1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

متن زیبا

شروع موضوع توسط μ~¤@ฯmit@¤~μ ‏Dec 11, 2013 در انجمن شعر و مشاعره

  1. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    خواهشا بعد خوندنه اين متن يه كم فكر كنيد!!!!!
    از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت.
    فرشته‌ای ظاهر شد و گفت: "چرا این همه وقت صرف این یکی می‌فرمایید؟"
    خداوند پاسخ داد: "دستور کار او را دیده‌ای‌؟
    باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
    باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
    دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد
    و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.
    بوسه‌ای داشته باشد که بتواند همه دردها را،
    از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
    " فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
    "این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید."
    خداوند گفت : "نمی شود!!
    چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
    از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند،
    یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند
    و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.
    " فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
    "اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی."
    "بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده‌ام.
    تصورش را هم نمی‌توانی بکنی که تا چه حد می‌تواند تحمل کند و زحمت بکشد.
    " فرشته پرسید : "فکر هم می‌تواند بکند؟
    " خداوند پاسخ داد : "نه تنها فکر می‌کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد.
    " آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
    فرشته پرسید : "اشک دیگر برای چیست؟
    " خداوند گفت: "اشک وسیله‌ای است
    برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا‌امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.
    " فرشته متاثر شد: "شما فکر همه چیز را کرده‌اید، چون زن‌ها واقعا حیرت انگیزند."
    زن‌ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می‌کنند.
    همواره بچه‌ها را به دندان می‌کشند.
    سختی‌ها را بهتر تحمل می‌کنند.
    بار زندگی را به دوش می‌کشند، ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می‌پراکنند.
    وقتی خوشحالند گریه می‌کنند.
    برای آنچه باور دارند می‌جنگند.
    آنها می‌رانند، می‌پرند، راه می‌روند، می‌دوند
    که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.
    قلب زن است که جهان را به چرخش در می‌آورد
    زن‌ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند
    و می‌دانند که بغل کردن و بوسیدن
    می‌تواند هر دل شکسته‌ای را التیام بخشد.
    کار زن‌ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،
    آنها شادی و امید به ارمغان می‌آورند.
    آنها شفقت و فکر نو می‌بخشند
    زن‌ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند.
    خداوند گفت: "این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد!
    " فرشته پرسید: "چه عیبی؟
    " خداوند گفت: "قدر خودش را نمی داند

