1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

مستی برای شراب گران قیمت ؟!؟ | نویسنده شاهتوت

شروع موضوع توسط شاهتوت ‏Dec 24, 2012 در انجمن داستان و رمان

  1. سلام:13:
    دوستان ما بین پست های داستان پست ندید لطفا ... مشکلی بود برام پیام بفرستین ... نقدی هم داشتین همینطور :125:

    [​IMG]
     
    setareh، sajjad و marzieh از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. شده یه روز یه تصمیمی بگیری... بهش عمل کنی و بعد بفهمی، اوه! چه اشتباه بزرگی کردی!
    با عصبانیتی که سعی می کردم کنترلش کنم گفتم:
    - آقای سلطانی، من فقط دو ماه وقت می خوام.
    آقای سلطانی بدون اینکه سر بلند کنه، خودش و با کاغذای روی میزش سر گرم کرد...
    اینبار بلند تر گفتم:
    - آقای سلطانی؟
    سر بلند کرد و با جدیت گفت:
    - خانم محترم... من به شما ده روز مهلت دادم.
    - آخه آقای سلطانی، توی ده روز من چطور می تونم صد و بیست میلیون جور کنم؟!
    - بیشتر از این کاری ازم بر نمیاد... شما همون موقع که چک می کشیدین، باید فکر این روزم می کردین! شما گفتین چکاتون به موقع پاس میشه... حالا اون زمان تعیین شده رسیده، شما هم باید تسویه حساب کنین.
    کل کل کردن با این مرد، چیزی جز حرص خوردن بیشتر برام نداشت... مرتیکه ی شکم گنده، فقط به فکر شکمشه.
    ولی اگه این مردک چکا رو می داد دست شرخر... اون وقت... اون وقت من... وکیل پایه یک دادگستری... مرسده سپهری، می افتم پشت میله های زندان.
    سعی کردم به خودم مسلط باشم. از دفتر سلطانی زدم بیرون.
    زیر لب داشتم سلطانی رو نفرین می کردم. به طرف زانتیای مشکیم که اون طرف خیابون پارک شده بود رفتم.
    هنوز پام و توی خیابون نذاشته بودم، که با صدای بوق ماشینی سر بر گردوندم و احساس کردم یه چیزی به پاهام خورد و به سمت دیگه هلم داد. روی زمین افتادم، اشهدم و خوندم. انگار رفته بودم زیر ماشین! خدارو شکر کردم... انگار حرف دلم و شنیده بود و داشت از شر این بدهیِ گنده خلاصم می کرد.
    چشم باز کردم، دیدم نه خیر، صحیح و سالم روی زمینم!
    به سرعت از جا بلند شدم و با خشم به طرف راننده ی مرسدس بنز مشکی که از پشت شیشه ی دودی قابل دیدن نبود، برگشتم و گفتم:
    - انگار به جای شیشه ها، چشات و دودی کردی! کوری؟ نمی بینی؟ ریز نیستم که هیکل به این گنده گی رو با اون چشای دودیت هم نتونی ببینی!
    صدای بوق ماشینای پشتی بلند شد... با خشم به یکی از این ماشینا که از کنارمون می گذشت بر گشتم و گفتم:
    - هوی، چته؟ جاده به این بزرگی، بیا برو دیگه! هی دستت و گذاشتی روی اون بوق لعنتی... کرمون کردی.
    ماشین که یادم نموند چی بود، از کنارم گذشت... اما بنز همون طور ایستاده بود.
    بدبختیم کم بود، اینم یکی دیگه! داشت زیرم می گرفت تو این هیری ویری، چلاق ملاق هم بشم... نفس عمیقی کشیدم.
    به طرفش برگشتم و گفتم:
    - اگه دک و پزتون کم نمیشه، بیاین پایین، ببینین سالم هستم یا زدین لت و پارم کردین!
    در عقب باز شد و دو تا پا، با کفشای ورنی براق، روی زمین قرار گرفت...
    شلوار طوسیش هم پیدا شده بود. جورابای سفیدش برق می زد. اتوی شلوارش هندونه رو قاچ می کرد!
    پیاده شد. سر که بلند کردم هنگ کردم! بابا این که فوکول کراواتی خودمون بود!
    همون لبخند مسخره ی همیشگی روی لبش هک بود... دلم می خواست اون چشای بی ریختش و از کاسه در بیارم، تا اون طور نگام نکنه.
    در همین حین در سمت راننده هم باز شد و یه مرد سی و پنج-شش ساله پیاده شد.
    قیافه ی بدی نداشت، جز اون موهای بی ریخت فشنش.
    به طرف فوکل کراواتی برگشتم.
    نزدیکم شد و گفت:
    - حالتون خوبه؟
    حرف زدنش هم مثل همیشه سنگین و رنگین بود. انگار می ترسید بیش از اندازه حرف بزنه!
    لبخندی که بیشتر به فحش شباهت داشت تحویلش دادم و گفتم:
    - بد نیستم.
    به مردی که راننده ی ماشین بود، اشاره کردم و گفتم:
    - بهتره راننده هاتون و عوض کنین، انگار کورن! جایی رو نمی بینن.
    لبخندی زد. بابا ما نخوایم شما لبخند بزنی، کی رو باید ببینیم؟ لبخند که می زنه، فکر می کنم صد تا فحش می خوره تو صورتم! با زنگ گوشیم به خودم اومدم.
    گوشی و از کیفم بیرون کشیدم.
    صدای مهسا توی گوشی پیچید:
    - کجایی مرسده؟ آقای مرتضوی تشریف آوردن.
    - بگو نیم ساعتِ می رسم. من که گفته بودم امروز دیر بیاد... واسه چی نازل شده اون جا؟ بگو دادگاه بوده... داره میاد.
    - دادگاه داشتی؟
    - تو بگو... به بقیه اش چیکار داری؟
    - خیلی خب عصبانی نشو... خداحافظ.
    بدون خداحافظی گوشی و قطع کردم.
    صدای فوکول کراواتی بلند شد:
    - دادگاه بودین؟
    نیشخندی بهش زدم:
    - آره بودم. با اجازتون الان کلی بدبختی ریخته سرم، باید برم.
    بهم نگاه کرد... خدایا راست میگن ها، مار از پونه بدش میاد، جلوی خونه اش سبز میشه! منم از این یارو هر چی متنفرتر می شدم، بیشتر می دیدمش.
    داداش تنهامون بذار من اشتباه کردم... کم مونده بود بگم:
    - داداش تقصیر این راننده ی کور تو نبود، من کور بودم خوردم به ماشینت! ماشین نازنازیت چیزیش نشد؟
    گفت:
    - خانم سپهری، می خواین برسونیمتون بیمارستان؟
    - نه، ممنونم. فعلا اون قدر کار ریخته سرم، که هوس بیمارستان رفتن نکنم. با اجازتون آقای کیان مهر.
    اگه همون روز اول، اون همه پول برای اینکه وکیلت بشم گیرم نمی اومد، خیلی وقت پیش هر چی توی این دلم تلنبار شده بود، نثارت کرده بودم. هی خدا... پول... پول... از کجا پیدا کنم؟
    نفهمیدم چه طوری دست به سرش کردم و سوار ماشینم شدم.
     
    mojt@ba، setareh و marzieh از این ارسال تشکر کرده اند.

کلمات جستجو شده:

  1. رمان مست برا شراب گران ق مت