1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت...!

شروع موضوع توسط hasti99 ‏Dec 30, 2014 در انجمن شعر و مشاعره

  1. hasti99

    hasti99 ×یه دخــــی ردیــــــ×

    65
    615
    2,474
    (حمید مصدق)

    تو به من خندیدی

    و نمی‌دانستی

    من به چه دلهره از باغچه‌ی همسایه

    سیب را دزدیدم

    باغبان از پی من تند دوید

    سیب را دست تو دید

    غضب آلوده به من کرد نگاه

    سیب دندان‌زده از دست تو افتاد به خاک

    و تو رفتی و هنوزسال‌ها هست که در گوش من آرام، آرام

    خش‌خش گام تو تکرارکنان می‌دهد آزارم

    و من اندیشه کنان غرق این پندارم،

    که چرا خانه‌ی کوچک ما سیب نداشت؟


    جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق

    (فروغ فرخزاد)

    من به تو خندیدم

    چون كه می دانستم

    تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

    پدرم از پی تو تند دوید

    و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

    پدر پیر من است

    من به تو خندیدم

    تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

    بغض چشمان تو لیك لرزه انداخت به دستان من و

    سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك

    دل من گفت: برو

    چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را...

    و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

    حیرت و بغض تو تكرار كنان

    می دهد آزارم

    و من اندیشه كنان غرق در این پندارم

    كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت


    (پاسخ شاعر جوانی به نام جواد نوروزی به این دو شاعر)

    دخترک خندید و

    پسرک ماتش برد !که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

    باغبان از پی او تند دوید

    به خیالش می خواست،

    حرمت باغچه و دختر کم سالش را

    از پسر پس گیرد !غضب آلود به او غیظی کرد !این وسط من بودم،

    سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

    من که پیغمبر عشقی معصوم،

    بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

    و لب و دندان ِ

    تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

    و به خاک افتادم

    چون رسولی ناکام !هر دو را بغض ربود...دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

    او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

    مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !عشق قربانی مظلوم

    غرور است هنوز !جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

    همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت
     
    New_Sense، ×امیرمحمد ×، setareh و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    پست عالی بود

    تشکر .