1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

من عاشق هستم(با این داستان زیاد موافق نیستم ولی دیدم طرفدارای خاصی داره)

شروع موضوع توسط sepideh.S ‏Sep 26, 2013 در انجمن داستان و رمان

  1. sepideh.S

    sepideh.S Ceramist

    970
    3,329
    436
    داستان غمگینه:
    [​IMG]

    وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود

    که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .

    به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه .

    اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .

    آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست .

    من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.

    میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم .

    من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

    تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود.

    از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم.

    وقتی کنارش نشسته بودم.تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود.

    آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه.

    بعد از ۲ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ،

    به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .

    روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد

    با من بیاد” . من با کسی قرار نداشتم.

    ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی

    پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم

    درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید .

    من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون

    لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.

    آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد

    و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .

    یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم

    روز فارغ التحصیلی فرا رسید

    من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا

    مدرکش رو بگیره میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من

    توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ،

    با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی با وقار خاص و آروم گفت تو بهترین داداشی

    دنیا هستی ، متشکرم.

    میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم .

    من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

    نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه

    من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.

    با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.

    اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم

    اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”

    سالهای خیلی زیادی گذشت ...

    به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی

    اون خوابیده فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند یه نفر داره دفتر

    خاطراتش رو میخونه دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته

    این چیزی هست که اون نوشته بود:

    ” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه.

    اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم.

    من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای

    من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم.

    اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم دارم.

    ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”



    برداشت مستقیمی از "دهکده ی داستان ها" گروه داستان نویسی king
     
    MR.Nimasr، ragvin، Mehdi 3 و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. ❥ℳĀΣĐξĤ❥

    ❥ℳĀΣĐξĤ❥ ـمـــهــرـبــانـــو

    3,596
    17,058
    4,186
    مو به تنم سیخ شــــــــــــــد!!!:frown::cry::rolleyes:
     
    ragvin، Mehdi 3 و Vida از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. Vida

    Vida روهــــــــــم رفته..روحــــــــم رفته!!!

    2,454
    9,031
    558
    ممنون :unsure::inlove:
     
    Mehdi 3 و ❥ℳĀΣĐξĤ❥ از این پست تشکر کرده اند.
  4. اینا همش داستانه:16:
     
    Mehdi 3 و sepideh.S از این پست تشکر کرده اند.
  5. hosseiN.1

    hosseiN.1 chasing the orginal high

    1,770
    5,217
    517
    ازین داستانا زیاده یه لحظه حس نفر قبلی منم گرفت
     
    Mehdi 3 و sepideh.S از این پست تشکر کرده اند.
  6. Goln@r

    Goln@r هیچ....

    2,983
    5,827
    12,663
    سپیده می دونی من به این داستان ها حساسم..... می دونی اگه واقعی باشه.... اگه اینجوری باشه....
     
    Mehdi 3 از این پست تشکر کرده است.
  7. Seyedeh maryeh

    Seyedeh maryeh Senorita

    1,284
    2,469
    381
    اغا خب خوبه هر دو تا ادمای با شرمو حیایی بودن که نگفتن افرین بهشون خخخخ:biggrin::biggrin::biggrin::biggrin::biggrin:
     
    sepideh.S و Mehdi 3 از این پست تشکر کرده اند.
  8. ragvin

    ragvin

    374
    3,116
    329
  9. جفتشونم همون پرنده هستن که همتون میشناسید :35::35::35:
     
    sepideh.S از این پست تشکر کرده است.
  10. amir b

    amir b به مردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی

    492
    555
    281
    زحمت کشیدی