    ﺭﻓﺘﻢ ﭘﯿﺶ ﺧﺪﺍ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩﻡ:ﭼﺮﺍ؟؟؟
    ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﯽ ﮔﻔﺖ : ﻫﯿﺴﺴﺴﺲ! ﻓﺮﺷته ﻫﺎ ﺗﺎﺯﻩ
    ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻥ.
    ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ :ﭘﺲ ﻣﻦ ﭼﯽ؟
    ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻋﺰﯾﺰ
    ﺗﺮﯾﻨﯽ !........
    ﺑﻐﺾ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ: ﻓﺮﺷﺘﻪ ﯼ ﻣﻦ ﺭﻓﺖ؟ ...
    ﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :ﺍﺫﯾﺘﺶ ﮐﺮﺩﯼ؟
    ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺍﺷﮑﻬﺎﯾﻢ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺘﻢ :ﻓﮑﺮ
    ﻧﮑﻨﻢ.
    ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺍﻭﻣﺪﯼ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ؟ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﯿﺴﺖ!
    ﺑﺎ ﻧﺎﺑﺎﻭﺭﯼ ﮔﻔﺘﻢ: ﮐﺠﺎﺳﺖ؟ﺍﻭﻥ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻦ
    ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﻢ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻪ ﻭ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻤﻮﻧﻪ؟!
    ﺧﺪﺍ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻭ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﻮﻧﺪﻩ!
    ﺍﺷﮑﻬﺎﻣﻮ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩﻣﻮ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ :ﻣﻦ ﺑﺪﻡ ﯾﺎ ﺍﻭﻥ؟
    ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ: ﻫﯿﭻ ﮐﺪﻭﻡ.
    ﺩﺍﺩ ﺯﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ: ﺍﻭﻥ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺭﻓﺖ،ﺍﻭﻥ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ
    ﺑﻬﻢ ﺩﺭﻭﻍ ﮔﻔﺖ،ﺍﻭﻥ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ
    ﺷﺪ.
    ﺧﺪﺍ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ: ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺵ !ﺑﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ
    ﻣﺨﺘﻠﻔﻦ،ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺍﻭﻥ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻪ ﺑﺎ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ
    ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﻪ ......... ﺩﯾگرﺍﻥ ﻫﻢ ﺍﻭﻧﻮ ﻣﯿﺸﮑﻨﻦ.
    ﺑﺎ ﺣﺮﺹ ﮔﻔﺘﻢ :ﺑﺒﺮﺵ ﺟﻬﻨﻢ.
    ﺧﺪﺍ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﭘﺮﺳﯿﺪ :ﻣﻄﻤﺌﻨﯽ؟!
    ﺑﺎ ﺩﻭ ﺩﻟﯽ ﮔﻔﺘﻢ : ﻧﻪ!
    ﺧﺪﺍ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺧﻨﺪﯾﺪ.
    ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺒﯿﻨﻤﺶ.
    ﺧﺪﺍ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩ.
    ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺑﺎﻻ ﺩﯾﺪﻣﺖ !ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻮﺩﯼ .ﻫﻤﻮﻥ
    ﺣﺮﻓﺎﯾﯽ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﺰﺩﯼ ﺑﻪ ﺍﻭﻧﻢ ﺑﺎﺯﮔﻮ
    ﻣﯿﮑﺮﺩﯼ.
    ﺩﺍﺩ ﺯﺩﻡ:ﺁﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎﻡ! ﻣﮕﻪ ﺗﻮ ﻧﻤﯿﮕﻔﺘﯽ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ
    ﻣﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
    ﻣﮕﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﺒﻮﺩ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺑﺎﻫﻢ ﺑﺎﺷﯿﻢ؟
    ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ: ﺻﺪﺍﺗﻮ ﻧﻤﯿﺸﻨﻮﻩ!
    ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺳﻌﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﭘﺸﺖ ﺧﺪﺍ ﭘﻨﻬﻮﻥ ﺷﻢ
    ﮔﻔﺘﻢ:ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺩﺍﺷﺘﻢ.
    ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ : ﻣﯿﺪﻭﻧﻢ.
    ﺑﻌﺪ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ،ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﻢ،ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ
    ﻋﺸﻘﯽ ﮐﻪ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻬﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ،ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻨﻬﺎ
    ﺷﺪﻧﻢ،ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺗﻮ!!!
    ﺧﺪﺍ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺵ ﺍﮔﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﻪ ﺍﻭﻥ
    ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﻪ ﺗﻮ ﺭﺑﻂ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ ﻫﻢ
    ﻗﺮﺍﺭ ﻧﻤﯿﮕﺮﻓﺘﯿﺪ



    اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دستش و گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد.

    هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!

    اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی

    اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟

    اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم.

    من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.

    زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.

    بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.

    اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه!

    این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم.

    خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه.

    اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.

    وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت:
    به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره..

    مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم.
    هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم..
    پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.

    جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم.. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!

    نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم.. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

    روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم.

    متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود!
    برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!

    روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم.

    این زن, زنی بود که ده سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود.

    روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.

    من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند.
    و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم.. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود.
    همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.

    من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم,

    درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم.

    انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:
    من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.

    اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم.

    "دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم!

    اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟
    من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم.

    به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.

    زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم.
    زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود

    نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.

    من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.

    من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم.
    یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.
    دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
    و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم :
    از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.

    ************ ********* ********* ********* **

    جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره, مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند.

    این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست.

    این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند.

    پس در زندگی سعی کنید:

    زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید.

    چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه, انجام بدید..

    زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه.

    این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید.

    اگر این داستان رو برای فرد دیگه ای نقل نکنید هیچ انفاق نمی افته, اما یادتون باشه که اگه این کار رو بکنید شاید یک زندگی رو نجات بدی
     
    ILMAH_68، سامره و Sonya از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. Sonya

    Sonya حس خوبيه ببینی یه نفر همه رو بخاطر تـــو پس زده

    10,226
    58,479
    33,493
    خوب بود
     
    μ~¤@ฯmit@¤~μ از این پست تشکر کرده است.
  3. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    :inlove:
    مرسی
     
  4. Sonya

    Sonya حس خوبيه ببینی یه نفر همه رو بخاطر تـــو پس زده

    10,226
    58,479
    33,493
    خواهش قابلي نداشت :22: