1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

مادر من تنها...

شروع موضوع توسط MAOVA ‏Aug 13, 2013 در انجمن داستان و رمان

  1. MAOVA

    MAOVA ♥ Tina LoVe ♥

    754
    2,005
    2,116
    مادر من تنها یک چشم داشت...
    مادر من تنها یک چشم داشت او همیشه مایه ی خجالت من میشد.یک روز او بعد مدرسه آمد دنبالم تا باهم به خانه برویم اما همکلاسی هایم به من خندیدند و گفتند: مادر او فقط یک چشم دارد...من به شدت خجالت کشیدم و وقتی به خانه رسیدم سرش داد زدم و گفتم: تو چرا به دنبال من آمدی؟تو مایه ی خجالت من شدی...
    اما مادرم تنها با یک لبخند ساده از اینکه به دنبال من آمده از من معذرت خواست.آنشب با ناراحتی خوابیدم و با خودم گفتم: از مادرم متنفرم...


    برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید




    سال ها گذشت و من بزرگ شدم در تمام این سال ها او مایه ی خجالت من بود و از او متنفرم بودم تا اینکه بورسیه ی تحصیلی مناسبی گیرم
    آمد و به آمریکا رفتم بدون اینکه به او چیزی بگویم در همانجا ازدواج کردم و صاحب دو فرزند شدم.چند سال گذشت و من در آمریکا ماندم و کار کردم یک روز کسی در خانه ام را زد در را باز کردم و با تعجب مادرم را دیدم...او چطور ادرس خانه ام را پیدا کرده بود؟؟؟؟بچه هایم با دیدن او شروع به خندیدن کردند با عصبانیت سرش داد کشیدم: تو اینجا چکار میکنی؟؟؟؟؟؟آدرس خانه ی مرا از کجا پیدا کرده ای؟؟؟؟؟؟؟؟چطور میتوانی به خانه ام بیایی و بچه هایم را بترسانی؟؟؟؟؟از این جا گمشو که از تو متنفرم...
    او فقط با چشمانی متعجب به من خیره شد و گفت: متاسفم که به اینجا آمدم و بچه هایت را ترساندم دلم برایت تنگ شده بود و می خواستم یکبار دیگر تو را ببینم آدرس خانه ات را هم از یکی از دوستانت گرفته ام...اما حالا که می بینم تو با دیدن من اذیت می شوی دیگر هیچوقت به اینجا نمی آیم...
    او این ها را گفت و در را محکم پشت سرش بست و رفت.کلافه شده بودم.همسرم تنها با چشمانی متعجب به من خیره شد که چگونه سرم با دو دستم گرفته بودم.چند سال بعد ماموریتی از طرف اداره ام به من داده شد که بر اساس آن باید از آمریکا خارج می شدم.اتفاقا شهری که من در ماموریت داشتم شهری بود که در آن بزرگ شده بودم.ماموریت من دو روز بیشتر طول نکشید و در حالی که دوساعت به پرواز هواپیمایی که به آمریکا می رفت مانده بود من از روی کنجکاوی نه از روی دلتنگی به محله ای رفتم که خانه مادریم در آنجا بود.همسایه ها می گفتند که او مرده و او برای من تنها یک نامه گذاشته است.نامه از روی کنجکاوی نه از روی میل باطنی گرفتم و به پارک رفتم روی نیمکتی نشستم و نامه را خواندم اینطور نوشته بود:
    پسر عزیزم...بدان که تورا بسیار دوست دارم با اینکه سعی بسیار کردم
    جای پدرت را بگیرم امّا این امکان پذیر نبود...اما تو وقتی خیلی کوچولو بودی
    یک چشم بیشتر نداشتی و من به خاطر مهر مادریم و به خاطر اینکه
    تو در برابر دیگران به خاطر اینکه یک چشم داری خجالت زده نشوی یکی از چشمانم را
    به تو دادم...باز هم متاسفم که به خانه ات آمدم و بچه هایت را ترساندم...
    با عشق فراوان...مادرت
    ...
    [​IMG]

    خوشتون اومد؟؟؟
     
    teresa 3000، MHK1372، sara و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. mehrnaz joon

    mehrnaz joon خداحافظی با مهربانی :|

    1,212
    2,320
    337
  3. flor@ns

    flor@ns دعا کن برای منو آرزو هام....

    767
    2,105
    317
  4. خیلی قشنگ بود...