1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

محرم نامه

شروع موضوع توسط *امين* ‏Oct 29, 2013 در انجمن مذهبی

  1. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    [​IMG]


    السلام علیک یا اباعبدالله (ع)

    سلام دوستان گل انجمن .
    من برای ماه محرم این بخش رو ساختم تا همه دوستان بیان و مطلب ، عکس ، دلنوشته با آقا امام حسین ، شعر و یا هر چیزه دیگه ای که مرتبط با این ماه زیبا و پر از غم و اندوه هست بگذارید .
    خیلی دوست دارم همگی کمک کنند و تو این بخش مشارکت کنند .
    از کادر مدیریت هم میخوام اگه مقدوره این بخش رو مهمش کنند و حداقل برای این یک ماه سر تیتر سایت قرار داشته باشه .
    ممنونم از همه شمایی که کمک میکنید و مطلب میگذارید .
    (راستی خواهشا تو این پست تشکر و یا هر چیز از این طیف رو ننویسید و فقط تماما اجازه دهید به امام حسین (ع) اختصاص پیدا کنه . بحثه خارج از موضوع هم نفرمایید . )


    [​IMG]
    [​IMG]
     
    ••ÐêMōn••، Seyed Mahdi، ❥ℳĀΣĐξĤ❥ و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    [​IMG]
     
    ••ÐêMōn••، Seyed Mahdi و ❥ℳĀΣĐξĤ❥ از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    روزشمار حرکت حضرت مسلم به کوفه تا شهادت

    رمضان 60: رسیدن هزاران نامه دعوت به دست امام،سپس فرستادن مسلم بن‏ عقیل به کوفه برای بررسی اوضاع
    5 شوال 60: ورود مسلم بن عقیل به کوفه،استقبال مردم از وی و شروع آنان به بیعت

    11 ذی قعده 60: نامه نوشتن مسلم بن عقیل از کوفه به امام حسین و فراخوانی به ‏آمدن به کوفه

    8 ذی حجه 60: دستگیری هانی،سپس شهادت او، خروج مسلم بن عقیل در کوفه با چهار هزار نفر،سپس پراکندگی‏ آنان از دور مسلم و تنها ماندن او و مخفی شدن در خانه طوعه. تبدیل کردن امام حسین‏«ع‏» حج را به عمره در مکه، ایراد خطبه برای مردم و خروج از مکه همراه با 82 نفر از افرادخانواده و یاران به طرف کوفه.

    9 ذی حجه 60: درگیری مسلم با کوفیان،سپس دستگیری او و شهادت مسلم بر بام‏ دار الاماره کوفه
     
    ••ÐêMōn••، Seyed Mahdi و ❥ℳĀΣĐξĤ❥ از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    [​IMG]
     
    ••ÐêMōn••، Seyed Mahdi و ❥ℳĀΣĐξĤ❥ از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    طفلان مسلم بن عقیل

    چون حسین بن على علیه‏السلام شهید گردید، دو پسر كوچك از لشكرگاهى اسیر شدند و آنها را نزد عبیدالله آوردند، او زندانبان را احضار كرد و به او گفت: این دو كودك را به زندان ببر و خوراك خوب و آب سرد به آنها مده و بر آنها سخت‏گیرى كن.


    این دو كودك در زندان روزها روزه مى‏گرفتند و شب دو قرص نان جو و یك كوزه آب براى آنها مى‏آوردند. یك سال بدین منوال گذشت، یكى از آنها به دیگرى مى‏گفت: اى برادر! مدتى است ما در زندانیم و عمر ما تباه و تن ما رنجور شده است، امشب كه زندانبان آمد ما خود را به او معرفى مى‏كنیم شاید دلش به حال ما بسوزد و ما را آزاد كند.

    [​IMG]

    شب هنگام كه زندانبان پیر نان و آب آورد، برادر كوچكتر به او گفت: اى شیخ! آیا محمد صلى الله علیه و آله و سلم را مى‏شناسى؟

    جواب داد: چگونه نشناسم؟! او پیامبر من است.

    گفت: جعفر بن ابى طالب را مى‏شناسى؟

    در جواب گفت: چگونه جعفر را نشناسم؟! او پسر عمو و برادر پیامبر من است.

