1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

قصه ی شهر سنگستان

شروع موضوع توسط *امين* ‏Nov 28, 2012 در انجمن شعر و مشاعره

  1. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    دو تا كفتر
    نشسته اند روی شاخه ی سدر كهنسالی
    كه روییده غریب از همگنان در ردامن كوه قوی پیكر
    دو دلجو مهربان با هم
    دو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با هم
    خوشا دیگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم
    دو تنها رهگذر كفتر
    نوازشهای این آن را تسلی بخش
    تسلیهای آن این نوازشگر
    خطاب ار هست : خواهر جان
    جوابش : جان خواهر جان
    بگو با مهربان خویش درد و داستان خویش
    نگفتی ، جان خواهر ! اینكه خوابیده ست اینجا كیست
    ستان خفته ست و با دستان فروپوشانده چشمان را
    تو پنداری نمی خواهد ببیند روی ما را نیز كورا دوست می داریم
    نگفتی كیست ، باری سرگذشتش چیست
    پریشانی غریب و خسته ، ره گم كرده را ماند
    شبانی گله اش را گرگها خورده
    و گرنه تاجری كالاش را دریا فروبرده
    و شاید عاشقی سرگشته ی كوه و بیابانها
    سپرده با خیالی دل
    نه ش از آسودگی آرامشی حاصل
    نه اش از پیمودن دریا و كوه و دشت و دامانها
    اگر گم كرده راهی بی سرانجامست
    مرا به ش پند و پیغام است
    در این آفاق من گردیده ام بسیار
    نماندستم نپیموده به دستی هیچ سویی را
    نمایم تا كدامین راه گیرد پیش
    ازینسو ، سوی خفتنگاه مهر و ماه ، راهی نیست
    بیابانهای بی فریاد و كهساران خار و خشك و بی رحم ست
    وز آنسو ، سوی رستنگاه ماه و مهر هم ، كس را پناهی نیست
    یكی دریای هول هایل است و خشم توفانها
    سدیگر سوی تفته دوزخی پرتاب
    و ان دیگر بسی زمهریر است و زمستانها
    رهایی را اگر راهی ست
    جز از راهی كه روید زان گلی ، خاری ، گیاهی نیست
    نه ، خواهر جان ! چه جای شوخی و شنگی ست ؟
    غریبی، بی نصیبی ، مانده در راهی
    پناه آورده سوی سایه ی سدری
    ببنیش ، پای تا سر درد و دلتنگی ست
    نشانیها كه در او هست
    نشانیها كه می بینم در او بهرام را ماند
    همان بهرام ورجاوند
    كه پیش از روز رستاخیز خواهد خاست
    هزاران كار خواهد كرد نام آور
    هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشكوه
    پس از او گیو بن گودرز
    و با وی توس بن نوذر
    و گرشاسپ دلیر شیر گندآور
    و آن دیگر
    و آن دیگر
    انیران فرو كوبند وین اهریمنی رایات را بر خاك اندازند
    بسوزند آنچه ناپاكی ست ، ناخوبی ست
    پریشان شهر ویرام را دگر سازند
    درفش كاویان را فره و در سایه ش
    غبار سالین از جهره بزدایند
    برافرازند
    نه ، جانا ! این نه جای طعنه و سردی ست
    گرش نتوان گرفتن دست ، بیدادست این تیپای بیغاره
    ببنیش ، روز كور شوربخت ، این ناجوانمردی ست
    نشانیها كه دیدم دادمش ، باری
    بگو تا كیست این گمنام گرد آلود
    ستان افتاده ، چشمان را فروپوشیده با دستان
    تواند بود كو باماست گوشش وز خلال پنجه بیندمان
    نشانیها كه گفتی هر كدامش برگی از باغی ست
    و از بسیارها تایی
    به رخسارش عرق هر قطره ای از مرده دریایی
    نه خال است و نگار آنها كه بینی ، هر یكی داغی ست
    كه گوید داستان از سوختنهایی
    یكی آواره مرد است این پریشانگرد
    همان شهزاده ی از شهر خود رانده
    نهاده سر به صحراها
    گذشته از جزیره ها و دریاها
    نبرده ره به جایی ، خسته در كوه و كمر مانده
    اگر نفرین اگر افسون اگر تقدیر اگر شیطان
    بجای آوردم او را ، هان
    همان شهزاده ی بیچاره است او كه شبی دزدان دریایی
    به شهرش حمله آوردند
    بلی ، دزدان دریایی و قوم جاودان و خیل غوغایی
    به شهرش حمله آوردند
    و او مانند سردار دلیری نعره زد بر شهر
    دلیران من ! ای شیران
    زنان ! مردان ! جوانان ! كودكان ! پیران
    وبسیاری دلیرانه سخنها گفت اما پاسخی نشنفت
    اگر تقدیر نفرین كرد یا شیطان فسون ، هر دست یا دستان
    صدایی بر نیامد از سری زیرا همه ناگاه سنگ و سرد گردیدند
    از اینجا نام او شد شهریار شهر سنگستان
    پریشانروز مسكین تیغ در دستش میان سنگها می گشت
    و چون دیوانگان فریاد می زد : آی
    و می افتاد و بر می خاست ، گیران نعره می زد باز
