1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

قربانی

شروع موضوع توسط aysha98 ‏Nov 19, 2013 در انجمن داستان و رمان

  1. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    هواسرد بود،سوزناك و بيرحم.اما صورت محسن خیس عرق.عرق ترس،عرق شرم.در ماشین رو باز کردو پیاده شد.پیر مرد افتاده بود روی آسفالت کف جاده.محسن هنوز باورش نشده بود که باصدوده کیلومتر سرعت زده به یه پیر مرد... .خیلی دستپاچه بود.قطره های باران هم خیسیصورت ناشی از عرقش رو،دو چندان کرده بود.سراسیمه پیرمرد نیمه جان رو گذاشت تو ماشینو با نهایت اضطراب راه افتاد.
    - خدایا چرا اینطور شد؟چرا اینجوری شد؟چراالان؟چرا تو این موقعیت؟حالا که میخوام برم... .توی راه بیمارستان،دو سه بارنزدیک بود تصادف کنه.رسید بیمارستان.پیرمرد نیمه جون رو برد بخش اورژانس . پیر مردرو بردن سی سی یو.محسن با اون وضعیت روحیش،تونست از موقعیتی که پیش اومد،استفادهکنه و از دست انتظامات بیمارستان فرار کنه.در حال فرار،مدام با خودشمیگفت:نامرد،کجا در میری؟زدی ؛ پاش واسا.تو مگه مرد نیستی؟ اما بعدش برای توجیهفرارش گفت:
    - خوب من که از قصد نزدم،اصلا خودش پرید جلو ماشین.این موقع شب پیرمرد شصت هفتاد ساله وسط اتوبان چیکار میکنه اصلا؟ تازه من رسوندمشبیمارستان.
    رسید خونه.زنگ زد.همين كه داشت عرق صورتش رو پاك مي¬كرد،مادردر رو باز كرد و گفت:
    - سلام،چي شده؟محسن لبخند تحميلي روي لباش جاري كرد وگفت:
    - س¬.....سلام مادر،هيچي آسانسور خراب بود؛از پله ها اومدم.
    - تو مگهكليد نداري محسن؟
    - بي حواسيه ديگه مادر!
    - از دست تو!مادر درحاليكهبسمت آشپزخانه ميرفت گفت:
    - پسرم يكم بيشتر به خودت برس،چيزي نمونده ها... .يههفته ديگه موعد پروازت به انگليسه.محسن صدای پدر راشنید که میگفت:تو هم کشتیمارو با این انگلیس رفتن پسرت!
    - چیه بده پسرم میخواد فوق لیسانس بگیره؟محسن که انگار تازه متوجه خضور پدرش شده بود،گفت:
    - اِ اِ اِ اِ اِ سلامبابا.شما خونه ايد؟
    - علیک . مي¬بيني كه هستم! یدفه میذاشتی فردا سلام میکردی!
    - تو پدرتو ندیدی محسن؟
    - چرا چرا دیدم.یعنی ندیدم.یعنی دیدمااما...مادر در حالیکه لیوان آب را به طرف محسن میگرفت گفت:نگفتم توپریشونی.تو هم اينقدر سر به سر پسرم نذار، نمیبینی حالش خوبنیست؟ـــــــــــــتا چشاشو بازکرد،چشش به ساعت افتاد.نیم ساعت زودبیدار شده بود.پس هنوز وقت داره بخوابه.یهو یاد کابوسی افتاد که دیشب دیده در موردتصادف و پیر مرده و ...
