1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

ماجرای پسره

شروع موضوع توسط รђเ๓ค ‏Mar 17, 2015 در انجمن مطالب طنز

  1. รђเ๓ค

    รђเ๓ค تمنای هادی عزیز دل عسگری پس نگارا بفرما کجایی؟

    5,209
    15,160
    22,151
    یه پسر جوون میره توی داروخانه و به فروشنده میگه که: یه ک**** می‌خواستم راستش رو بخوای دارم برای شام میرم خونه دوست دخترم، شاید یه موقعیتی پیش بیاد که بتونم یه کارایی بکنم!
    فروشنده اون رو بهش میده و پسره میره بیرون، اما هنوز از در داروخانه بیرون نرفته بود که برمیگرده و دوباره میگه: اگه میشه یکی دیگه هم بهم بدید
    آخه خواهر دوست دخترم هم خیلی ناز و خوشگله، همیشه وقتی که منو می‌بینه پاهاشو به طرز بدی باز می‌کنه، فکر کنم اگه خوش شانس باشم بتونم با اون هم باشم!
    فروشنده یکی دیگه هم بهش میده و پسره میره، اما دوباره از در داروخانه بیرون نرفته که برمیگرده و میگه: یه دونه دیگه هم به من بدید، آخه مامان دوست دخترم هم خیلی ناز و دل رباست و همیشه وقتی منو می‌بینه نگام میکنه و نخ میده، فکر کنم از من میخواد که یک کارایی بکنم!
    خلاصه یکی دیگه هم میگیره و میره…
    موقع شام پسره سر میز نشسته، در حالی که دوست دخترش سمت چپش هست، خواهر دوست دخترش سمت راستش و مادر دوست دخترش روبروش.
    در همین حال پدر دختره هم میاد سر میز شام و یهو پسره سرش رو میاره پایین و شروع می‌کنه به دعا کردن: خداوندا… به این سفره برکت بده… بخاطر همه چیزهایی که به ما دادی ممنونیم…
    خلاصه چند دقیقه ای میگذره و پسره همچنان دعا میکرده: خدایا بخاطر همه لطف و محبتت سپاسگزاریم…
    آخرش دیگه دوست دخترش شاکی میشه بهش میگه: نگفته بودی اینقدر مذهبی هستی!
    پسره هم جواب میده: تو هم نگفته بودی پدرت داروخانه داره!!!!!!!!
    :23::23::23::23::23:
     
    Goln@r، BGMahla، Quf و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.