1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

مستان ز خدا بی خبرند!

شروع موضوع توسط ♕ مـــــ☽ــــــاه بانــــو ♕ ‏Aug 9, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. مَردی قصد سفر کرد، دختر مجردی هم داشت با خودش گفت دخترم رو میبَرم نزد امین شهر و میرم مسافرت و برمیگردم.دخترشو برد پیش شیخ و ماجرا را براش توضیح داد و شیخ هم قبول کرد و رفت.شب شد و دختر دید شیخ بستر دختر رو بغل بستر خودش آماده کرد و خواست که بخوابه،دختر با زحمت تونست از دست شیخ فرار کنه،هوا خیلی سرد بود،دختر بعد از فرار هیچ لباس گرمی بر تن نداشت.توی راه دید که یه جمع دور آتیش جمع شدن و دارند مشروب میخورن و مست کردند،با خودش گفت اون شیخ بودمی خواست باهام اون کارو کنه ؛ اینا که مست هستند جای خود دارنیکی از مست ها دختر و دید و به دوستاش گفت که سرتون به کار خودتون باشه.توی این صحبت ها دختر از شدت خستگی و سرما از حال میره و میافته یکی از مست ها میره دختر و بغل میکنه و میاره بغل آتیش تا گرم شه،یه کم بعد که دختر بهوش میاد میبینه که سالمُ و گرمه و اونا دارن کار خودشونو میکنن،اونجا بود که میگه یه پیک هم واسه من بریز و میخوره و این شعر رو میگه :از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کردترک تسبیح و دعا خواهم کردوسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کردتا نگویند که مستان ز خدا بی خبرند!



    [​IMG]
     
    1984، FLOWER BUD، MahdiyarMJD و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. Jud/Abbot

    Jud/Abbot دختر همیشه خندون

    10,718
    18,012
    48,956
    فوق العاده بود عالی بود
     
  3. MahdiyarMJD

    MahdiyarMJD مَنَم مَنگ.با هَمون بَنگ.کوچه تنگ.مثل سنگ.هنگِ هنگ

    200
    808
    21,129