1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

نمایشنامه خیابانی دورکعت عشق

شروع موضوع توسط aysha98 ‏Jan 29, 2014 در انجمن نمایشنامه و فیلمنامه

  1. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    عده ایی بر گِردِ کارگری که با بیل مشغول پُر کردن چاله ایی است ،جمع شده اند. محمود که مهندس عمران است، بالای سر کارگر ایستاده و گه گاه به او می گوید که چه کند و چه نکند.هرکس چیزی می گوید.محمود با خود غر غر میکند.ناگهان قا سم که مردی است میان سال ، سراسیمه به سمت محمود می رود.


    قاسم: مهندس غلط کردم. مهندس اشتباه کردم.بهش بگو که دست نگه داره.

    /مهندس جوابش را نمی دهد و به او بی اعتنایی می کند/

    قاسم:مهندس با شمام.مهندس

    محمود:/به کارگر/ پُرش کن.باید مثل سابق بشه.

    قاسم:چی چی رو مثل سابق بشه؟/به کارگر/پُرش نکن .آقای محترم با شمام.تورو خدا اون بیل رو بزار زمین .خواهش می کنم.

    محمود:چه کارِش داری مرد حسابی ؟بزار کارش رو بکنه.

    قاسم:مهندس بهش بگو دست نگه داره.اون بیل رو بزاره زمین.

    محمود:به کی قسمت بدم که مزاحم کارِ مانشی؟

    قاسم:بابا جان اشتباه کردم.اصلا شوخی کردم./به سمت یکی از مردم می رود/محمد آقا شما یه چیزی بگو/به دیگری/حاج عزیز تو بگو؛بگو که من شوخی کردم.بهش بگو که هر کس دیگه ام جای من بود همین کار رو می کرد. بگو که من پشیمونم ،بگو منو ببخشه.آقا محسن توروخدا شما وساطت کن که کار رو بخوابونه./همه به او خیره شده اند/چرا کسی چیزی نمی گه؟

    محمود:چی بگن؟اگه بخوان حرف بزنن که از خجالت باید آب شی و بری توی زمین.

    قاسم:مگه چی کار کردم؟مهندس جان ،عصبانی بودم یه حرفی زدم.شما نباید به خاطر حرف های من ،با من لج بازی کنید.

    محمود:لج بازی چیه مرد حسابی؟انگار دیروزت یادت رفته که چه کولی بازی در آوردی و چه قشقرقی به پا کردی؟

    قاسم:گفتم که غلط کردم.اشتباه کردم./به مردم/آقایون و خانومها،من جلوی شما از این آقا مهندس معذرت میخام و میگم که منو ببخشه/به محمود/خوب شد؟

    محمود :16:گه برای این حرف ها خیلی دیره.روغنی که ریخته شد دیگه جمع نمیشه.

    قاسم:اصلا شما بگو من باید از کی عذر خواهی کنم؟باید کی و ببینم و به دست و پاش بیفتم؟به چه کسی باید بگم که منو ببخشه؟باید دست به دامن کی بشم که شما رضایت بدی و گناه منو ندیده بگیری؟

    محمود:چی شد آسمون به زمین اومده که یه شبه نظرت عوض شده؟

    قاسم:به چه زبونی بگم من فهمیدم که اشتباه کردم .تند رفتم.شما باید ترمز منو می کشیدی.

    محمود:اونجوری که تو دور ورداشته بودی ،هیچ کس وهیچ چیز نمی تونست سرعت تو رو بگیره مرد حسابی.

    .قاسم:اصلا می خوای خودم با همین دستام تمام این خاک ها رو بیرون بریزم/به سمت کا رگر می رود و او را کنار میزند و با دستانش شروع به کندن وبیرون ریختن خاک می کند/

    کارگر:چه کار می کنی آقا؟دو ساعته که من دارم این خاک هارومی ریزم تو، اونوقت تو داری میریزیش بیرون؟نکن دیگه.

    قاسم:همش تقصی منه.هر چی دست مُزدته بهت می دم فقط وایسا کنار و تماشا کن.

    کارگر:/به محمود/چه کار کنم آقا مهندس؟

    محمود:بیلِ ت رو بگیر دستت و پُرش کن.

    قاسم:من نمی زارم.مگه از روی جنازه ی من رد شیت./روی زمین دراز می شود/

    کارگر:الله اکبر.اون از دیروز ، اینم از امروز .بالاخره من چه کار کنم.بِکَنَم یا پُر کنم؟

    محمود:مگه نشنیدی ریس بنیاد چی گفت؟جاش عوض شده.باید از این جا بریم یه جای دیگه ،که این آقا راحت باشه.