    گفت: ما از خاندان پیامبر تو محمد صلى الله علیه و آله و سلم و فرزندان مسلم بن عقیل بن ابى طالب هستیم كه یك سال است در دست تو اسیریم و در زندان به ما سخت مى‏گیرى.

    زندانبان پیر به شدت ناراحت شد و براى جبران بى مهری هاى خود، بر پاى آن دو بوسه مى‏زد و مى‏گفت: جانم به قربان شما اى عترت پیامبر خدا صلى الله علیه و آله و سلم، این در زندان به روى شما باز است هر كجا كه مى‏خواهید بروید. و دو قرص نان جو و یك كوزه آب در اختیار آنها قرار داد و بعد راه فرار را به آنها نشان داد و گفت: شب ها راه رفته و روزها پنهان شوید تا خدا اسباب نجات شما را فراهم سازد.

    آن دو كودك از زندان بیرون آمده و به در خانه پیرزنى رسیدند، پس به او گفتند: ما دو كودك غریب و ناآشنائیم، امشب ما را میهمان كن و چون صبح شود خواهیم رفت.

    پیرزن گفت: عزیزانم! شما كی هستید كه از هر گلى خوشبوترید؟

    گفتند: ما از خاندان پیغمبریم كه از زندان عبیدالله بن زیاد گریخته‏ایم.

    پیرزن گفت: عزیزانم! من داماد بدكارى دارم كه در واقعه كربلا به طرفدارى از این زیاد حضور داشته و مى‏ترسم شما را ببیند و پس از شناختن به قتل برساند.

    گفتند: ما همین امشب را نزد تو خواهیم بود و صبح به راه خود ادامه مى‏دهیم.

    پیر زن براى آنها شام آورد و آن دو پس از خوردن شام، خوابیدند، برادر كوچك به برادر بزرگتر گفت: بیا امشب پیش هم بخوابیم، مى‏ترسم مرگ، ما را از هم جدا كند!

    پاسى از شب گذشته بود كه داماد آن پیرزن در خانه را به صدا درآورد، پیرزن پرسید: كیستى؟

    گفت: داماد تو.

    گفت: چرا اینقدر دیر آمدى؟

    گفت: واى بر تو، پیش از آن كه از خستگى از پاى در افتم در را باز كن.

    پرسید: مگر چه اتفاق افتاده؟!

    گفت: دو كودك از زندان عبیدالله گریخته‏اند و امیر فرمان داده است به هر كس كه سر یكى از آنها را بیاورد هزار درهم جایزه بدهند، و براى دو سر، دو هزار درهم خواهد داد. و من خیلى تلاش كردم تا آنها را پیدا كنم ولى متأسفانه نتوانستم!

    پیرزن گفت: از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم بترس كه در روز قیامت دشمن تو باشد.

    گفت چه مى‏گویى؟ باید دنیا را به دست آورد!

    گفت: دنیاى بى آخرت به چه دردى مى‏خورد؟

    گفت: تو از آنها طرفدارى مى‏كنى مثل این كه از آنها اطلاع دارى، باید تو را نزد امیر ببرم.

    گفت: امیر از من پیرزن كه در گوشه بیابان زندگى مى‏كنم چه مى‏خواهد؟!

    گفت: در را باز كن تا امشب را استراحت كرده و صبح به جستجوى آنها برخیزم.

    پیرزن در را به روى او باز كرد و او وارد خانه شد و پس از خوردن شام به استراحت پرداخت. نیمه شب بود كه صداى آن دو كودك به گوشش خورد، از جا جست و در تاریكى شب به جستجوى آنها پرداخت و چون به نزدیكى آنها رسید، پرسیدند: كیستى؟ گفت: من صاحب خانه‏ام شما كیستید؟ برادر كوچكتر كه زودتر بیدار شده بود، برادر بزرگتر را بیدار كرد و به او گفت: از آنچه مى‏ترسیدیم به سراغمان آمد، سپس به او گفتند: اگر با تو به راستى سخن گوییم، در امان تو خواهیم بود؟

    گفت: آرى.

    گفتند: امانى كه خدا و رسولش محترم مى‏دارند؟

    گفت: آرى.

    گفتند: بر امان خود، خدا و رسول را گواه مى‏گیرى؟

    گفت: آرى.

