1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

كتیبه

شروع موضوع توسط *امين* ‏Nov 28, 2012 در انجمن شعر و مشاعره

  1. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار كوهی بود
    و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی
    زن و مرد و جوان و پیر
    همه با یكدیگر پیوسته ، لیك از پای
    و با زنجیر
    اگر دل می كشیدت سوی دلخواهی
    به سویش می توانستی خزیدن ، لیك تا آنجا كه رخصت بود
    تا زنجیر
    ندانستیم
    ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان
    و یا آوایی از جایی ، كجا ؟ هرگز نپرسیدیم
    چنین می گفت
    فتاده تخته سنگ آنسوی ، وز پیشینیان پیری
    بر او رازی نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت
    چنین می گفت چندین بار
    صدا ، و آنگاه چون موجی كه بگریزد ز خود در خامشی می خفت
    و ما چیزی نمی گفتیم
    و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم
    پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی
    گروهی شك و پرسش ایستاده بود
    و دیگر سیل و خستگی بود و فراموشی
    و حتی در نگه مان نیز خاموشی
    و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
    شبی كه لعنت از مهتاب می بارید
    و پاهامان ورم می كرد و می خارید
    یكی از ما كه زنجیرش كمی سنگینتر از ما بود ، لعنت كرد گوشش را
    و نالان گفت :‌ باید رفت
    و ما با خستگی گفتیم : لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز
    باید رفت
    و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی كه تخته سنگ آنجا بود
    یكی از ما كه زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
    كسی راز مرا داند
    كه از اینرو به آنرویم بگرداند
    و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تكرار می كردیم
    و شب شط جلیلی بود پر مهتاب
    هلا ، یك ... دو ... سه .... دیگر پار
    هلا ، یك ... دو ... سه .... دیگر پار
    عرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم كردیم
    هلا ، یك ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار
    چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی
    و ما با آشناتر لذتی ، هم خسته هم خوشحال
    ز شوق و شور مالامال
    یكی از ما كه زنجیرش سبكتر بود
    به جهد ما درودی گفت و بالا رفت
    خط پوشیده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
    و ما بی تاب
    لبش را با زبان تر كرد ما نیز آنچنان كردیم
    و ساكت ماند
    نگاهی كرد سوی ما و ساكت ماند
    دوباره خواند ، خیره ماند ، پنداری زبانش مرد
    نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری ، ما خروشیدیم
    بخوان !‌ او همچنان خاموش
    برای ما بخوان ! خیره به ما ساكت نگا می كرد
    پس از لختی
    در اثنایی كه زنجیرش صدا می كرد
    فرود آمد ، گرفتیمش كه پنداری كه می افتاد
    نشاندیمش
    بدست ما و دست خویش لعنت كرد
    چه خواندی ، هان ؟
    مكید آب دهانش را و گفت آرام
    نوشته بود
    همان
    كسی راز مرا داند
    كه از اینرو به آرویم بگرداند
    نشستیم
    و به مهتاب و شب روشن نگه كردیم
    و شب شط علیلی بود
     
    SHAPARAK و sajjad.y از این پست تشکر کرده اند.
  2. sajjad.y

    sajjad.y منم برگشتم بعد مدتها

    2,010
    5,891
    791
    تشکر
     
    SHAPARAK از این پست تشکر کرده است.