1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

لبخندی که زندگی ام را نجات داد !.

شروع موضوع توسط shakila_nanaz ‏Aug 10, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. shakila_nanaz

    shakila_nanaz ✓※ زنــدِگــے مـَــלּ ســآےز تــــو نــےـس ※✓

    2,027
    31,781
    69,854
    بسیاری از مردم کتاب " شاهزاده کوچولو " اثر " اگزوپری "

    ( آنتوان دو سنت‌ اگزوپری )

    را می شناسند .

    اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید و کشته شد .

    قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید .

    او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ای به نام لبخند گردآوری کرده است .

    در یکی از خاطراتش می نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند او که از روی رفتار

    های خشونت آمیز نگهبانان حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد مینویسد :

    "مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل بشدت نگران بودم .

    جیب هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباس

    هایم را گشته بودند در رفته باشد یکی پیدا کردم و با دست های لرزان آن را به لبهایم

    گذاشتم ولی کبریت نداشتم .

    از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم .

    او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود .


    فریاد زدم " هی رفیق کبریت داری ؟"

    به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد .

    نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد .

    لبخند زدم و نمی دانم چرا ؟ شاید از شدت اضطراب ،

    شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم .

    در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد .

    میدانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ولی گرمای لبخند من از میله ها

    گذشت و به او رسید و روی لبهای او هم لبخند شکفت .

    سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد و مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و

    لبخند زد من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند

    زدم . نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود ...


    پرسید : " بچه داری ؟ "

    با دستهای لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و

    گفتم :" اره ایناهاش "

    او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزو هایی که برای آنها

    داشت برایم صحبت کرد . اشک به چشمهایم هجوم آورد .

    گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم .

    دیگر نبینم که بچه هایم چطور بزرگ می شوند .

    چشم های او هم پر از اشک شدند .

    ناگهان بی آنکه که حرفی بزند قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد .

    بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایت کرد !

    نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند !

    یک لبخند زندگی مرا نجات داد !

    بله لبخند بدون برنامه ریزی ؛ بدون حسابگری ؛

    لبخندی طبیعی زیباترین پل ارتباطی آدم هاست .


    ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم .

    لایه مدارج علمی و مدارک دانشگاهی ، لایه موقعیت شغلی و این که دوست داریم ما را

    آنگونه ببینند که نیستیم .
    زیر همه این لایه ها من حقیقی و ارزشمند نهفته است .

    من ترسی ندارم از این که آن را روح بنامم من ایمان دارم که روح های انسان ها است

    که با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند و این روح ها با یکدیگر هیچ خصومتی ندارد .

    متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی ساخته و پرداخته خود ما که در ساخته شدنشان دقت

    هولناکی هم به خرج می دهیم ما از یکدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را

    پدید می آورند و سبب تنهایی و انزوایی ما می شوند .

    داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است که آدمی به هنگام عاشق

    شدن و نگاه کردن به یک نوزاد این پیوند روحانی را احساس می کند .

    وقتی کودکی را می بینیم چرا لبخند می زنیم ؟

    چون انسان را پیش روی خود می بینیم که هیچ یک از لایه هایی را که نام بردیم روی من طبیعی خود نکشیده است و با همه وجود خود و بی هیچ شائبه ای

    به ما لبخند می زند و آن روح کودکانه درون ماست که در واقع به لبخند او پاسخ می دهد

    بقول ویکتورهوگو که می گوید :


    لبخند کوتاهترین فاصله بین دو نفر است و نزدیک ترین راه برای تسخیر دلها

    انسان تنها آفریده ای است که میتواند بخندد ،

    پس لبخند بزن دوست من[​IMG][​IMG]
     
    Mahnia از این پست تشکر کرده است.
  2. Mahnia

    Mahnia عشق یعنی با خدا تنها شدن

    591
    1,375
    2,124
    خوب بود مرسي
     
  3. shakila_nanaz

    shakila_nanaz ✓※ زنــدِگــے مـَــלּ ســآےز تــــو نــےـس ※✓

    2,027
    31,781
    69,854
    خواهش میکنم قابلی نداشت:smile:
     
  4. مرسی
     
    shakila_nanaz از این پست تشکر کرده است.