    قاسم:چی چی رو عوض شده؟من نمیزارم/به مردم/مش غلام این آقا مهندس داره چی میگه؟ چرا وایسادی و بهش نگاه میکنی؟چرا بهش نمیگی که همه همسایه ها به این نتیجه رسیده بودن؟آقای دکتر این شما نبودی که جلسه توی خونه ات گذاشتی و این تصمیم رو گرفتی؟منیره خانم کجایی؟تو، محمد پسرت رو نفرستادی در خونه ی ما و گفتی نامه بنویس؟ خوب بهش بگو./به سمت دیگری می رود/آقای نظری شما چی؟شما چرا ساکتی؟چرا بهش نمی گی که اون نامه که همه زیرش رو امضا کردن،دست خطِ تو بوده نه من؟؟؟/کسی چیزی نمی گوید/پس چرا حرف نمیزنید؟/به سمت محمود می رود/آقای مهندس به خدای احد و واحد همین هایی که دورت حلقه زدند و خودشون رو به موش مردگی زدند و حرف نمیزنند، منو فرستادن روی یخ و با شما درگیر کردند.

    محمود:هر چی بوده دیگه گذشته.دستور از بالا رسیده که به حرف شاکی رو گوش کنید وماهم باید بریم یه جای دیگه که شاکی نداشته باشه.اون بنده خدا ها هم که تا حالا این همه صبر کردن.این دو سه روزم روش.

    قاسم:شاکی؟لابد منظورت از شاکی منم.آره؟

    محمود:پس کیه؟هی هرچی من هیچی نمیگم ،هی بدتر می کنی.اگه دست من بود دیروز با همین بیل می زدم توی سرت و دو شقه ات می کردم.تو هیج می دونی با کیا در افتاده بودی؟

    قاسم:16:روز نه، ولی امروز، آره.ازت خواهش می کنم منو ببخش/به گریه می افتد/نزار که جابجا بشه.

    محمود:هیچ باور نمیکنم که تو همون نا اهل دیروز باشی.تموم اتفاق های دیروز جلوی چشمامه. ببینم دیروز یادته؟


    /به دیروز بر می گردند.عده ایی گِرد کارگری جمع شده اند که مشغول کندن زمین است و مهندس بالای سر او ایستاده.قاسم فریاد زنان وارد میشود/


    قاسم:دارید چه کار می کنید؟

    محمود:مگه خودت نمی بینی؟

    قاسم:شما اجازه ندارید هر کاری دلتون میخاد انجام بدیت.

    محمود:ببخشید شما؟

    قاسم:من قاسم مرادی هستم.صاحب همین خونه ی جلوی چشمتون.

    محمود:منم مهندس محمود مقدسی هستم.از آشناییتون خوشحالم.حالا لطفا بفرمایید کنار تا ما به کارمون برسیم.

    قاسم:منو مسخره می کنی؟مگه از روی جنازه ی من رد بشید که بزارم هر کاری دلتون می خواد انجام بدیت./روی زمین دراز میکشد/

    محمود:کار دیگه از این حرف ها گذشته برادر من.نامه ی کاربری این مکان امضا شده و دیگه از دست کسی کاری برنمیاد.

    قاسم :چی چی رو بر نمیاد.الان نشونت میدم که بر میاد یا نه/به طرف کارگر می رود/هی داداش داری چی کار میکنی؟

    کارگر:مگه خودت نمی بینی؟

    قاسم:تمومش کن.تعطیله.

    کارگر:شما منو نیوردی اینجا که بخوای حالا دستور تعطیلی اش رو بهم بدی.هر وقت این آقا مهندس گفت تعطیل، ما هم بیلمون رو غلاف میکنیم وتعطیلش می کنیم.

    قاسم:شما انگار حرف خوش حالیتون نمی شه./به وسط میدان می رود و فریاد می زند/ای هوار ، ای داد ای بی داد.ای همسایه ها به دادم برسید.چرا وایسادیت و داریت نگاه می کنید.چرا بهشون حرفی نمی زنید؟این بیل و این کلنگ هر ضربه اش که به این خاک می رسه و گودش می کنه ؛داره آتیش به خونه وزندگی شما می ندازه./به سمت کارگر/مگه قرارمون این نبود که هممون شیر بشیم و بریم توی دهنشون.پس چرا ثم و بکم وایسادیت؟/به کارگر/گفتم تعطیلش کن.

