1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

مشاعره

شروع موضوع توسط Admin ‏Feb 7, 2014 در انجمن شعر و مشاعره

  1. Mariツ

    Mariツ وقتی خودت در خود گرفتاری هر گونه یِ زنجیر یعنی هیچ

    1,617
    4,460
    28,740
    من امشب آمدستم وام بگزارم.
    حسابت را کنار جام بگذارم .
    چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
    فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخیِ بعد از سحرگه نیست .
    حریفا !
    گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است .
     
    P@rnian و Faryade yas از این پست تشکر کرده اند.
  2. Faryade yas

    Faryade yas •••●سکوت ، فریاد من است ●•••

    3,184
    9,895
    39,948
    تا ابد در کوی تو شد منزلم

    سر بنه بر شانه های خسته ام

    تا ببینی از چه من دل بسته ام

    شمع باش و بگردان بر سرت

    این غلام دل سپرده بر درت

    های و هوی من نمیگردد تمام

    تا تو را دارم ،تمام لحظه هام
     
    P@rnian و Mariツ از این پست تشکر کرده اند.
  3. Mariツ

    Mariツ وقتی خودت در خود گرفتاری هر گونه یِ زنجیر یعنی هیچ

    1,617
    4,460
    28,740
    می کنم فریاد،
    ای فریاد!
    ای فریاد!
    خانه‌ام آتش گرفته‌ست،
    آتشی بیرحم.
    همچنان می سوزد این آتش،
    نقش‌هائی را که من بستم بخون دل
    بر سر و چشم و در و دیوار
     
    P@rnian و Faryade yas از این پست تشکر کرده اند.
  4. Faryade yas

    Faryade yas •••●سکوت ، فریاد من است ●•••

    3,184
    9,895
    39,948

    روز اول باخود گفتم
    دیگرش هرگز نخواهم دید
    روز دوم باز میگفتم
    لیک با اندوه و با تردید
    روز سوم هم گذشت اما
    بر سر پیمان خود بودم
    ظلمت زندان مرا می کُُُُشت
    باز زندان بان خود بودم
    آن من دیوانه عاصی
    در درونم های و هوی میکرد
    مشت بر دیوارها میکوفت
    روزنی را جستجو میکرد
     
    P@rnian و Mariツ از این پست تشکر کرده اند.
  5. Mariツ

    Mariツ وقتی خودت در خود گرفتاری هر گونه یِ زنجیر یعنی هیچ

    1,617
    4,460
    28,740
    در آنجا بر فراز قله کوه
    دوپایم خسته از رنج دویدن
    به خود گفتم که در این اوج دیگر
    صدایم را خدا خواهد شنیدن...
     
    Faryade yas و P@rnian از این پست تشکر کرده اند.
  6. P@rnian

    P@rnian ...خداحافظ...

    3,020
    8,296
    35,577
    نگاه کن که غم درون دیده ام
    چگونه قطره قطره آب می شود
    چگونه سایهء سیاه سرکشم
    اسیر دست آفتاب می شود

    فروغ
     
    Mariツ و Faryade yas از این پست تشکر کرده اند.
  7. Faryade yas

    Faryade yas •••●سکوت ، فریاد من است ●•••

    3,184
    9,895
    39,948
    در نبیندیم بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه نـــــــــــــــــــــور

    در نبندیم بـــــــــــــــــــــــــــه آرامش پــــــــــــــر مهر نسیم

    پــــــــــــــــــــــــــــــــــرده از ساحت دل ، بـــــــــــــــــرگیریم

    رو بـــــــــــــــــه این پنجره با شوق ، ســـــــــــــلامی بکنیم

    زندگی ، رســــــــــــــــــــــــــم پذیرایی از تقدیــــــــــر است

    ســـــــــــــــــــــــــــــهم من ، هــــــــــــــــــــر چه که هست

    مــــــــــــــــــــــــن به اندازه این ســــــــــــــهم نمی اندیشم

    وزن خـــــــــــــــوشبختی مــــــــــــــن ، وزن رضایتمندیست

    شـاید این راز ، همان رمز کنار آمدن و سازش با تقدیر است


    زنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدگی شــــــــــــاید ،

    شــــــــــــــــــــــــــــــــــــعر پدرم بود ، کـــــــــــــــــــه خواند


    چای مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــادر ، کـــــــــــــه مرا گرم نمود

    نـــــــــــــــــــــــــــــــان خواهر ، کــــــــــــــه به ماهی ها داد

    زنــــــــــــــــدگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم
     
    Mariツ و P@rnian از این پست تشکر کرده اند.
  8. P@rnian

    P@rnian ...خداحافظ...

    3,020
    8,296
    35,577
    من نمیگویم درین عالم
    گرم پو، تابنده، هستی بخش
    چون خورشید باش
    تا توانی
    پاک، روشن
    مثل باران
    مثل مروارید باش


    "فریدون مشیری"

     
    Mariツ و Faryade yas از این پست تشکر کرده اند.
  9. Faryade yas

    Faryade yas •••●سکوت ، فریاد من است ●•••

    3,184
    9,895
    39,948

    شايد از آن پس بود که احساس مي کردم
    درسينه ام پر مي زند شب ها پرستويي

    شايد از آن پس بود که با حسرت از دستم
    هرروز سيبي سرخ مي افتاد در جويي

    از کودکي ديوانه بودم،مادرم مي گفت:
    از شانه ام هرروز مي چيده است شب بويي
     
    P@rnian و Mariツ از این پست تشکر کرده اند.
  10. Mariツ

    Mariツ وقتی خودت در خود گرفتاری هر گونه یِ زنجیر یعنی هیچ

    1,617
    4,460
    28,740
    یک ستاره نطفه بست
    در شبم که می نشست
    روی رود یادگارها
    پس چرا ستاره آرزو کنم

    فروغ
     
    P@rnian و Faryade yas از این پست تشکر کرده اند.