    گفتند: ما از عترت پیامبر تو هستیم كه از زندان عبیدالله گریخته‏ایم.

    او كه از فرط خوشحالى سر از پاى نمى شناخت گفت: از مرگ گریخته و به مرگ گرفتار شدید! سپاس خداى را كه شما را به دست من اسیر كرد. سپس آن دو كودك یتیم را محكم بست تا فرار نكنند.

    در سپیده دم، غلام سیاهى را كه «فلیح» نام داشت، صدا كرد و گفت: این دو كودك را گردن بزن و سر آنها را برایم بیاور تا نزد ابن زیاد برده و دو هزار دینار درهم جایزه بگیرم!

    غلام، شمشیر برداشت و آنها را جلو انداخت تا در كنار فرات ایشان را به شهادت برساند، و چون از خانه دور شدند یكى از آنها گفت: اى غلام سیاه! تو به بلال مؤذن پیغمبر شباهت دارى.

    گفت: به من دستور داده شده تا گردن شما را بزنم، شما مگر كیستید؟!

    گفتند: ما از خاندان پیامبریم و از ترس جان از زندان ابن زیاد گریخته و این پیرزن ما را میهمان كرد و اینك دامادش مى‏خواهد ما را بكشد.

    ن غلام سیاه دست و پاى آنها را بوسید و گفت: جانم به قربان شما اى عترت پیامبر؛ سپس شمشیر را به دور انداخت و خود را به فرات افكند و گریخت، و در پاسخ اعتراض صاحب خود گفت: من به فرمان توام تا تحت فرمان خدا باشى، و چون نافرمانى خدا كنى من از تو اطاعت نمى كنم.

    داماد پیرزن بعد از این جریان پسرش را خواست و گفت: من اسباب آسایش تو را از حلال و حرام فراهم مى‏كنم و دنیاى تو را آباد خواهم كرد، فوراً این دو كودك را گردن بزن و سرهاى آنها را بیاور تا نزد عبیدالله بن زیاد برده جایزه بگیرم. فرزندش شمشیر بر گرفت و كودكان را جلو انداخت و به طرف فرات روانه گشت، یكى از آنها گفت: اى جوان! من از عذاب دوزخ براى تو بیمناكم.

    گفت: شما كیستید؟

    گفتند: ما از عترت پیامبر محمد رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم هستیم، پدرت مى‏خواهد ما را بكشد.

    آن پسر هم پس از آگاهى، آنان را بوسید و همانند غلام سیاه شمشیرش را به دور انداخت و خود را به فرات افكند، پدرش فریاد زد: تو هم نافرمانى كردى؟ گفت: فرمان خدا بر فرمان تو مقدم است.

    آن مرد گفت: جز خودم كسى آنها را نكشد؛ شمشیر بر گرفت و آن دو كودك را به كنار فرات برده تیغ بر كشید و چون چشم كودكان به شمشیر برهنه او افتاد گریسته و گفتند: اى مرد! ما را در بازار بفروش و مخواه كه روز قیامت پیامبر خدا دشمن تو باشد.

    گفت: سر شما را براى ابن زیاد مى‏برم و جایزه مى‏گیرم.

    گفتند: خویشى ما با رسول خدا را نادیده مى‏گیرى؟

    گفت: شما با رسول خدا پیوندى ندارید!

    گفتند: اى مرد! ما را نزد عبیدالله ببر تا خودش درباره ما حكم كند.

    گفت: من باید با ریختن خون شما خود را به او نزدیك كنم.

    گفتند: اى مرد! به كودكى ما رحم كن!

    گفت: خدا در دلم رحمى نیافریده است.

    گفتند: پس بگذار ما چند ركعت نماز بخوانیم.

    گفت: به حال شما سودى ندارد، بخوانید.

    آنها چهار ركعت نماز خوانده و چشم به آسمان گشودند و فریاد بر آورند كه: یا حى یا حكیم یا احكم الحاكمین میان ما و او به حق حكم كن.

    سپس آن مرد برخاست و اول گردن برادر بزرگتر را زد و سرش را در پارچه‏اى گذارد؛ پس برادر كوچك، خود را در خون برادر بزرگتر غلطاند و گفت: مى‏خواهم رسول خدا را ملاقات كنم در حالى كه آغشته به خون برادرم باشم. آن مرد گفت: عیب ندارد، تو را هم به او مى‏رسانم! او را هم كشت و سرش را در همان پارچه گذاشت و بدن هر دو را به آب فرات انداخت و سر آن دو را نزد ابن زیاد برد.

