1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

من و تو دیگه تنها نیستیم چون که ، خدا با ما نشسته چای می نوشه...

شروع موضوع توسط barfi ‏Feb 23, 2013 در انجمن مطالب جالب

  1. barfi

    barfi پشت کنـــــــــکوری :) همراه انجمن

    20,519
    50,747
    29,801
    هنوز به دیدار خدا می روند ... خدایی که در یک مکعب سنگی خود را حبس کرده !!
    خدا همین جاست ، نیازی به سفر نیست !
    خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو می خواند ،
    خدا در دستان مردی است که نابینایی را از خیابان رد می کند،
    خدا در اتومبیل پسری است که مادر پیرش را
    هر هفته برای درمان به بیمارستان می برد ،
    خدا در جمله ی " عجب شانسی آوردم"است !!
    خدا خیلی وقت است که اسباب کشی کرده و آمده نزدیک من و تو!!
    خدا کنار کودکی است که می خواهد از فروشگاه شکلات بدزد !!
    خدا کنارساعت کوک شده توست، که می گذارد 5 دقیقه بیشتر بخوابی!!
    از انسانهای این دنیا فقط خاطراتشان باقی می ماند و یک عکس با روبان مشکی،
    از تولدت تا آن روبان مشکی ، چقدر خدا را دیدی ؟!
    خدا را 7 بار دور زدی یا زیر باران کنارش قدم زدی؟
    خدا همین جاست، نه فقط در عربستان!
    خدا زبان مادری تو را می فهمد، نه فقط عربی را !
    خدایا دوستت دارم...
     
    ♥سایه♥، ❥ℳĀΣĐξĤ❥، Raziyeh و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. barfi

    barfi پشت کنـــــــــکوری :) همراه انجمن

    20,519
    50,747
    29,801
    روزی لیلی از علاقه شدید مجنون به او و اشتیاق بیش از پیش دیدار او با خبر شد
    پس نامه ای به او نوشت و گفت
    “اگر علاقه مندی که منو ببینی ، نیمه شب کنار باغی که همیشه از اونجا گذر میکنم باش”
    مجنون که شیفته دیدار لیلی بود چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست .
    نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید …
    از کیسه ای که به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و کنار مجنون گذاشت و رفت
    مجنون وقتی چشم باز کرد ، خورشید طلوع کرده بود آهی کشید و گفت :
    “ای دل غافل یار آمد و ما در خواب بودیم . افسرده و پریشون به شهر برگشت”
    در راه ، یکی از دوستانش اونو دید و پرسید : چرا اینقدر ناراحتی؟!
    و وقتی جریان را از مجنون شنید با خوشحالی گفت : این که عالیه !
    آخه نشونه اینه که ،لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره !
    دلیل اول اینکه : خواب بودی و بیدارت نکرده!
    و به طور حتم به خودش گفته : اون عزیز دل من ، که تو خواب نازه پس چرا بیدارش کنم؟!
    و دلیل دوم اینکه : وقتی بیدار می شدی ، گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشت
    پس برات گردوگذاشته تا بشکنی و بخوری !
    مجنون سری تکان داد و گفت : نه ! اون می خواسته بگه :
    تو عاشق نیستی ! اگه عاشق بودی که خوابت نمی برد !
    تو رو چه به عاشقی؟ بهتره بری گردو بازی کنی!
     
    ♥سایه♥، sepide، Raziyeh و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. barfi

    barfi پشت کنـــــــــکوری :) همراه انجمن

    20,519
    50,747
    29,801
    خدایا:
    یار دبستانی من کجاست؟
    کو معلمانم ؟
    چرا کسی نیست به خاطر نمره جمله نویسی چوب کف دستم بزند؟
    من راضیم ! برای نمره صفر، در تعلیمات اجتماعی تا که

    بفهمم آقای هاشمی آخر به نیشابور رسید یا نه...
    برای رفوزه شدن برای تو کوزه رفتن!
    من راضیم به حفظ کردن جدول ضرب...
    برای زیر زنگ ایستادن!
    می خواهم زبان پارسی را پاس بدارم..
    چرا که دلم تصمیم کبری گرفته!
    کجا رفتین خاطرات بچگی؟
    راستی معلمم! تو بگو...
    هنوزم در شیشه مربا را زیر آب گرم بگیریم باز می شود؟
    نکنه هیچ چیز مثل سابق نباشد؟
    خدایا مرا به مدرسه ام برگردان
     
    ♥سایه♥، Raziyeh، Sonya و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. barfi

    barfi پشت کنـــــــــکوری :) همراه انجمن

    20,519
    50,747
    29,801
    دویست و پنجاه سال پیش از میلاد؛ در چین باستان؛ شاهزاده ای تصمیم به ازدواجگرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند، تا دختری سزاوار را انتخاب کند.
    وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید غ مگین شد چون دختر او هم مخفیانه عاشق شاهزاده بود. دختر گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.
    مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم که شاهزاده هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.
    شاهزاده رو به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گلرا برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود.
    همه دختراندانه ها را گرفتند و بردند. دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشتو هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید.
    روز ملاقات فرا رسید، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدانهای خود داشتند.
    لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدانها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود!
    همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.
    شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند: گل صداقت... همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شو
     
    ♥سایه♥، Raziyeh، Sonya و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. barfi

    barfi پشت کنـــــــــکوری :) همراه انجمن

    20,519
    50,747
    29,801
    حواست هست؟

    شهریور است ...

    کم کم فکر باد و باران باش ...

    شاید کسی تمام گریه هایش را

    برای پاییز گذاشته باشد ...
     
    ♥سایه♥، Raziyeh، Sonya و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. بسیار تا بسیار زیبا بود :20:
     
  7. :20میسی دوستم
     
  8. خدا همین جاست،......مرسی خیلی خیلی زیبا بود....:22::22:
     
  9. Sonya

    Sonya حس خوبيه ببینی یه نفر همه رو بخاطر تـــو پس زده

    10,226
    58,479
    33,493
    خيلييييييييييييييييييييييييييييييي مطالبت قشنگ بود.مرسي:22:
     
  10. Raziyeh

    Raziyeh

    1,038
    2,181
    271
    مرسی خیلی زیبا بودن...