    - وای خدای من چقدر وحشتناک بود.وای وای.یعنی چی شده؟آخههمچین بدم نبود حال پیرمرده.نه نه امکان نداره بمیره.امکان نداره .حتما بابتتلقینات مادرم بود که پیشونم و... .یک هفته گذشت اما چه یه هفته ای.همش باکابوس.روز پرواز محسن رسید.محسن با همه توی خونه خداحافظی کرد و بهمه سفارش کردکه نرن بدرقش.هواپیما پرواز کرد.وقتی داشت از خاک ایران دور میشد،فقط داشت بهتصادف سه شنبه شب هفته پیش فکر میکرد.ــــــــــــــسه سال گذشت.حالامحسن فوق لیسانس گرفته و برگشته.حالا دیگه کمتر و خیلی کمتر به تصادفه فکر میکنه.دوهفته بعد از رسیدنش،یه کار با موقعیت و درآمد مناسب پیدا کرد و مشغول بکار شد.بعلتلیاقت و درایتی که داشت،خیلی زود پیشرفت کرد و چند بار ترفیع گرفت.محسن برایراستگویی و متانتی که داشت،بین کارمندا از اعتماد ویژه ای برخوردار بود و نزد همشونمحترم.صبحها سر ساعت سر کارش حاضر میشد و معمولا بیشتر از ساعات اداری کارمیکرد.صبح یکی از روزها،متوجه سروصدایی که آقای رئیس بپا کرده بود، شد.بر سراینکه چرا خانوم نادری(مترجم شرکت که خانوم منظمی بود)تاخیر داشتن.نزدیکیای ظهر بودکه خانوم نادری وارد اتاق محسن شد.
    - سلام آقای مهرزاد.
    - سلام خانومنادری.خسته نباشید.
    - ممنون آقار مهرزاد شما هم خسته نباشین.
    - مشکلی پیشاومده خانوم نادری؟چیزی شده؟(بعيد بود اين موقع روز، خانم نادري به اتاق آقايمهرزاد بيان)محسن متوجه چشای پف کرده و قرمز شده خانم نادری شد.
    - آقایمهرزاد کمکم کنید...(با بغض).
    - چه کمکی از دستم بر میاد؟
    - آقای مهرزادنمیدونم چیکار کنم.معتمدتر از شما هم سراغ ندارم.برادرام زندگیم رو سیاه کردن.منبدون اجازه اونا آب نمیتونم بخورم.تلفونامو کنترل میکنن ....محسن بعد از پرسیدنچند سوال در مورد رفتار برادرهای خانم نادری و طرز فکرشون،گفت:خانم نادری شمایکهفته کاراییکه من میگم رو انجام بدن تا ببینید چی میشه.آدرس محل کار یا شمارهتلفن برادرهاتون هم بهم بدین تا من باهاشون صحبت کنم.بعد از یکهفته خانم نادریدوباره اومد پیش آقای مهرزاد(محسن) ،این بار با صورت خندان و بظاهر شاد.
    - آقایمهرزاد،از شما ممنونم لطف کردید.رفتار برادرام با من خیلی بهتر شده و من این رومدیون شما هستم.
    - خواهش میکنم خانم نادری،کاری نکردم.وظیفم بود.من دوست دارممشکل همکارام رو حل کنم.خانم نادری با زیرکی تمام گفت:آقای مهرزاد،اگر زین پسمشکلی داشتم میتونم رو کمک شما حساب کنم؟!
    - البته.خوشحال میشم بتونم کمکی کردهباشم.
    *** خانوم نادری بیشتر به محسن سر میزد.رفته رفته فاصله بین ملاقاتهاکمتر و مدتشون بیشتر میشد.وقت و بیوقت خانم نادری و محسن با بهانه های مختلف کاری وغیر کاری،تو اتاق همدیگه بودن و باهم صحبت میکردن.سه ماه به همین منوال گذشت.تااینکه این دو احساس کردن نسبت به همدیگه احساس خاصی دارن.حالا دیگه همدیگرو با اسمکوچیک صدا میزدن.البته ملاقاتهای داخل شرکت رسمیتر بود.بالاخره محسن از سپیدهخواستگاری کرد و بعد از چند ماه نامزدی،این دو باهم ازدواجکردن.ــــــــــــــچند ماه از زندگی شیرین و توام با عشق و محبتشونمیگذشت.سپیده باردار شده بود و همه منتظر تولد یه کوچولو بودن تا اینکه...