    ابن زیاد بر تخت نشسته و عصاى خیزرانى به دست داشت، سرها را جلوى ابن زیاد گذاشت، ابن زیاد همین كه چشمش به آنها افتاد، سه بار برخاست و نشست و گفت: واى بر تو! كجا آنها را پیدا كردى؟!

    گفت: پیرزنى از خویشان من آنها را میهمان كرده بود.

    گفت: از میهمان بدینگونه پذیرایى كردى؟

    سپس از او پرسید: به هنگام كشته شدن با تو چه گفتند؟ و آن مرد تمامى جریان را براى ابن زیاد بازگو كرد.

    ابن زیاد پرسید: چرا آنها را زنده نیاوردى تا به تو چهار هزار درهم جایزه دهم؟

    گفت: دلم راه نداد جز آن كه با خون آنها خود را به تو نزدیك كنم.

    ابن زیاد گفت: آخرین حرف آنان چه بود؟

    گفت: دست ها را به طرف آسمان برداشتند و گفتند: یا حى یا حكیم یا احكم الحاكمین! میان ما و این مرد به حق حكم كن.

    ابن زیاد گفت: خدا در میان تو و آن دو كودك به حق حكم كرد. پس رو به حاضران در مجلس كرده گفت: كیست كه كار این نابكار را بسازد؟

    مردى شامى از جاى برخاست و گفت: من!

    عبیدالله گفت: او را به همان جایى كه این دو كودك را كشته ببر و گردن بزن، ولى خون او را مگذار كه با خون آنها در هم آمیزد، و سر او را نزد من بیاور.

    آن مرد شامى فرمان برد و طبق دستور ابن زیاد آن مرد را در كنار فرات به سزاى عمل ننگینش رسانید و سرش را براى ابن زیاد برد.

    نوشته‏اند كه: سر او را بر نیزه كرده و در كوچه‏ها مى‏گرداندند و كودكان با پرتاب سنگ و تیر آن را نشانه مى‏رفتند و مى‏گفتند: این است كشنده عترت رسول خدا.

    حجم خسارات و تلفات دشمن به غایت سنگین و زیاد بود. یاران امام علیه‏السلام با وجود كمى تعدادشان دشمن را تار و مار كرده و ضربات مهلكى بر آنها وارد آورده بودند به گونه‏اى كه بعضى از مورخین گفته‏اند: خانه‏اى در كوفه نبود مگر آن كه از آن صداى نوحه و گریه بلند بود. در بعضى از مقاتل تعداد كشتگان لشكر عمر بن سعد را هشت هزار و هشتاد نفر ذكر نموده‏اند. البته با توجه به شجاعت فوق العاده امام علیه‏السلام و برادران و فرزندان و دیگر عزیزان او، و نیز ایثار و فداكارى اصحاب آن حضرت، این تعداد مبالغه‏آمیز به نظر نمى رسد، به عنوان نمونه تنها امام علیه‏السلام یك هزار و نهصد و پنجاه تن را به قتل رسانیده است؛ همچنین حضرت عباس بن على علیه‏السلام وقتى یك تنه حمله نمود به شریعه كه از آن چهار هزار نفر محافظت مى‏نمودند همه از هم گسیختند و تعداد زیادى از آنان به خاك مذلت غلطیدند كه تعداد مقتولین را قبل از ورود به شریعه بر حسب آنچه روایت شده است هشتاد نفر ذكر كرده‏اند؛ و لشكر دشمن در برابر حضرت على اكبر علیه‏السلام ناتوان و حیران مانده بود و با آن كه تشنه كام بود صد و بیست نفر را به قتل رساند، كه بعضى این تعداد را دویست نفر ذكر كرده‏اند. و همینطور دیگر عزیزان از اهل بیت و اصحاب شجاع و فداكار امام علیه‏السلام.

    درباره سن آن بزرگوار گفته شده است كه در روز شهادت پنجاه و هشت سال داشت كه هفت سال در كنار جدش رسول خدا و سى سال با پدرش امیرالمؤمنین و ده سال نیز با برادرش امام حسن علیه‏السلام و مدت امامت و خلافت حضرت بعد از برادرش یازده سال بوده است.

