1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

قشنگه بخونیدش.

شروع موضوع توسط Mary.bg ‏Jun 22, 2015 در انجمن عمومی

  1. برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید


    وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.
    اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
    آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم.
    بهم گفت:
    ”متشکرم”.
    میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم.
    من عاشقشم.
    اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم.
    تلفن زنگ زد.
    خودش بود .
    گریه می کرد.
    دوستش قلبش رو شکسته بود.
    از من خواست که برم پیشش.
    نمیخواست تنها باشه.
    من هم اینکار رو کردم.
    وقتی کنارش نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس، خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد و گفت:
    ”متشکرم ” .
    روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت:
    ”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
    من با کسی قرار نداشتم.
    ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم، درست مثل یه “خواهر و برادر”. ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی، ایستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.
    آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم.
    به من گفت:
    ”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .
    یه روز گذشت ، سپس یک هفته، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید.
    من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.
    میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد، و من اینو میدونستم، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با وقار خاص و آروم گفت:
    تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم.
    میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم. من عاشقشم.
    اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
    نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.
    با مرد دیگه ای ازدواج کرد.
    من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.
    اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم. اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت:
    ”تو اومدی ؟ متشکرم”
    سالهای خیلی زیادی گذشت.
    به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:
    ” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمیدونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….


    ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”ا
     
    nagi از این پست تشکر کرده است.
  2. برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید



    دخترک توی هوای سرد و زیر هوای ابری

    منتطر ایستاده بود انقدر عجله کرده بود که یادش رفت پالتویش را بردارد

    از سرما میلرزید

    گاهی دستانش را جلوی دهانش میاورد تا گرم شوند

    نیم ساعتی میشد که ایستاده بود

    بالاخره اومد

    مثل همیشه نبود

    رنگش پریده بود و صورتش آشفته بود

    آرام قدم بر میداشت

    دخترک دوان دوان خودش را به او رساند

    سلام کرد

    اما پسر در جواب سلام خداحافطی کرد

    دخترک ماتش برده بود

    پسر گفت:

    امروز آخرین ملاقاتمونه

    من دارم میرم

    دختر نگران پرسید: چی شده؟

    پسر گفت: هیچی ازت زده شدم

    دیگه نمیخوام با هم باشیم

    و سرش را پایین انداخت و رفت

    باران باریدن گرفته بود

    دخترک همچنان همانجا ایستاده بود

    دیگر نمی لرزید

    تنها به پسر نگاه میکرد که هر لحظه از او دور میشد

    چند روزی گذشت دختر دل شکسته در خانه نشسته بود

    صدای زنگ در آمد

    شخصی که پشت در ایستاده بود برادر پسر بود

    قیافه اش آشفته تر از قیافه ی آن روز پسر بود

    پاکتی در دست داشت

    آن را به دختر داد و فورا از آنجا رفت

    دختر پاکت را باز کرد دفتر چه خاطرات پسر بود

    تمام خاطراتشان در آن بود

    دختر صفحات آخر را آورد تا دلیل قهر را پیدا کند

    در صفحه ایی نوشته بود امروز با او دیدار دارم

    نمیدانم چطور بهش بگم

    در صفحه ی بعد نوشته بود

    داشتم دیوانه میشدم

    میخواستم بهترین خاطره رو از آخرین ملاقاتمون براش بسازم

    اما نشد

    نتونستم

    نخواستم تحمل دوریم براش سخت بشه

    میدونستم نمیتونه طاقت بیاره

    چاره ای نداشتم

    اون لحظه وقتی با چشمای ناز و مظلومش بهم نگاه میکرد

    نتونستم تو صورتش نگاه کنم

    کاش میتونستم یه دل سیر نگاهش کنم

    اما نشد نتونستم بیشتر از اون تو سرما نگهش دارم

    قبل از اینکه برم پیشش

    نیم ساعتی داشتم نگاهش میکردم اما از دور

    دلم میخواست برای آخرین بار لبخندش رو میدیدم

    در صفحه ای دیگر نوشته بود امروز خون بالا آوردم

    دیگه دارم رفتنی میشم

    توی صفحه ی آخر نوشته بود

    دارم میرم

    خانواده ام گریه میکنن

    دارم برای آخرین بار می بینمشون

    همه هستن جز عشقم. . .
     
    nagi از این پست تشکر کرده است.