    * * *

    - محسن باز امشب تو رفتي تو فكر.به چي فكر ميكني؟به من بگو.
    - هيچيسپيده،به چي فكر ميكنم؟اگه فكر ميكني پاي هوويي درميونه! نه همچين چيزي نيست.
    - من دارم باهات جدي صحبت ميكنم محسن.
    - منظورت چيه؟
    - ببين محسن،الان چندوقتيه كه تا صحبت از تصادف و اينجور چيزا ميشه،تو ميري تو فكر.حتي اينم فهميدم كهاون شبا تو تا نصفه شب بيداري.به من بگو محسن.بگو چي شده.منو تو كه انقدر همديگرودوست داريم و باهم صميمي هستيم كه ...محسن يهو پريد ميون كلام سپيده وگفت:
    - سپيده؛تو گفتي پدرت كي فوت كرد؟
    - من داشتم حرف ميزدما! چند بار بهتگفتم،سه شنبه بيستو هفتمه ...محسن ديگه چيزي نميشنيد.زل زده بود تو چشايسپيده.دهنش قفل شده بود.بدنش يخ كرده بود...محسن با خودش ميگفت:
    - خدايمن،چطور ممكنه؟آخه چطور ممكنه؟مردي رو كه من زير گرفتم و رسوندمش به بيمارستانبميره و من ب دخترش ازدواج كنم؟اين چه قسمتي بود براي من خداااااااااااا ؟
    - چيشد محسن؟چيزيته؟
    - س... س... سپيده م .... من... من ...من ميخوام...
    - توميخواي چي؟ بگو محسن بگو.من دارم ديوونه ميشم.تو چت شده؟محسن گريش گرفته بود وبا همون حالت ادامه داد:
    - سپيده اگه من سپيده گفت:
    - محسن گريه نكن كهمنم گريم ميگيره ها... .
    - سپيده اگه من يه گناهي كرده باشم و الان بهت بگم،توميبخشي منو؟
    - تو؟ چه گناهي؟چه جور گناهيه كه من بايد ببخشمت؟
    - مربوط به توميشه.
    - واضحتر بگو بببينم چي ميگي.
    - در مورد تو،در مورد پدرت،در موردمرگش،تصادف... .
    - محسن تو از تصادف پدر من چي ميدوني؟از كجا ميدوني؟كي بهتگفته؟ محسن ... .محسن متوجه چهره غضبناك سپيده شد.تعصب بيش از حد و افراطيسپيده دومورد پدرش،اين اين غضب رو به چهره اون داده بود.
    - سپيده؛اون شب،سه شنبهبيستو هفتم مرداد 79 اون كسي كه پدرت رو زير گرفت ؛ من بودم ... .سپيده به جان توكه عزيزتريني برام هيچ عمدي تو كار نبوده .من رسوندمش بيمارستان خيلي زود... .سپيده نگاه سنگيني به محسن انداخت و سكوت كرد.سكوتش چند دقيقه اي ادامهداشت.بيكباره فرياد بلندي كشيد و از جا برخاست.مانتوش رو پوشيد و زود رفتبيرون.
    - سپيده... سپيده ... با توام سپيده ... كجا؟ واسا...سپيده گريه كنانميرفت...محسن با خودش گفت:
    - خوب طبيعيه.براش سنگين بوده.الان ميره خونهمادرشينا و آرومتر كه شد خودم ميرم دنبالش.ــــــــــــــصبح كه از خواببلند شد دير شده بود.ديگه سپيده نبود بيدارش كنه و صبحانه رو باهم بخورن.با عجلهلباساش رو پوشيد و بدون صبحانه راه افتاد.تا در رو باز كرد،برادر سپيده رو ديد
    - سلام آقا سهراب،حال شما؟اين موقع صبح اينجا...محسن در حين احوالپرسي بودكه سهراب مشتي رو حواله صورتش كرد.
    - چي شده آقا سهرا... .سهراب حرفش رو قطعكرد . گفت:
