1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

فروغ فرخزاد

شروع موضوع توسط Sepodika:D ‏Jun 8, 2015 در انجمن شعر و مشاعره

  1. Sepodika:D

    Sepodika:D Ara hastam... همراه انجمن

    5,626
    18,236
    53,245
    مرگ من روزی فرا خواهد رسید
    در بهاری روشن از امواج نور
    در زمستانی غبار آلود و دور
    یا خزانی خالی از فریاد و شور
    مرگ من روزی فرا خواهد رسید
    روزی از این تلخ و شیرین روزها
    روز پوچی همچو روزان دگر
    سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها
    دیدگانم همچو دالانهای تار
    گونه هایم همچو مرمرهای سرد
    ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
    من تهی خواهم شد از فریاد درد
    می خزند آرام روی دفترم
    دستهایم فارغ از افسون شعر
    یاد می آرم که در دستان من
    روزگاری شعله میزد خون شعر
    خاک میخواند مرا هر دم به خویش
    می رسند از ره که در خاکم نهند
    آه شاید عاشقانم نیمه شب
    گل به روی گور غمناکم نهند
    بعد من ناگه به یکسو می روند
    پرده های تیره دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند
    روی کاغذها و دفترهای من
    در اتاق کوچکم پا می نهد
    بعد من، با یاد من بیگانه ای
    در بر آینه می ماند به جای
    تار مویی نقش دستی شانه ای
    می رهم از خویش و می مانم ز خویش
    هر چه بر جا مانده ویران می شود
    روح من چون بادبان قایقی
    در افقها دور و پنهان میشود
    می شتابند از پی هم بی شکیب
    روزها و هفته ها و ماهها
    چشم تو در انتظار نامه ای
    خیره میماند به چشم راهها
    لیک دیگر پیکر سرد مرا
    می فشارد خاک دامنگیر خاک
    بی تو دور از ضربه های قلب تو
    قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
    بعد ها نام مرا باران و باد
    نرم میشویند از رخسار سنگ
    گور من گمنام می ماند به راه
    فارغ از افسانه های نام و ننگ


    فروغ فرخزاد
     
    (تبسم)، serendipiti و M.G.Captain از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. Sepodika:D

    Sepodika:D Ara hastam... همراه انجمن

    5,626
    18,236
    53,245
    شاید این را شنیده ای که زنان
    در دل « آری » و « نه » به لب دارند
    ضعف خود را عیان نمی سازند
    رازدار و خموش و مکارند

    آه ، من هم زنم ، زنی که دلش
    در هوای تو می زند پر و بال
    دوستت دارم ای خیال لطیف
    دوستت دارم ای امید محال

    فروغ فرخزاد
     
    (تبسم)، serendipiti و M.G.Captain از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. Sepodika:D

    Sepodika:D Ara hastam... همراه انجمن

    5,626
    18,236
    53,245
    کسی به فکر گل ها نیست
    کسی به فکر ماهی ها نیست
    کسی نمی خواهد
    باورکند که باغچه دارد می میرد
    که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
    که ذهن باغچه دارد آرام آرام
    از خاطرات سبز تهی می شود
    و حس باغچه انگار
    چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست .
    حیاط خانهٔ ما تنهاست
    حیاط خانهٔ ما
    در انتظار بارش یک ابر ناشناس
    خمیازه می کشد
    و حوض خانهٔ ما خالی است
    ستاره های کوچک بی تجربه
    از ارتفاع درختان به خاک می افتد
    و از میان پنجره های پریده رنگ خانهٔ ماهی ها
    شب ها صدای سرفه می آید
    حیاط خانهٔ ما تنهاست .
    پدر میگوید :
    ( از من گذشته ست
    از من گذشته ست
    من بار خود را بردم
    و کار خود را کردم )
    و در اتاقش ، از صبح تا غروب ،
    یا شاهنامه می خواند
    یا ناسخ التواریخ
    پدر به مادر می گوید :
    ( لعنت به هر چی ماهی و هر چه مرغ
    وقتی که من بمیرم دیگر
    چه فرق می کند که باغچه باشد
    یا باغچه نباشد
    برای من حقوق تقاعد کافیست . )
    مادر تمام زندگیش
    سجاده ایست گسترده
    درآستان وحشت دوزخ
    مادر همیشه در ته هر چیزی
    دنبال جای پای معصیتی می گردد
    و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه
    آلوده کرده است .
    مادر تمام روز دعا می خواند
    مادر گناهکار طبیعیست
    و فوت می کند به تمام گلها
    و فوت می کند به تمام ماهی ها
    و فوت می کند به خودش
    مادر در انتظار ظهور است
    و بخششی که نازل خواهد شد .
    برادرم به باغچه می گوید قبرستان
    برادرم به اغتشاش علفها می خندد
    و از جنازهٔ ماهی ها
    که زیر پوست بیمار آب
    به ذره های فاسد تبدیل می شوند
    شماره بر می دارد
    برادرم به فلسفه معتاد است
    برادرم شفای باغچه را
    در انهدام باغچه می داند .
    او مست می کند
    و مشت میزند به در و دیوار
    و سعی میکند که بگوید
    بسیار دردمند و خسته و مأیوس است
    او ناامیدیش را هم
    مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
    همراه خود به کوچه و بازار می برد
    و نا امیدیش
    آن قدر کوچک است که هر شب
    در ازدحام میکده گم می شود .
    و خواهرم که دوست گلها بود
    و حرفهای سادهٔ قلبش را
    وقتی که مادر او را می زد
    به جمع مهربان و ساکت آنها می برد
    و گاه گاه خانوادهٔ ماهی ها را
    به آفتاب و شیرینی مهمان می کرد ...
    او خانه اش در آن سوی شهر است
    او در میان خانه مصنوعیش
    با ماهیان قرمز مصنوعیش
    و در پناه عشق همسر مصنوعیش
    و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
    آوازهای مصنوعی می خواند
    و بچه های طبیعی می سازد
    او
    هر وقت که به دیدن ما می آید
    و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده می شود
    حمام ادکلن می گیرد
    او
    هر وقت که به دیدن ما می آید
    آبستن است .
    حیاط خانهٔ ما تنهاست
    حیاط خانهٔ ما تنهاست
    تمام روز
    از پشت در صدای تکه تکه شدن می آید
    و منفجر شدن
    همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان به جای گل
    خمپاره و مسلسل می کارند
    همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان
    سر پوش می گذارند
    و حوضهای کاشی
    بی آنکه خود بخواهند
    انبارهای مخفی باروتند
    و بچه های کوچهٔ ما کیف های مدرسه شان را
    از بمبهای کوچک
    پر کرده اند .
    حیاط خانهٔ ما گیج است .
    من از زمانی
    که قلب خود را گم کرده است می ترسم
    من از تصور بیهودگی این همه دست
    و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
    من مثل دانش آموزی
    که درس هندسه اش را
    دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم
    و فکر می کنم که باغچه را می شود به بیمارستان برد
    من فکر می کنم ...
    من فکر می کنم ...
    من فکر می کنم ...
    و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
    و ذهن باغچه دارد آرام آرام
    از خاطرات سبز تهی می شود .
    فروغ فرخزاد
     
