1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

متن ترانه های محمد اصفهانی

شروع موضوع توسط M.G.Captain ‏Oct 15, 2014 در انجمن متن آهنگ ها

  1. روزی تو خواهی آمد
    روزی تو خواهی آمد از كوچه های باران
    تا از دلم بشویی غمهای روزگاران
    تو روح سبز گلزار گل شاداب بی خار
    مرا از پا فكنده شكستنهای بسیار
    تو ياس نو دمیده من گلبرگ تكیده
    روزی آيی كنارم كه عشق از دل رميده
    ترا ناديدن ما غم نباشد كـه در خيلت به از ما كم نباشد
    من از دست تو در عالم نهم روی ،وليكن چون تو در عالم نباشد
    روزی تو خواهی آمد از کوی مهربانی
    اما زمن نبينی ديگر به جا نشانی
     
    بوق از این پست تشکر کرده است.
  2. پریشان
    مرا كه با تو شادم پريشان مكن
    بيا و سيل اشكم به دامان مكن
    بيا به زخم عاشقان مرهم
    دل مرا يكدم ز غم رها كن
    من ای خدا به پای اين پيمان
    اگر ندادم جان مرا فنا كن
    رميده جان و دل شكسته
    منم به پای تو نشسته
    منم به ماتم جدايی
    نشسته نا اميد و خسته
    شكسته ای دل مرا به من بگو چرا چرابه سنگ غمها
    زدام حسرت كجا گريزم
    كه همچو مرغی شكسته بالم
    نمی توانم سخن نگويم
    اگر بپر سد كسی ز حالم
    فلك به سنگ كينه ها
    شكسته قامت مرا
    مگرچه كرده ام خدايا؟
    شكسته سر شكسته پا
    زيار اشنا جدا
    كنون كجا روم خدايا؟
     
    بوق از این پست تشکر کرده است.
  3. تنها ماندم
    تنها ماندم ، تنها ماندم
    تنها با دل بر جا ماندم
    چون آهی بر لبها ماندم
    راز خود به کس نگفتم
    مهرت را به دل نهفتم
    با یادت شبی که خفتم
    چون غنچه سحر شکفتم

    دل من ز غمت فغان برآرد
    دل تو ز دلم خبر ندارد
    دل تو ز دلم خبر ندارد
    پس از این مخورم فریب چشمت
    شرر نگهت اگر گذارد
    شرر نگهت اگر گذارد

    وصلت را . ز خدا خواهم
    از تو لطف و صفا خواهم
    کز مهرت . بنوازی جانم
    عمر من به غمت شد طی
    تو بی من . من و غم تا کی
    دردی هست . نبود درمانش

    تنها ماندم ، تنها ماندم
    تنها با دل بر جا ماندم
    چون آهی بر لبها ماندم
     
    بوق از این پست تشکر کرده است.
  4. مهر و ماه

    یکنفس ای پیک سحری
    بر سر کویش کن گذری
    گو که ز هجرش به فغانم به فغانم
    ای که به عشقت زنده منم
    گفتی از عشقت دم نزنم
    من نتوانم نتوانم نتوانم
    من غرق گناهم
    تو عذر گناهی
    روز و شبم را تو چو مهری و چو ماهی
    چه شود گر مرا رهانی ز سیاهی ؟
    چون باده به جوشم در جوش و خروشم
    من سر زلفت به دو عالم نفروشم
    همه شب بر ماه وپروین نگرم
    مگر آید رخسارت در نظرم
    چه بگویم ؟ چه بگویم ؟
    به که گویم این راز ؟
    غمم این بس که مرا کس نبود دمساز
     
    بوق از این پست تشکر کرده است.
  5. فریاد
    ای تنها ای بی تو تنها من
    ای با من ای همچو جان با تن
    ای نسیم ای بوی پیراهن
    ای ز تو چشم دلم روشن
    ای دل ای مرغ سحر
    شور آواز تو کو ؟
    ای شکسته بال و پر
    شوق پرواز تو کو ؟
    در دل شبهای تار
    سوز تو ساز تو کو ؟
    موج سرکشم که دل داده ام به دست باد
    دل به دریا میزنم تا شوم از خود آزاد
    گر چه سردو خامشم
    شعله شعله آتشم
    گر زبانه بر کشم
    هر چه بادا باد
    فریاد !فریاد !فریاد
     
    بوق از این پست تشکر کرده است.
  6. تو ای پری کجایی

    شبی که آوای نی تو شنیدم
    چو آهوی تشنه پی تو دویدم
    دوان دوان تا لبه چشمه رسیدم
    نشانه ای از نی و نغمه ندیدم
    تو ای پری کجائی ؟ که رخ نمینمائی
    از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی
    من همه جا پی تو گشته ام
    از مه مهر نشان گرفته ام
    بوی ترا زگل شنیده ام
    دامن گل از آن گرفته ام
    تو ای پری کجائی ؟ که رخ نمینمائی
    از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی
    دل من سرگشته ی تو
    نفسم آغشته ی تو
    به باغ رویاها چو گلت بویم
    بر آب و آئینه چو مهت جویم
    تو ای پری کجائی ؟
    در این شب یلدا ز پی ات پویم
    به خواب و بیداری سخنت گویم
    تو ای پری کجائی ؟
    مه و ستاره درد من میدانند
    که همچو من پی تو سرگردانند
    شبی کنار چشمه پیدا شو
    میان اشک من چو گل وا شو
    تو ای پری کجائی ؟ که رخ نمینمائی
    از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی
     
