1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

هر آنچه که مشکل در عالمی است تقصیر «خاتمی» است+روسری را جلو بکش خواهر!

شروع موضوع توسط girl turk70 ‏Apr 3, 2012 در انجمن شعر و مشاعره

  1. گفتم: دو روز پیش
    رفتم برای سر زدن و پرس و جوی حال
    از مادر عیال
    اول گلایه کرد
    بعداّ به بنده لعنت و نفرین و آیه کرد
    وقتی کمی گذشت
    مشغول شد به ذکر سجایا و فضل من
    از بس که دم دمی است...
    *
    گفتم: همین غروب
    دیدم درون میوه فروشی، «مرکبات»
    گفتم: «ز پرتقال شمالی کمی بده»
    وقتی کشید و داد
    فهمیدم از نشانه که بر جعبه ها زده است
    اینها همه «بمی» است...
    *
    گفتم: «عجب که نیمه پاییز هم گذشت
    باران بجز دو قطره نیامد به کوه و دشت
    در حیرتم، چرا
    باران به این کمی است؟...
    *
    گفتم: خریدم از سر میدان چلو کباب
    - از روی اضطرار-
    آن هم به اضطراب
    کردم تلاش و سعی و نرفت از گلو، فرو
    دیدم کباب او
    بدتر ز چرم ساغری از حیث محکمی است...
    *
    گفت: ای جوان رسالت من حکم می کند
    تا یاری ات دهم
    دلداری ات دهم
    علت، اگر میان خلایق مچل شود،
    معلول حل شود
    گر، مادر عیال تو چندی است دم دمی است
    گر پرتقال میوه فروشی همه بمی است
    امسال اگر که بارش باران به این کمی است
    گر بعض گوشت‌ها، بتر از چرم ساغری است
    از حیث محکمی است
    ... بی درد سر، هر آنچه که مشکل در عالمی است
    تقصیر «خاتمی» است!
    ***

    عمه ای صد ساله دارم من،
    شوهرش پنجاه سالی پیش از این مرده است
    بعضی از بدخواه مردم نیز می گویند:
    او ز دست کارهای عمه ام، بیچاره سم خورده است!
    *
    عمه ام سربار خرج بنده در این عهد وانفساست.
    زندگی اندر جوارش، سخت و طاقت سوز و جانفرساست!
    آی مردم!
    در شما آیا جوان ساده ای خام و مجرد نیست؟
    *
    عمه ام شاید زمانی دختری شیرین زبان بوده است
    شاید آن ایام
    بر خلاف گفته بدخواه مردم، مهربان بوده است!
    حال آیا باز هم او را نمی خواهید؟!
    *
    چند روزی پیش،
    عمه ام شکوا کنان می گفت:
    آخ ملاجان ! «من اینجا بس دلم تنگ است »
    پس پریشب مادر مشدی رجب می گفت:
    بین صغری خانم و حاجی حسن جنگ است
    بحثشان روی «هوو» و «صیغه» و این چیزها بوده!
    من نمی دانم که آیا راست می گویند،
    این که بعد از این برای مردها عقد و نکاح و صیغه اجباری است؟!
    گر چنین باشد برای من
    از میان خواستگاران،
    شوهری باب پسند خویش پیدا کن!
    خیر بینی، خیز و قفل بسته بخت مرا وا کن!»
    *
    گویم: «آخر عمه جان! اینها که می گویی
    شایعاتی بی پر و بی پاست
    عمه ام در حرفش اما، سخت پابرجاست!
    پس جوابش می دهم این سان:
    «عمه جان! آیا گمان داری برایت خواستگاری هست؟!»
    می دهد پاسخ:
    گر کنی بالا برایم دست،
    « آری! هست!!
    آری! هست!»