    محمود:هیچ معلوم هست داری چی می گی؟ببینم نکنه تو کافری؟

    قاسم:به چشم شما هر کس ،که از خونه و زندگیش دفاع کنه، میشه کافر؟اگر اینجوریه، آره من کافرم.

    محمود:از اینجا تا خونه شما پنجاه متر راهه.

    قاسم:پنجاه مترنباشه.هزار متر باشه.شهردار به ما گفته بود که اینجا میشه پارک.نگفته بود که شما میایت و کاربریش رو عوض می کنید.

    محمود:حالا بهت میگیم اینجا تبدیل به پارک نمیشه.حرفی داری؟

    قاسم:بله که حرف دارم.

    محمود:پس برو به بالا دستی ها ی من حرفت رو بزن.طبق این نامه/نامه ایی به او نشان می دهد/ به من دستور داده شده که اینجا تا فردا باید آماده بشه و هیچ کس نمی تونه جلوی ما رو بگیره.

    قاسم:/فریاد زنان به سمت مردم می رود/ای هوار ،ای داد ،ای بی داد ،من با چه زبونی بگم که اجازه نمی دم بقل دست خونم یه قبرستون احداث بشه.

    محمود:چرا داد می زنی؟این قبرستون با همه قبرستون ها خیلی فرق می کنه.

    قاسم:مُرده،مُرده است و هیچ فرقی با هم نمی کنند.

    محمود:حرف دهنتو رو بفهم.اون کسایی که قراره توی این قبر ها بخوابن ،شهدای گمنامند.شهدایی که الان توی راهند وقراره برسند اینجا و توی این قبرها بخوابند.می فهمی؟

    قاسم:چه گمنام چه غیر گمنام.اصل اینه که شما داری این قبرها رو می کنی تا اینجا رو تبدیل کنی به قبرستون.

    محمود:عیبش چیه مرد حسابی؟

    قاسم:نگو عیب، بگو عیب هاش چیه.عیب هاش اینه که، به محض اینکه اینجا بشه قبرستون دیگه هرشب هر شب صدای بلند گوهای قبرستون برای جمع آوری خیرات ،خواب وآسایش رو از اهالی این محل می گیرن.بابا جان، من بچه ی عَلیل دارم ،دکترش گفته باید همه اش توی رخت خواب باشه و استراحت کنه.می فهمی؟به اون بچه رحم کنید.

    محمود:اگه مشکل شما سرو صداست من بهت قول میدم که به هیچ عنوان صدای بلندگوها شما رو اذیت نکنه.

    قاسم:قولت برای خودت.مشکل اصلی چیز دیگه است.

    محمود:بگو شاید تونستیم یه راهی برای اون پیدا کنیم.

    قاسم:مشکل اصلی اینه که ،به محض اینکه شهدای گمنامِ شما توی اینجا دفن بشه و اینجا بشه قبرستون، از قیمت خونه من که نزدیک ترین خونه به این قبرستونه ،ملیون ملیون پول کم میشه و به هر مشتری که نشونش بدم میگه به علت نزدیکی به قبرستون زیر قیمت باید ردش کنم بره.اُفت قیمت پیدا می کنه.می فهمی ؟

    محمود:پس این و بگو ،حرص مال دنیا رو می زنی.

    قاسم:شما اینجوری فکر کن.

    محمود:هیچ می دونی اینا کی اند که می خوان بیان و همسایه تو بشن؟

    قاسم: لابد چهار تا سرباز که توی جبهه شهید شدن.

    محمود:برای کی رفتن؟برای چی رفتن که امروز شدن چهار تا استخون یه پلاک سوراخ که نه اسمی روش هست نه مشخصه ایی؟

    قاسم:تو رو خدا شعار کافیه.گوش من وهمه ی این همسایه ها پُره از این شعارها.

    قاسم:هیچ می دونی این شهدا چند سال مفقود الجسد بودن.می دونی چند ساله که مادرشون چشم به راهشونه که برگردند؟می دونی بی نشون بودن چقدر سخته؟می دونی چند تا خواهر ،چند تا مادر،چند تا پدر و چند تا بچه منتظر اینند که یه نفر در خونه اشون رو بزنه و خبر برگشتن عزیزشون رو بهشون بده؟

    قاسم:اونها به میل خودشون رفتن

    محمود:تو راست می گی.اونها به میل خودشون رفتن.اما این که بیان و همسایه تو بشن به دست خودشون نبود. هیچ می دونی،خیلی از مناطق اومدن و کاندید شده بودن که این شهدا توی محله اونها دفن بشن.می دونی چرا؟

    قاسم:چرا؟

    محمود:چون با خودشون برکت میارن.خیر و بصیرت میارن.هر چی که بهش بگن خوب رو همراه خودشون میارن، که هر کسی قادر به فهم اون نیست.تو راست می گی.تو بهتره که به فکر قیمت خونه ات باشی.