    (تبسم)، serendipiti و M.G.Captain از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. Sepodika:D

    Sepodika:D Ara hastam... همراه انجمن

    5,626
    18,236
    53,245
    کاش چون پاییز بودم (فروغ فرخ زاد)
    کاش چون پاییز بودم
    کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم.
    برگهای آرزوهایم , یکایک زرد می شد,
    آفتاب دیدگانم سرد می شد,
    آسمان سینه ام پر درد می شد
    ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد
    اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد.
    وه ... چه زیبا بود, اگر پاییز بودم,
    وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم,
    شاعری در چشم من میخواند ...شعری آسمانی
    در کنارم قلب عاشق شعله می زد,
    در شرار آتش دردی نهانی.
    نغمه ی من ...

    همچو آواری نسیم پر شکسته
    عطر غم می ریخت بر دلهای خسته.
    پیش رویم :
    چهره تلخ زمستان جوانی
    پشت سر :
    آشوب تابستان عشقی ناگهانی
    سینه ام :
    منزلگه اندوه و درد وبد گمانی.
    کاش چون پاییز بودم

    فروغ فرخزاد
     
    (تبسم)، serendipiti و M.G.Captain از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. Sepodika:D

    Sepodika:D Ara hastam... همراه انجمن

    5,626
    18,236
    53,245
    من به تو خندیدمچون که می دانستم
    تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدیپدرم از پی تو تند دویدو نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

    پدر پیر من استمن به تو خندیدم
    تا که با خنده خود پا
    سخ عشق تو را خالصانه بدهمبغض چشمان تو لیک
    لرزه انداخت به دستان من و
    سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
    دل من گفت: برو
    چون نمی خواست به خاطر بسپارد
    گریه تلخ تو را
    و من رفتم و هنوز
    سالهاست که در ذهن من آرام آرام
    حیرت و بغض تو تکرار کنان
    می دهد آزارم
    و من اندیشه کنان غرق در این پندارمکه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...
     
    (تبسم)، serendipiti و M.G.Captain از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. Sepodika:D

    Sepodika:D Ara hastam... همراه انجمن

    5,626
    18,236
    53,245
    کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم
    کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
    برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد
    آفتاب دیدگانم سرد میشد
    آسمان سینه ام پر درد می شد
    ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد
    اشکهایم همچو باران
    دامنم را رنگ می زد
    ... فروغ فرخزاد
     
    (تبسم)، serendipiti و M.G.Captain از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. Sepodika:D

    Sepodika:D Ara hastam... همراه انجمن

    5,626
    18,236
    53,245
    دخترک خنده کنان گفت که چیست
    راز این حلقه ی زر
    راز این حلقه که انگشت مرا
    این چنین تنگ گرفته است به بر

    راز این حلقه که در چهره ی او
    این همه تابش و رخشندگی است
    مرد حیران شد و گفت :
    حلقه ی خوشبختی است ، حلقه زندگی است

    همه گفتند : مبارک باشد
    دخترک گفت : دریغا که مرا
    باز در معنی آن شک باشد
    سال ها رفت و شبی

    زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر
    دید در نقش فروزنده ی او
    روزهایی که به امید وفای شوهر
    به هدر رفته ، هدر

    زن پریشان شد و نالید که وای
    وای ، این حلقه که در چهره ی او
    باز هم تابش و رخشندگی است
    حلقه ی بردگی و بندگی است
     
    (تبسم)، serendipiti و M.G.Captain از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. بسی زیبااااا
     
    Sepodika:D از این پست تشکر کرده است.