1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

ماجرای فوق‌العاده ترسناکی که در اردبیل اتفاق افتاد!!

شروع موضوع توسط اهلام خانوم ‏Apr 9, 2012 در انجمن داستان و رمان

  1. این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه:

    دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می‌گفت: جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!

    اینطوری تعریف میکنه:

    من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی. 20کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو

    ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد. وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.

    اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!!

    راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.

    دیگه بارون حسابی تند شده بود.

    با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.

    من هم بی معطلی پریدم توش.

    اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.

    وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!

    خیلی ترسیدم!

    داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد.

    هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم یه پیچ جلومونه!

    تمام تنم یخ کرده بود.

    نمیتونستم حتی جیغ بکشم، ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.

    تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.

    تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده

    نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.

    ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند.

    از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.

    در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.

    اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.

    دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین

    بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم، وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند

    یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد:

    ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم
    سوار شده بود!!!؟
     
    ahriman و Admin از این پست تشکر کرده اند.
  2. Admin

    Admin غواصی فقط تو چشات عضو کادر مدیریت مدیر کل سایت

    12,528
    24,700
    63,132
  3. sara

    sara ♥ مـــلـــکــه انـجـمـن ♥

    3,121
    7,349
    905
    خیلییییییییییییی باحال بود...!
    :35::35:
     
    اهلام خانوم از این پست تشکر کرده است.
  4. :cautious:با اینکه نمیخواستم پست بدم ولی بدم بد نیست
    فک نکنم اینجور داستان ها به مزاج ماها خوش بیاد
    یه سلامتی شاعری که جلو رهبر این شعرش رو خوند::::ک
    شکر ایزد فناوری داریم/صنعت ذره پروری داریم(آقا اینجا میگه آفرین)
    از کرامات تیم ملی مان/افتخارات کشوری داریم(اینجا 2نفر از مامورین اطلاعات پا میشن)
    با 90 حال میکنیم فقط/بسکه ایراد داوری داریم
    می توانیم صادرات کنیم/ بسکه جک های آذری داریم(مامورین یه نگاه خشنی میکنن بهشون)
    گشت ارشاد اگر افاقه نکرد/110تا کلانتری داریم
    خواهران از چه زود میرنجید/ما که قصد برادری داریم( مامورین از ته سالن میان جلوتر)
    ..............این بیت ها مهم نیستن نمیذارم
    جای شعر درست و درمان هم/ تا بخواهی دری وری داریم(آقا میگه آفرین و اون طرفو نیگاه میکنه)
    .................
    شعرشو تموم میکنه
    مامورین میان میبرنش خدا میدونه چی میشه
    اما وقتی دارن میبرنش یکی از ته سالن داد میزنه ترک خر
    یکی پا میشه محکم میگه::الا تهرانیا انصاف میکن ،خر تویی یا من که خودتون فک کنین چی میشه
    اونم جلو آقا
     
    اهلام خانوم از این پست تشکر کرده است.
  5. Admin

    Admin غواصی فقط تو چشات عضو کادر مدیریت مدیر کل سایت

    12,528
    24,700
    63,132
    اینی که گفتی مال کیه؟کجا؟
     
  6. تهران دیدار با شاعران
     
  7. Admin

    Admin غواصی فقط تو چشات عضو کادر مدیریت مدیر کل سایت

    12,528
    24,700
    63,132