    قاسم:محله ما به اندازه خودش خیرو برکت داره.بهتره که ما رو از این نعمت بی بهره کنید و ببرینشون اونجا که نیاز مبرم به نعمت دارن.

    محمود:باشه حالا که اینقدر اصرار داری ما فردا جمع می کنیم و از این محله می ریم.اما اینو بهت بگم که اسم محله ی شما توی قرعه کشی از بین دویست محله انتخاب شد و انگار قسمت نیست که این شهدا همسایه شما باشن.خودت خواستی.

    قاسم:یعنی قبول می کنید از اینجا بریت.به همین سادگی؟

    محمود:آره به همین سادگی.من جریان رو با بالا دستی هام در میون میزارم . مقبره شهدای گمنام رو جایی دیگه بنا می کنیم.امیدوارم که قیمت خونه ی شما روز به روز زیاد بشه.

    قاسم:پس این قبرهایی که کندیت چی میشه؟

    محمود:الان که دیگه دیر وقته.فردا میایم و این قبرها رو پر می کنیم .خیالت راحت


    /به حال باز میگردند.قاسم در حال گریه است و از محمود خواهش می کند/


    قاسم:ازت خواهش می کنم حرف های دیروز منو ندیده بگیر.منو ببخش.پشیمون شدم.

    محمود:هیچ معلوم هست تو چت شده؟

    قاسم:به بالا دستی هات خبر بده که من نظرم عوض شده و میخام همسایه هام رو بهم برگردونید.اصلا خودم براشون مقبره درست می کنم.خوبه؟

    محمود:میشه ازت بپرسم از دیشب تا حالا چه اتفاقی افتاد که نظرت اینجوری عوض شده؟

    قاسم:اگه بهت بگم ،بهش می گی که این قبرها رو بِکنه و شهدای گمنام رو همین جا دفن کنن؟

    محمود:اگه راستش رو بگی یه کاری برات می کنم.

    قاسم:من یه پسر دارم که نرمی استخوان داره و نمی تونه روی پا های خودش وایسه.اونو برای درمان به هردکتری نشون دادم، اما همشون گفتن که کاری از دستشون بر نمیاد.بچه ام خونه نشین شده بود وزخم بستر گرفته بود..دیشب بعد ازاینکه شما رفتید، منم اومدم و خوابیدم...توی خواب دیدم که یه نفر اومد به خوابم و بهم گفت: درسته تو نخواستی که ما همسایه ات شیم ،ولی ما قرار بود همسایه شما باشیم به همین خاطر باید رسم همسایگی رو به جا بیاریم. برای شفای پسرت رو به قبله بایست وسه مرتبه بگو الحمدالله ...... خشکم زده بود.نفسم بالا نمی اومد.بهش گفتم شما ؟؟رو بهم کرد و گفت :من یکی از بچه های لشکر ابوالفضل ،گردان مالک اشتر م.بلند شدم .الحمدالله رو گفتم و پسرم...../به گریه می افتدو اشک می ریزد/ اون پسرم رو..../به مردم/آقا مرتضی،حاج عزیز،آقای نظری ،پدرام پسرم روی پاهاش وایساده.

    محمود:پسرت شفا پیدا کرد؟

    قاسم:/با سر اشاره می کند که گرفته است/

    محمود:لشکر ابولفضل،گردان مالک اشتر؟؟!!!!!

    قاسم:تو رو خدا نذار همسایه هامون رو از پیشمون ببرن.تو اگه بخوای می تونی.مگه نگفتی اسم محله ما توی قرعه کشی بیرون اومده.پس حق باید به حق دار برسه.

    محمود:قیمت خونه ات چی میشه؟

    قاسم:تو رو خدا شرمندم نکن.

    محمود:پس همسایه های شاکیت چی میشه؟

    قاسم:کاری نداره ازشون می پرسیم.قبوله.

    محمود:قبوله.

    قاسم:آی همسایه ها.هر کدو متون قبول می کنید که این شهدای گمنام رو توی محله ی ما دفن کنن وباعث خیر وبرکت محله ما بشن.دستشو رو ببره بالا.


    و دستهایی که یکی یکی بالا می رود.................
     
    Mehdi 3 از این پست تشکر کرده است.
  2. Mehdi 3

    Mehdi 3 مستر نون ^-^

    3,853
    9,773
    4,005
    مرسی
     
    aysha98 از این پست تشکر کرده است.