    ***
    من و «زیور»
    - که باشد بنده را هم‌خانه و همسر -
    نشسته ایم توی خانه زیبای باحالی
    و دیگ «آش جو» مان بر سر بار است
    و ما را استکانی چای در کار است
    غم و رنج و عذاب و غصه در این خانه متروک است
    خلاصه، لب مطلب، از قضا، آن سان که می بینی،
    حسابی کیفمان کوک است!
    اگر زیور به من گوید که: «ملا جان!»
    جوابش می دهم با مهربانی: «جان ملا جان!
    من از تو نگسلم تا هست جانی در بدن، پیوند
    به جان هشت سر فرزندمان سوگند... !»
    *
    - بیا نزدیک، ملا جان!
    ز پشت پنجره، بنگر خیابان را
    بفرما کیست این مردی که می آید؟
    - کدامین مرد، زیور جان؟!
    - همان مردی که رنگ مرکبش زرد است
    همان مردی که شاد و خرم و مسرور
    برامان دست می جنباند از آن دور...!
    - بلی می بینمش، اما نمی دانم که نامش چیست.
    گمان دارم که او بی توش مردی، راه گم کرده است
    و شاید باد دیشب، جانب این سمتش آورده است!
    - ببین ملا! عجب خوشحال و شنگول است!
    و خورجینش از این جایی که می بینم پر از پول است
    گمانم بخت گم گردیده ما باشد این موجود فرخ فال
    به قول یقنعلی بقال:
    «بر آمد عاقبت خورشید اقبال از پس دیفال!»
    - عیال نازنینم، اندکی خاموش
    همای بخت و اقبال تو، دارد می تکاند پاچه هایش را!
    و دارد می نماید سینه اش را صاف
    بیا بشنو، ببین دارد چه می گوید:
    *
    - هلا ای شهروندانی که بی تزویر و بی ترفند
    شکفته روی لب هاتان ز شادی، غنچه لبخند
    منم، من، شهرداری‌مرد گلدان‌مند
    منم مرد عوارض گیر خود یاری ستاننده
    منم، من، خانه های بی مجوز را، بنا، از بیخ و بن کنده!
    منم بیچارگان را درد بی درمان!
    منم چونین... منم چونان...!
    *
    دو روزی رفته از آن روز ...
    *
    من و زیور
    نشسته ایم، زیر سایه کاج کهنسالی!
    و آنک بچه هامان نیز
    به بازی، داخل ویرانه های خانه مشغولند
    ومن قدری بد احوالم
    دلم آن سان که می بینی، دچار رنج و بی صبری است
    و چشمانم، کمی تا قسمتی ابری است!
    دگر زیور نمی گوید که: « ملا جان ! »
    و من دیگر نمی گویم: «بفرما، جان ملا جان!»
    چرا؟ چون خانه مان یاد آور ویرانه های «آتن» و «بلخ» است
    و ما اوقاتمان تلخ است!

    ***

    در جهان، با تلاش و سعی کثیر / پسری مانده از حقیر فقیر
    رزق مقسوم اگر حواله شود / مانده یک کم که هفت ساله شود
    به خودم رفته، از اصالت نسل / هست عیناً کپی برابر اصل
    پسری عاشق کتاب و تفنگ / پسری درس خوان و زبر و زرنگ
    در تکالیف، بی معطلی است / تازه الان کلاس اولی است
    پسری مثل شهد گل، شیرین / نام این گل پسر: حسام الدین
    عاشق شعر و قصه های خودی است / قهرمان هم که غالباً «نخودی» است
    تن مخلص، کبود از مشته / بس که در خانه اژدها کشته
    بچه هرچند بی تمیز بود / پیش مادر- پدر، عزیز بود
    پسر زشت «ویتوکورلئونه» / پیش چشم پدر «آلن دلون»ه
    اون یکی هم زشت و قزمیته / واسه مادرش «براد پیت»ه
    مادر دخترای بی شوهر / به «جنیفر لوپز» می گن: عنتر
    جوجه زشت لایق افسوس / «سیندرلا» ست پیش چشم خروس
    ما هم البته یک کمی، آره / بچه تون رو خدا نگه داره
    ***

    به به ای خانم قشنگ و ملوس
    که قدم می‌زنی به مثل عروس
    ای که در پیش آینه با تاپ
    کرده‌ای یک دو ساعتی میک آپ
    روی اجزای صورتت یک یک
    ریمل وسایه و رژ و پن‌کک
    شده‌ای – چشم خواهری! – خوشگل
    می‌بری از بزرگ و کوچک دل
    می شود بند عفت از این ناز
    چون کمربند سبز تهران باز!
    نگو اصلا که: "ذاتا این مدلم"
    خودم این‌کاره‌ام عزیز دلم
    من که این قدر خویشتن دارم
    باز، دیوانه می‌شوم دارم!
    که اگر موجبات ننگی تو
    پس چرا این قدر قشنگی تو؟!
    خواهرم توی این بریز و بپاش
    تا حدودی به فکر ما هم باش
    پیش خود فکر کن که مرد غریب
    گر ببیند تو را به این ترتیب
    از لبش آب راه می‌افتد
    طفلکی در گناه می‌افتد
    من خودم بی خیال دنیاشم
    نه که منظور من خودم باشم
    مشکل از سوی جوجه کفترهاست
    غصه‌ام معضل جوانترهاست
    که به یک جلوه ی زن از مریخ
    خل و دیوانه می‌شوند از بیخ
    رشته را می‌کنند هی پنبه
    بس که ناواردند و بی جنبه
    ما که داریم خانه‌ای در بست
    _تازه ویلای دوستان هم هست_
    غالبا عصرها همانجایم
    هفته‌ای یک دو روز تنهایم
    الغرض این از این همین دیگر
    روسری را جلو بکش خواهر!
     
    Acontius و Admin از این پست تشکر کرده اند.