    میسی عزیزدلم عجقولیه من^_^!
     
    Avin Devil از این پست تشکر کرده است.