    بوق از این پست تشکر کرده است.
  7. دیده بگشا
    ديده بگشا اي به شهدِ مرگِ نوشينت رضا
    ديده بگشا بر عدم اي مستيِ هستي فزا
    ديده بگشا اي پس ازسوء القضا حسن القضا
    ديده بگشا ازكرم ، رنجورِ دردستان ، علي
    بحر ِمرواريدِ غم ، گنجورِ مردستان ، علي
    ديده بگشا رنجِ انسان بين و سيلِ اشك وآه
    كبرِ پُستان بين و جامِ جهل و فرجامِ گناه
    تير و تركش ، خون وآتش ، خشمِ سركش ، بيمِ چاه
    ديده بگشا بر سِتم ، دراين فريبستان ، علي
    شمعِ شبهاي دژم ، ماهِ غريبستان ، علي
    ديده بگشا نقشِ انسان ماند باجامي تهي
    سوخت لاله ، مرد لِِِِِِيلي ، خشك شد سروِ سهي
    زآگهي مان جهل ماند و جهل ماند از آگهي
    ديده بگشا اي صنم اي ساقيِ مستان ، علي
    تيره شد از بيش و كم ، آيينة هستان ، علي
     
    بوق از این پست تشکر کرده است.
  8. نماندگان و رفتگان
    نامدگان و رفتگان از دو كرانه زمان
    سوي تو ميدوند هان ! اي تو هميشه در ميان
    آه كه مي زند برون از سر و سينه موجِ خون
    من چه كنم كه از درون دست تو ميكِشد كمان
    پيشِ وجودت از عدم ، زنده و مرده را چه غم
    كز نفس تو دم به دم ، ميشنويم بويِ جان
    پيشِ تو جامه در برم نعره زندكه بردرم
    آمدمت كه بنگرم ، گريه نمي دهد اَمان . . .
    اي گلِ بوستانسرا از پسِ پرده ها درآ
    بويِ تو ميكِشد مرا وقتِ سحر به بوستان
    هرچه به گِرد ِ خويشتن مينگرم دراين چمن
    آينه ضميرِ من ، جز تو نمي دهد نشان
     
    بوق از این پست تشکر کرده است.
  9. علی ای همای رحمت
    علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را
    كه به ماسوي فكندي همه سايه هما را
    نــاشناسي كـه به تاريكـي شب
    مي بُرد شــامِ يتيمانِ عــرب
    پادشاهي كه به شب بْرقَع پوش
    مي كِشد بارِگدايان بردوش
    دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين
    به علي شناختم من بخدا قسم خدا را
    بخــدا كـه در دو عـالم اثــر از فنــا نمانـد
    چو علي گرفته باشد سُرِ چشمه بقا را
    برو اي گداي مسكين در خانه علي زن
    كه نگين پادشاهي دهد از كرم گدا را
    درجهاني همه شور و همه شَر
    ها عُليّّ بشرّ كَيفُ بشر
    شَبرْوان مستِ وِلاي تو علي
    جانِ عالم به فداي تو علي
     
    بوق از این پست تشکر کرده است.
  10. تا من بدیدم روی تو

    يك چشم من اندر غم دلدار گريست
    چشم دگرم حسود بود و نگريست
    چون روز وصال آمد او را بستم
    گفتم نگريستي نبايد نگريست

    تا من بديدم روي تو اي ماه و شمعِ روشنم
    هر جا نشينم خرمم هر جا روم در گلشنم
    من آفتاب انورم خوش پرده ها را بر درم
    من نو بهارم آمدم تا خارها را بركَنم
    تو عشقِ زيبايِ مني هم من توام هم تو مني
    خشمين تويي راضي تويي هم شادي و هم درد و غم
    لطفِ تو سابق مي شود جانِ من عاشق مي شود
    بر قهر ، سابق مي شود چون روشنايي بر ظُلَم
    گويم سخن را باز گو مردي كَرم ز آغازگو
    هين بي ملولي شرح كن من سخت كُند و كودنم
    گويد كه آن گوشِ گران بهتر زهوشِ ديگران
    صد فضل دارد اين بر آن كانجا هوا اينجا منم
    رو رو كه صاحب دولتي جانِ حيات و عشرتي
    رضوان و حور و جنتي زيرا گرفتي دامنم
    هم كوه و هم عنقا تويي هم عروه الوثقي تويي
    هم آب و هم سقا تويي هم باغ و سرو و سوسنم
     
    بوق از این پست تشکر کرده است.