    دلیران من ! اما سنگها خاموش
    همان شهزاده است آری كه دیگر سالهای سال
    ز بس دریا و كوه و دشت پیموده ست
    دلش سیر آمده از جان و جانش پیر و فرسوده ست
    و پندارد كه دیگر جست و جوها پوچ و بیهوده ست
    نه جوید زال زر را تا بسوزاند پر سیمرغ و پرسد چاره و ترفند
    نه دارد انتظار هفت تن جاوید ورجاوند
    دگر بیزار حتی از دریغا گویی و نوحه
    چو روح جغد گردان در مزار آجین این شبهای بی ساحل
    ز سنگستان شومش بر گرفته دل
    پناه آورده سوی سایه ی سدری
    كه رسته در كنار كوه بی حاصل
    و سنگستان گمنامش
    كه روزی روزگاری شبچراغ روزگاران بود
    نشید همگنانش ، آغرین را و نیایش را
    سرود آتش و خورشید و باران بود
    اگر تیر و اگر دی ، هر كدام و كی
    به فر سور و آذینها بهاران در بهاران بود
    كنون ننگ آشیانی نفرت آبادست ، سوگش سور
    چنان چون آبخوستی روسپی . آغوش زی آفاق بگشوده
    در او جای هزاران جوی پر آب گل آلوده
    و صیادان دریابارهای دور
    و بردنها و بردنها و بردنها
    و كشتی ها و كشتی ها و كشتی ها
    و گزمه ها و گشتی ها
    سخن بسیار یا كم ، وقت بیگاه ست
    نگه كن ، روز كوتاه ست
    هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیك
    شنیدم قصه ی اینپیر مسكین را
    بگو آیا تواند بود كو را رستگاری روی بنماید ؟
    كلیدی هست آیا كه ش طلسم بسته بگشاید ؟
    تواند بود
    پس از این كوه تشنه دره ای ژرف است
    در او نزدیك غاری تار و تنها ، چشمه ای روشن
    از اینجا تا كنار چشمه راهی نیست
    چنین باید كه شهزاده در آن چشمه بشوید تن
    غبار قرنها دلمردگی از خویش بزداید
    اهورا وایزدان وامشاسپندان را
    سزاشان با سرود سالخورد نغز بستاید
    پس از آن هفت ریگ از یگهای چشمه بردارد
    در آن نزدیكها چاهی ست
    كنارش آذری افزود و او را نمازی گرم بگزارد
    پس آنگه هفت ریگش را
    به نام و یاد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد
    ازو جوشید خواهد آب
    و خواهد گشت شیرین چشمه ای جوشان
    نشان آنكه دیگر خاستش بخت جوان از خواب
    تواند باز بیند روزگار وصل
    تواند بود و باید بود
    ز اسب افتاده او نز اصل
    غریبم ، قصه ام چون غصه ام بسیار
    سخن پوشیده بشنو ، من مرده ست و اصلم پیر و پژمرده ست
    غم دل با تو گویم غار
    كبوترهای جادوی بشارتگوی
    نشستند و تواند بود و باید بودها گفتند
    بشارتها به من دادند و سوی آشیان رفتند
    من آن كالام را دریا فرو برده
    گله ام را گرگها خورده
    من آن آواره ی این دشت بی فرسنگ
    من آن شهر اسیرم ، ساكنانش سنگ
    ولی گویا دگر این بینوا شهزاده بایددخمه ای جوید
    دریغا دخمه ای در خورد این تنهای بدفرجام نتوان یافت
    كجایی ای حریق ؟ ای سیل ؟ ای آوار ؟
    اشارتها درست و راست بود اما بشارتها
    ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگینم ، غار
    درخشان چشمه پیش چشم من خوشید
    فروزان آتشم را باد خاموشید
    فكندم ریگها را یك به یك در چاه
    همه امشاسپندان را به نام آواز دادم لیك
    به جای آب دود از چاه سر بر كرد ، گفتی دیو می گفت : آه
    مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست ؟
    مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست ؟
    زمین گندید ، آیا بر فراز آسمان كس نیست ؟
    گسسته است زنجیر هزار اهریمنی تر ز آنكه در بند دماوندست
    پشوتن مرده است آیا ؟
    و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سیاهی كرده است آیا ؟
    سخن می گفت ، سر در غار كرده ، شهریار شهر سنگستان
    سخن می گفت با تاریكی خلوت
    تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش
    ز بیداد انیران شكوه ها می كرد
    ستم های فرنگ و ترك و تازی را
    شكایت با شكسته بازوان میترا می كرد
    غمان قرنها را زار می نالید
    حزین آوای او در غار می گشت و صدا می كرد
    غم دل با تو گویم ، غار
    بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟
    صدا نالنده پاسخ داد
    آری نیست ؟
     
    SHAPARAK از این پست تشکر کرده است.
  2. sajjad.y

    sajjad.y منم برگشتم بعد مدتها

    2,010
    5,891
    791
    تشکر
     
    SHAPARAK از این پست تشکر کرده است.