1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

من نگار هستم 20 سالمه(واقعی)

شروع موضوع توسط รђเ๓ค ‏Aug 19, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. รђเ๓ค

    รђเ๓ค تمنای هادی عزیز دل عسگری پس نگارا بفرما کجایی؟

    5,209
    15,160
    22,151
    داستان واقعی



    سلام
    می خوام داستان زندگیمو واستون بگم
    من نگار هستم 20 سالمه
    زادگاهم تهرانه اما دانشجوی اراکم و در حال حاضر اراک زندگی می کنم
    پدرم جانباز 75 درصد بود که 4 سال پیش شهید شد
    مادرم دکتر زنان و زایمانه البته 6 سال پیش از پدرم جدا شد و از ایران رفت
    آلمان زندگی می کنه
    مهر سال گذشته برگشت ایران و چند ماه پیش من بود
    اما اسفند بازم برگشت آلمان
    بگذریم می خوام از زندگیم بگم
    5 سال عاشق پسر کسی بودم که دوستم نداشت و بهم خیانت کرد.باهام بازی کرد و از زندگیم رفت
    تاوان روحیه سنگینی دادم
    خیلی سنگین
    واسه فراموش کردنش خیلیا بهم پیشنهاد داشتن یه دوست جدید رو دادن. اوایل قبول نمی کردم اما....
    یه روز که خیلی دلم گرفته بود و از دانشگاه بر می گشتم هوس کردم پیاده توی شهر قدم بزنم
    اول رفتم یه رستوران خوب
    می خواستم کاری کنم از فکر گذشته ها فرار کنم
    بهترین غذا رو خوردم
    و بعد اومدم تا مرکز شهر
    حوصله ی خرید نداشتم
    همونجا منتظر تاکسی وایسادم
    به اولین ماشینی که جلوی پام ترمز کرد اسم مسیر را گفتم اونم نگه داشت و من سوار شدم
    یکم که رفت گفت اجازه میدید من اینجا نگه دارمو کارمو انجام بدم
    منم گفتم باشه سرمو به شیشه تکیه دادمو بیرونو نگاه می کردم تا برگرده
    توی ماشینش بوی عطر خیلی خوبی میومد
    یه عروسک خیلی قشنگو عقب کنار من به دستگیره آویزون بود
    جلو هم یه جا کلیدی خوشگل
    به نظر میومد خیلی خوش سلیقه است
    من عاشق پسرای اینطوری بودم
    همون موقع بر گشت و عذر خواهی کرد
    منم چیزی نگفتم
    یکم که رفت شروع کرد سوال پرسیدن
    منم ازش خوشم اومده بود بر عکس همیشه خیلی آروم و با لبخند جواب می دادم
    وقتی رسیدم نزدیک خونه گفتم من جلو تر پیاده میشم
    اونم گفت میشه یکم دیگه با هم باشیم منم قبول کردم
    گفت اسمم آرمانه اما سنشو نگفت من حدث زدم26 سالش باشه اونم خندید
    آخرش شماره خواست
    اول قبول نکردم اما بعد راضی شدمو شمارمو دادم
    تا در خونه منو رسوند
    5 دقیقه بعد هم زنگ زد وگفت خوشحالم که قبول کردی
    روز بعد زنگ زد و بیشتر حرف زدیم
    گفت کارمند پالایشگاست و یه شرکت خصوصی هم داره
    خونشون هم بهترین جای اراکه
    همون روز اومد دنبالمو با هم رفتیم سفره خونه
    بر عکس روز قبل حسابی به خودم رسیده بودم
    البته باید بگم من یه دختر کاملا امروزیم
    اصلا با حجاب نیستم
    اما اون روز بعد از چند وقت حسابی به خودم رسیده بودم
    وقتی اومد دنبالم گفت چقدر شبیه عروسکایی
    منم که بدم نمیومد پشت چشم نازک می کردمو خودمو لوس می کردم
    وقتی هم ساکت می شدم می گفت حرف بزن صدات خیلی دلنشینه
    اون روز بهم گفت اگه از تنهایی حوصلم سر میره می تونم عصرها برم شرکت پیش خودش
    منم قبول کردم
    از یه طرف دنبال کارای بورسیه بودم از یه طرف درگیر عشق جدیدم