    عمر بن سعد، سر مقدس امام علیه‏السلام را در همان روز (روز عاشورا) به وسیله خولى بن یزید اصبحى و حمیدبن مسلم ازدى نزد عبیدالله بن زیاد فرستاد پس خولى بن یزید با آن سر مقدس به كوفه آمد و به جانب قصر عبیدالله رفت، چون در قصر را بسته یافت به سوى خانه خود آمد و آن سر مقدس را زیر طشتى قرار داد!

    هشام مى‏گوید: پدرم براى من از نوار، دختر مالك (همسر خولى) نقل كرد كه گفت: شب هنگام دیدم خولى چیزى را به خانه آورد زیر طشت پنهان مى‏كند، از او سؤال كردم این چیست؟

    گفت: چیزى براى تو آوردم كه همیشه بى نیاز باشى! اینك سر حسین در سراى توست. نوار گفت: به او گفتم: واى بر تو! مردم زر و سیم به خانه مى‏آورند و تو سر پسر دختر پیامبر؟! به خدا سوگند هرگز با تو در یك خانه زندگى نمى كنم، و از بستر برخاستم و به صحن خانه رفتم، به خدا سوگند كه نورى را دیدم همانند ستون از آسمان تا آن طشت پیوسته بود و مرغان سفیدى را نیز دیدم كه برگرد آن طشت تا بامداد مى‏چرخیدند، و چون صبح شد خولى آن سر را نزد عبیدالله بن زیاد برد.

    به خولى گفت آن زن پارسا را باز از پا در آورده‏اى؟! كه در این دل شب چو غارتگران برایم زر و زیور آورده‏اى به همراهت امشب چه بوى خوشى ستمگر بار مشك‏تر آورده‏اى؟! چنان كوفتى در، كه پنداشتم ز میدان جنگى، سر آورده‏اى؟! چو دانست آورده سر، گفت: آه! كه مهمان بى پیكر آورده‏اى چو بشناخت سر را، بگفت: اى عجب! سرى با شكوه و فرآورده‏اى بمیرم، در این نیمه شب از كجا سر سبط پیغمبر آورده‏اى؟! چه حقى شده در میان پایمان كه تو رفته‏اى داور آورده‏اى؟! گل آتش ست این، كه از كوه طور تو با خاك و خاكستر آورده‏اى (نگارنده)! با گفتن این رثا خروش از ملایك بر آورده‏اى
     
    ••ÐêMōn••، Seyed Mahdi و ❥ℳĀΣĐξĤ❥ از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    شب اول
    مسلم ابن عقیل

    شب دوم
    ورود کاروان به کربلا

    شب سوم
    حضرت رقیه (س)

    شب چهارم
    طفلان حضرت زینب (س)

    شب پنجم
    عبدالله بن الحسن (ع)

    شب ششم
    قاسم بن الحسن (ع)

    شب هفتم
    حضرت علی اصغر (ع)

    شب هشتم
    حضرت علی اکبر (ع)

    شب نهم
    تاسوعای حسینی

    شب دهم
    عاشورای حسینی
     
    ••ÐêMōn••، Seyed Mahdi و ❥ℳĀΣĐξĤ❥ از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    اعداد در کربلا


    12نفراز سپاه عمربن سعدبه سپاه امام حسین (ع) آمدند بجز حُروپسرش چند نفر دیگر هم بودندکه متحول شدندواز سپاه عمرسعد به سپاه امام رفتندوآخرش هم شهیدشدند.
    3سفیرازطرف امام حسین (ع)قبل ازحرکتشان به کوفه فرستاده شدند .اولین سفیر مسلم بن عقیل،دومین سفیر قیس بن مسهرسیداوی وعبدالله بن یقطربودند.

    1اولین زائر امام حسین(ع)جابربن عبدالله بوده است که در روز اربعین به زیارت امام حسین ویارانشان می رود.

    31نفرنوجوان وجوانان درکربلا بودند که بعضی شهید وبعضی اسیر شدند.

    80ساله ،پیرترین کسی که درکربلا حضور داشت حبیب بن مظاهربود.