    - خفه شو قاتل؟
    - قاتل؟ قاتل كيه؟قاتل چيه؟
    - قاتل چيه؟ يهقاتلي نشونت بدم... .خودم ميكشمت.باباي منو ميكشي و در ميري جوجه؟سهراب محسن روانداخت تو ماشينش و برد كلانتري.ــــــــــــــدو هفته بود تو زندانبود.چند باري كه با خونه مادر سپيده تماس گرفته بود جز بد و بيراه از مادر وبرادرهاي سپيده،چيزي نشنيده بود.سپيده هم كه گوشي رو برنميداشت.دلش براي سپيدهخيلي تنگ شده بود اما از دستش دلخور بود.با خودش ميگفت:
    - آخه سپيده من از توانتظار نداشتم.خودت كه ميدوني من آزارم به مورچه هم نميرسه چه برسه به يهپيرمرد.چرا منو انداختي زندان.تو كه ميدوني من آبرو دارم...اما بعدش با خودشگفت:
    - خوب حق داره،باباشه،من كه ميدونم سپيده اونقدر منو دوست داره و اونقدر هممنطقي هست كه بفهمه قضيه رو.يكهفته هم گذشت و سپيده بهش سر نزد.
    - خدايمن ،نكنه برادراش بلايي سرش بيارن.... .ديگه طاقت نداشت.به يكي از دوستاش گفتكه بره با سپيده صحبت كنه.روزاش شده بود شب،شباش روز.فقط دروديوار و نگاهميكرد و گوشش به بلندگوي زندان.
    - محسن مهرزاد ؛ ملاقاتي داري.انگار نفت بهچراغش ريختن (1).از جاش پريد با خودش ميگفت كه حتما سپيدست.اما جاي سپيده،صورتگرفته ي سعيد رو ديد.
    - سلام سعيد.سپيده كو پس؟نيومد؟چي شد؟چي گفت؟...
    - سلام محسن.محسن يه چيزي ميگم ، فقط خودتو كنترل كن.سپيده پاش و كرده تو يه كفش كهالا و بلا طلاق.ميگه من با قاتل بابام نميتونم زندگي كنم... .
    - اين امكان ندارهسعيد.امكان نداره.مگه ميشه؟اون عاشق منه من عاشق اونم اونوقت ... .
    - نهمحسن.حقيقته .كارات رو هم تا چند روز ديگه رديف ميكنم كه بياي بيرون.فقط يه ديهسنگيني بايد بدي...نه ديه نه مهريه و نه هيچ چيز ديگه براي محسن مهم نبود،فقطسپيده بود ،سپيده اما... .
     
    YA$IN، setareh، magid202020 و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. Mehdi 3

    Mehdi 3 مستر نون ^-^

    3,853
    9,773
    4,005
    ممنون
     
    setareh از این پست تشکر کرده است.
  3. Mohseni

    Mohseni the end

    4,512
    22,101
    24,538
    وای چه سرنوشتی
     
    setareh از این پست تشکر کرده است.
  4. ممنون
     
    setareh از این پست تشکر کرده است.
  5. magid202020

    magid202020 خوشا عشقو خوشا خون جگر خوردن

    854
    2,911
    335
    ممنون ایشا این داستانو خودت نوشته بودی مشخص بود داستان قشنگی بود ولی یه کم زیادی ست گرفته بودی کارارو چه جوری بگم کارای داستانت با هم نمیخوند اگه سپیده محسنو دوس داشت باید جریانو قبول میکرد نمیدونم چطور بگم یکم داستانت درست مدیریت نشده بود البته این فقط نظر منه امید وارم موفق باشی
     
    setareh از این پست تشکر کرده است.