    عصرها می رفتم شرکت پیشش
    اون جا منشیای خانوم سایمو با تیر می زدن
    همیشه می گفتن آقای مهندس فقط سختگیری هاش مال ماست
    آخه من خیلی شیطونمو خیلی اذیت می کردم
    یه روز در حضور جمع ازم خواستگاری کرد و قول داد حتی اگه بورسیم درست نشد تحت هر شرایطی با هم از ایران بریم
    من حرف خانوادشو زدم که گفت اگه قبول کنم مادرش میاد خواستگاری
    من فرصت خواستم صبر کنه تا مادرم چند ماه بعد برگرده ایران اونم قبول کرد
    دیگه بهش به چشم همسر آیندم نگاه می کردم
    یه روز توی شرکت دوتایی با هم تنها بودیم
    منم که دنبال فرصت واسه ناز کردن بودم خودمو زدم به سر درد
    اول گفت بریم دکتر بعد هم گفت ببرمت خونه استراحت کنی
    اما به جای خونه ی خودم منو برد خونه ی خودش
    یه خونه ی خیلی بزرگ
    بهم می گفت اینجا خونه ی شماست
    از هفته ی آینده با هم میریم خرید واسه ی خونمون
    بهم گفت برو توی اتاق استراحت کن
    اگه هم خواستی درو قفل کن
    منم که بهش اعتماد داشتم با خیال راحت دراز کشیدم
    یه ساعت نشد که اومد کنارم
    تا اون روز حرفی از رابطه ی عمیق تر نزده بود اما اونروز بیشتر بهم نزدیک شد بغلم کردو صورتمو بوسید و گفت مثل فرشته ها زیبایی
    بعد هم........
    متاسفانه یا خوشبختانه دختر بودنمو اون روز اونجا جا گذاشتم
    ترسی نداشتم چون نه واسم مهم بود نه توی خانوادم محدودیتی واسه این چیزا هست
    به هر حال اونم بعد ازون رابطه بیشتر هوامو داشت
    خیلی مراقبم بود
    منو با خانوادش آشنا کرد مادر منم اومد و بیشتر آشنا شدیم
    چند ماه گذشت ورابطه ی ما ادامه داشت
    خونمونو رنگ کردیم
    کابینت سفارش دادیم
    لوستر خریدیم
    همه ی این کارا به سلیقه ی من انجام می شد
    اما خیلی اتفاقی فهمیدم آرمان زن داره
    بچه هم داشت
    یه پسر 2 ساله به نام آراد
    خیلی ناراحت بودم
    می خواستم تمومش کنم اما من باردار بودم
    چند وقت قهرو دعوا
    می خواستم سقطش کنم اما اون ازم شکایت کرد
    الان 3 ماهه که باردارم
    زنش فهمیده
    خیلی مجبورم کرد ازش فاصله بگیرم اما وقتی فهمید حامله ام باهام کنار اومد
    بعد از ایام فاطمیه هم میرم قراره عقدم کنه
     
    general javad، MahdiyarMJD، ×امیرمحمد × و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. ILMAH_68

    ILMAH_68 خدایا شکرت

    2,142
    8,277
    2,351
    :29::29::29:
     
    general javad و รђเ๓ค از این پست تشکر کرده اند.
  3. Seyedeh maryeh

    Seyedeh maryeh Senorita

    1,284
    2,469
    381
    خاک ور چوک:18:
     
    general javad و รђเ๓ค از این پست تشکر کرده اند.
  4. รђเ๓ค

    รђเ๓ค تمنای هادی عزیز دل عسگری پس نگارا بفرما کجایی؟

    5,209
    15,160
    22,151
    چرا
     
    general javad از این پست تشکر کرده است.
  5. Seyedeh maryeh

    Seyedeh maryeh Senorita

    1,284
    2,469
    381
    هیچی همین جوری گفتم :16: دلم واسه برره تنگ شده بود:16:
     
    general javad و รђเ๓ค از این پست تشکر کرده اند.
  6. ✔Javad-fa✔

    ✔Javad-fa✔ بچه ترازاونی که برات وقت تلف کنم!

    3,804
    20,189
    29,145