    5برادر امام در حادثه کربلا به شهادت رسیدند
     
    ••ÐêMōn••، Seyed Mahdi و ❥ℳĀΣĐξĤ❥ از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. Seyed Mahdi

    Seyed Mahdi من عاشق محمد (ص )هستم....

    1,868
    5,929
    1,311
    [​IMG]
     
    ••ÐêMōn•• و *امين* از این پست تشکر کرده اند.
  9. Seyed Mahdi

    Seyed Mahdi من عاشق محمد (ص )هستم....

    1,868
    5,929
    1,311
    السلام علیک یا رقیه بنت الحسین
    يكى نو غنچه اى از باغ زهرا
    بجست از خواب نوشين بلبل آسا
    به افغان از مژه خوناب مى ريخت
    نه خونابه ، كه خون ناب مى ريخت
    بگفت : اى عمه بابايم كجا رفت ؟
    بد اين دم دربرم ، ديگر چرا رفت ؟
    مرا بگرفته بود اين دم در آغوش
    همى ماليد دستم بر سر و گوش
    بناگه گشت غايب از بر من
    ببين سوز دل و چشم تر من
    حجازى بانوان دل شكسته
    به گرداگرد آن كودك نشسته
    خرابه جايشان با آن ستمها
    بهانه ى طفلشان سربار غمها
    ز آه و ناله و از بانگ و افغان
    يزيد از خواب بر پا شد، هراسان
    بگفتا كاين فغان و ناله از كيست
    خروش و گريه و فرياد از چيست ؟
    بگفتش از نديمان كاى ستمگر
    بود اين ناله از آل پيمبر
    يكى كودك ز شاه سر بريده
    در اين ساعت پدر خواب ديده
    كنون خواهد پدر از عمه خويش
    و زين خواهش جگرها را كند ريش
    چو اين بشنيد آن مردود يزدان
    بگفتا چاره كار است آسان
    سر بابش بريد اين دم به سويش
    چو بيند سر بر آيد آرزويش
    همان طشت و همان سر، قوم گمراه
    بياورند نزد لشگر آه
    يكى سر پوش بد بر روى آن سر
    نقاب آسا به روى مهر انور
    به پيش روى كودك ، سر نهادند
    ز نو بر دل ، غم ديگر نهادند
    به ناموس خدا آن كودك زار
    بگفت : اى عمه دل ريش افگار
    چه باشد زير اين منديل ، مستور
    كه جز بابا ندارم هيچ منظور
    بگفتش دختر سلطان والا
    كه آن كس را كه خواهى ، هست اينجا
    چو اين بشنيد خود برداشت سر پوش
    چون جان بگرفت آن سر را در آغوش
    بگفت : اى سرور و سالار اسلام
    ز قتلت مر مرا روز است چون شام
    پدر، بعد از تو محنتها كشيدم
    بيابانها و صحراها دويدم
    همى گفتند مان در كوفه و شام
    كه اينان خارجند از دين اسلام
    مرا بعد از تو اى شاه يگانه
    پرستارى نبد جز تازيانه
    ز كعب نيزه و از ضرب سيلى
    تنم چون آسمان گشته است نيلى
    بدان سر، جمله آن جور و ستمها
    بيابان گردى و درد و المها
    بيان كرد و بگفت : اى شاه محشر
    تو بر گو كى بريدت سر ز پيكر
    مرا در خردسالى در بدر كرد
    اسير و دستگير و بى پدر كرد
    همى گفت و سر شاهش در آغوش
    به ناگه گشت از گفتار خاموش
    پريد از اين جهان و در جنان شد
    در آغوش بتولش آشيان شد
    خديو بانوان دريافت آن حال
    كه پر زد ز آشيان آن بى پر و بال
    به بالينش نشست آن غم رسيده
    به گرد او زنان داغديده
    فغان برداشتندى از دل تنگ
    به آه و ناله گشتندى هماهنگ
    از اين غم شد به آل الله اطهار
    دوباره كربلا از نو نمودار
    [​IMG]

     
    ••ÐêMōn•• و *امين* از این پست تشکر کرده اند.
  10. ❥ℳĀΣĐξĤ❥

    ❥ℳĀΣĐξĤ❥ ـمـــهــرـبــانـــو

    3,596
    17,058
    4,186