1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

ملانصرالدین

شروع موضوع توسط TODELYA ‏Dec 31, 2014 در انجمن خاطرات خنده دار

  1. TODELYA

    TODELYA خداحافظ

    2,151
    9,917
    25,629
    داستان خانه عزاداران

    روزی ملا در خانه ای رفت و از صاحبخانه قدری نان خواست

    برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید

    کی در خانه بود و گفت : نداریم!
    ملا گفت: لیوانی آب بده!

    برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید

    ک پاسخ داد: نداریم!
    ملا پرسید: مادرت کجاست:

    برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید

    ک پاسخ داد : عزاداری رفته است!
    ملا گفت: خانه شما با این حال و روزی که دارد باید همه قوم و خویشان به تعزیت به اینجا بیایند نه اینکه شما جایی به عزاداری بروید!
     
    ×امیرمحمد × از این پست تشکر کرده است.
  2. TODELYA

    TODELYA خداحافظ

    2,151
    9,917
    25,629
    داستان بچه ملا

    روی ملا خواست بچه اش را ساکت کند به همین جهت او را بغل کرد و برایش لالایی گفت و ادا در می آورد, که ناگهان بچه روی او ادرار کرد!
    ملا هم ناراحت شد و بچه را خیس کرد.
    زنش گفت: ملا این چه کاری بود که کردی؟
    ملا گفت: باید برود و خدا را شکر کند اگر بچه من نبود و غریبه بود او را داخل حوض می انداختم!
     
    ×امیرمحمد × از این پست تشکر کرده است.
  3. TODELYA

    TODELYA خداحافظ

    2,151
    9,917
    25,629
    داستان ملا در جنگ

    روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست.
    ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟
     
    ×امیرمحمد × از این پست تشکر کرده است.
  4. TODELYA

    TODELYA خداحافظ

    2,151
    9,917
    25,629
    داستان نردبان فروشی ملا

    روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید: ای مرد بالای نردبان چکار می کنی؟ملا گفت نردبان می فروشم!
    باغبان گفت : در باغ من نردبان می فروشی؟
    ملا گفت: نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آنرا می فروشم.
     
    ×امیرمحمد × از این پست تشکر کرده است.
  5. TODELYA

    TODELYA خداحافظ

    2,151
    9,917
    25,629
    داستان لباس نو

    روزی ملا ملا به مجلس میهمانی رفته بود اما لباسش مناسب نبود به همین جهت هیچکس به او احترام نگذاشت و به تعارف نکرد!
    ملا ه خانه رفت و لباسهای نواش را پوشید و به میهمانی برگشت اینبار همه او را احترام گذاشتند و با عزت و احترام او را بالای مجلس نشاندند!ملا هنگام صرف غذا در حالیکه به لباسهای نواش تعرف می کرد گفت: بفرمایید این غذاها مال شماست اگر شما نبودید اینها مرا داخل آدم حساب نمی کردند.
     
    ×امیرمحمد × از این پست تشکر کرده است.
  6. TODELYA

    TODELYA خداحافظ

    2,151
    9,917
    25,629
    داستان ملا و گوسفند

    روزی ملا از بازار یک گوسفند خرید در راه دزدی طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا را افتاد.
    ملا به خانه رسید ناگهان دید که گوسفندش تبدیل به جوانی شده است
    دزد رو به ملا کرد و گفت من مادرم را اذیت کرده بودم او هم مرا نفرین کرد من گوسفند شدم ولی چون صاحبم مرد خوبی بود دوباره به حالت اول بازگشتم.
    ملا دلش به حال او سوخت و گفت: اشکالی ندارد برو ولی یادت باشد که دیگر مادرت را اذیت نکنی!
    روز بعد که ملا برای خرید به بازار فته بود گوسفندش را آنجا دید. گوش او را گرفت و گفت ای پسر احمق چرا مادرت را ناراحت کردی تا دوباره نفرینت کند و گوسفند شوی!؟
     
    ×امیرمحمد × از این پست تشکر کرده است.
  7. TODELYA

    TODELYA خداحافظ

    2,151
    9,917
    25,629
    داستان خانه ملا

    روزی جنازه ای را می بردند پسر ملا از پدرش پرسید : پدرجان این جنازه را کجا می برند؟!
    ملا گفت او را به جایی می برند که نه اب هست نه نان هست نه پوشیدنی هست و نه چیز دیگری
    پسر ملا گفت : فهمیدم او را به خانه ما می برند!
     
    ×امیرمحمد × از این پست تشکر کرده است.
  8. TODELYA

    TODELYA خداحافظ

    2,151
    9,917
    25,629
    داستان داماد شدن ملا

    روزی از ملا پرسیدند : شما چند سالگی داماد شدید؟
    ملا گفت به خدا یادم نیست چونکه آن زمان هنوز به سن عقل نرسیده بودم!
     
    ×امیرمحمد × از این پست تشکر کرده است.
  9. TODELYA

    TODELYA خداحافظ

    2,151
    9,917
    25,629
    داستان گم شدن ملا

    روزی ملا خرش را گم کرده بود ملا راه می رفت و شکر می کرد. دوستش پرسید حالا خرت را گم کرده ای دیگر چرا خدا را شکر می کنی؟
    ملا گفت به خاطر اینکه خودم بر روی آن ننشسته بودم و الا خودم هم با آن گم شده بودم!؟
     
    ×امیرمحمد × از این پست تشکر کرده است.
  10. TODELYA

    TODELYA خداحافظ

    2,151
    9,917
    25,629
    داستان دوست ملا

    روزی ملا با دوستش خورش بادمجان می خورد ملا از او پرسید خورش بادمجان چه جور غذایی است؟
    دوست ملا گفت : غذای خیلی خوبی است و راجع به منافع ان سخن گفت.
    بعد از اینکه غذایشان را خوردند و سیر شدند بادمجان دلشان را زد به همین جهت ملا شروع کرد به بدگویی از بادمجان و از دوستش پرسید: خورش بادمجان چگونه غذایی است!؟
    دوست ملا گفت: من دوست توام نه دوست بادمجان به همین جهت هر آنچه را که تو دوست داری برایت می گویم!
     
    ×امیرمحمد × از این پست تشکر کرده است.